<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کفاشی</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/</link>
<description>پیرامون ادبیات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 May 2009 13:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عینیت و ذهنیت در دیگران</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Arial size=3&gt;سلام&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;A href=&quot;http://momken.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اسماعیل آباد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;&lt;A href=&quot;http://8aaad.com/archive/1388/02/post-72.php&quot; target=_blank&gt;شعری از من در سایت ادبی هشتاد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;گفتم این بخش وبلاگ کفاشی را با سوالی به روز برسانم تا چراغی روشن کنیم . ممنون می شوم از دوستانی که تنها و تنها در مورد سوال با یکدیگر به بحث بنشینند . طبعا بعد از درج چندین نظر آنها را در زیر سوال درج کرده و به مقایسه ی آرا خواهیم نشست بلکه زمینه سازی کند و راه را برای طرح سوالاتی راهگشا تر باز کند که اشید باری از روی دوش نقد ادبی و مجازی بردارد . ممنون از همه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;و سوال ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;آیا عینیت را را می توان در تلفیق با انتزاع &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;به زیستی جدید دعوت کرد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;نظرات دوستان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;احمد موسوی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;سوال جالبی هست. فکر می کنم این تقابل گرایی ریشه در متافیزیک غرب داره. عین در مقابل ذهن حقیقت در برابر دروغ حضور در مقابل غیاب دال در برابر مدلول و .... طیفی متافیریکی هست که تقریبن تمام بحث های فلسفی در چارچوب این تقابل ها صورت می گیره. فکر می کنم زمینه بحث کمی گسترده هست و از اون جا که تقریبن تمام دوستانی که به این جا می آیند قلم به دست هستند این تقابل را مختص به نوشتار و متن کنیم. بعد فکر کنم می شه از بعضی پراکنده گویی ها هم جلوگیری کرد. این پیشنهاد من هست منتظر می مونم تا دوستان هم موافقت خودشون رو اعلام کنند تا بیشتر حرف بزنیم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;مهرداد عارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام مهران فر عزیز ممنون از پیا مهایی که روی وبلاگ گذاشتید و استفاده کردم و کارهای شما را هم همواره دنبال می کنم...تنها مشکل من با نقد و شعر شما پیچیده بودن مقولاتی ست که بسیار ساده است و شما با نگاهی دگر گونه و سخت و به مدد جملات و کلماتی سنگین به سراغ ساده ترین مقولات می روید .. نمی دانم چرا . و تا یادم نرفته اینکه رنگ مشکی وبلاگ به طور جدی آزار دهنده است و توان خواندن را از مخاطب می گیرد .&lt;BR&gt;در باره ی عینیت و انتزاع و زیست دوباره امّا باید توضیح دهم مقوله ی تاز ه ای نیست که به عنوان یک ژانر ادبی جدید به سراغ آن برویم. و شاید منظور شما عین به ذهن و ذهن به ذهن و عین به عین و ذهن به عین می باشد که قبل ها قبل این دسته بندی انجام شده ........و می توان آن را دوباره مورد بررسی قرار داد ......بابی بود برای سخن گشایی و منتظر شما و دیگر دوستان هستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;علی ساروی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اسماعیل عزیز/همانگونه ای می دانید عینیت باانتزاع تفاوت دارد/اما شعر محل تضاد هاست/بایددیدایا این دو باهم تضادداردندیانه/وبه نظر من هر دورا بایداول شناخت واگر انواع دیگری دارند را نام برد ونمونه اورد/شاید دوستان دیگر حوصله ی بیشتر از من داشته باشند/اما من فکر می کنم که شعر بستی نیست./به قول دوستی/&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;اسماعیل مهران فر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهرداد عارفانی عزیز لطف نموده و سوال مطروحه را بسط داده است که این نیز خود به دامنه ی بحث و رسیدن به نتایجی دیگر کمک خواهد کرد . از شما عزیزان نیز خواهش می کنم اگر پیشنهادی نسبت به طراحی سوال دارید آن را درج نموده تا از آن در بحث استفاده شود . در ضمن پیشنهاد ایشان مبنی بر سیاه بودن زمینه ی وبلاگ و مشکلاتی که در خوانش وجود داشت را نیز با تعویض قالب وبلاگ اصلاح کرده ام که امیدوارم مورد پسند دوستان قرار گیرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;حسن سهولی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فقط می توانم بگویم عینیت وذهنیت هردو قابل اعتنا هستندهمان گونه که عین قابل اعتماد است می شود به ذهن هم اعتماد کرد اما بحث بر سر جایگاه حضور آن ها ست. که قبلن این مقوله ها مورد برر سی قرار گرفته اند.&lt;BR&gt;وگروه های فکری متفاوتی پدید آورده اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;احسان مهدیان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ایده خوبی است اما شاید مورد بحث چندان نچسبد !!&lt;BR&gt;هنرمندان بزرگی نسبت به نگاه انتزاع نظر عمیقا متمایل و مثبت داشتند و همینطور بالعکس که بطور آشکارا با این دیدگاه از دریچه زیبایی شناختی هایی که دیده و خوانده ایم مخالفت کردند.&lt;BR&gt;نه می شود نگاه بدبینانه را به سرعت تیک زد و نه می توان خیلی به آنچه می گوند خوش بین بود و اصولا دیگاه های تمایز گر اینچنین مورد نظر من نیست و شاید فکر می کنم باید درگاه دیگری را گشود ها ؟ &lt;BR&gt;مهرداد عارفانی هم اشارات خوبی داشته است بااحترام هجووووووووووووم&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/cmt/images/18.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;حبیب شوکتی نیا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در بحث عینیت و ذهنیت می توان به دو نگاه متفاوتی که همواره بر شعر می رود ، توچه کرد . برخی از شاعران نگاهشان به چهان پیرامون نگاهی ست برخاسته از ذهنیت شاعرانه گی . یعنی اینان همواره جهان پیش رو را در شعر و با شعر می بینند و بس . شاعری مثل نادرپور ( اصلن چرا جای دوری رویم همین مینو نصرت )جهان شان همواره در شعر سیر می کند . یعنی موضوعات برای شان شعر نمی سازند ، بلکه این شعرست که در موضوع مورد نظرشان رسوخ می کند . عینیت در آثار این دسته تنها کلماتی اند که مخاطب می خواندشان و به شعر می شنودشان . اینان با چهان عینی انگار بیگانه اند و کسانی اند که اغلب به قول ملک الشعرا از مادر شاعر به دنیا می آیند . &lt;BR&gt;برخی دیگر اما ذهنیت شاعرانه ندارند ، بلکه در عینیت جهان خود شاعرانه می شوند . فروغ مثلن ذهنیتی شاعرانه ندارد و به چهان شاعرانه نمی نگرد . اما در چیزی که می بیند و می نویسد ، شاعر می شود . یعنی در ندای واکنشی که از عینیت خود می گیرد تبلور شعری می آفریند . این دسته البته اغلب به موضوعات خاصی می پردازند . همه فن حریف نیستند . چون بر خلاف دسته ی دیگر شاعرانه با جهان نمی آمیزند . حس منتقدانه یی که در آثار این دسته هست باز تولید همین برخوردست . &lt;BR&gt;حالا شما بگوئید می توان این دو ویژه گی متضاد را در یک جا جمع بست و به زیستی تازه دعوت شان نمود ؟ &lt;BR&gt;البته نمی دانم موضوع گفته شده در باب همانی ست که مورد پرسش بوده ، یا نه . &lt;BR&gt;و اگر غیر از این بوده ، شاید به قول آقای عارفانی شما موضوع ساده یی را با جملات سنگینی سراغ گرفته اید .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;دکتر م&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوربرت لینتن، در کتاب تارخ هنر مدرن ترجمهٔ علی رامین. چاپ اول، تهران: نشر نی، ۱۳۸۲. هنر انتزاعی را این گونه تعریف می کند : به هنری اطلاق می شود که هیچ صورت یا شکل طبیعی در جهان در آن قابل شناسایی نیست و فقط از رنگ و فرم های تمثیلی و غیر طبیعی برای بیان مفاهیم خود بهره می گیرد. این اصطلاح در معنای وسیعش می‌تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیا و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمی‌کنند، ولی عموماً به آن گونه از آفرینش‌های هنر مدرن اطلاق می‌گردد که از هر گونه تقلید طبیعت یا شبیه‌سازی آن، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی، روی می‌گردانند.&lt;BR&gt;بنابر این مشخص می شود که انتزاعی به معنای ذهنی گرایی نیست که آقایان در کامنتهای بالا طرح کرده اند ( البته ذهن های شرطی شده هرجا کلمه ی عینیت میبیند فکر نشده به سراغ ذهنیت میروند انگار که این دو کلمه لایتجزا یند زبانم لال )&lt;BR&gt;اگر کاندینسکی را نخستین هنرمندی بدانیم که نقاشی های انتزاعی اش سر آغاز بسط و گسترش این مفهوم به سایر زیر شاخه های هنر و ادبیات گردید در طول یک قرن گذشته این کلمه معانی بسیار یافته است اما مشخصا پاسخ شما مثبت است . اگر از یک نابینای مادرزاد بخواهید برای شما نقاشی بکشد بی تردید محصول عمل یک اثر انتزاعی است زیرا به ادراکات بیرونی نقاش متکی است حواس چهارگانه ی او بی حضور حس پنجم اثر هنری را خلق کرده است حس پنجمی که رابط دنیای بیرون یا همان عینیت است عدم حضور فیزیکی حس پنجم باعث تسری یافتن خواص آن به ابعاد دیگر است و این همان فصل مشترک مغفولی است که باید برآن تامل شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;پرستو ارسطو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کنار هم نشاندن تضادها ی مفهومی چه در شعر و چه جایی دیگر همیشه مسئله انگیز بوده. انواع مفاهيم موجود در ذهن را میباید که به دو رشته از مفاهیم ماهوىو غير ماهوى تقسيم کرد. ماهيات، تمام آن مفاهيمى میباشند كه به سیاق اعتباری ذهن در پیرامون برونی است یعنی دارای مفهوم ماهوی میباشد و عینیت آن با تطابق خود این رابطه را معنا میبخشد اما مفاهيم غير ماهوى، انتزاعى‏ هستند وفقط در ذهن حضور دارند و اگر رابطه با مصداق خود نیابند معادله ی لازم و ملزومیت آنها به هم میخورد. پس لا جرم منشا انتزاع اين مفاهيم اگر بیرون از ذهن عینی عینیت و اگر مفاهيم در ذهن باشد، ذهنىیت است. همیشه منشا انتزاع بيرون از ذهن است. ولی ويژگيهاى عينىت هم مسئله فلسفی اخلاقی عمیقی است با تعبير ات ابهام‏آفرينی که بهتر است افراد متخصص در این حوزه به بحث بنشینند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;اسماعیل مهران فر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به زعم رولان بارت عینیت تنها به مفاهیمی که تحت عنوان برون داد از آنها در شعر یاد می شود اطلاق می شود در حالیکه انتزاع به مفاهیم ذهنی و عموما اگر بخواهیم پارادوکس مطروحه را بسط دهیم در درونه ی شعر و متن قابل جستجوست . هر چند که به قول یکی از دوستان رجوع به هردویشان در شعر و همچنین بنا بر عقیده ی دوست عزیز گرایش عین به ذهن و ذهن به عین که زیرمجموعه هایی را نیز دارا می باشند در متن قابل بررسی است . هایدگر و چند تن دیگر از جمله ریلکه ی شاعر می گویند که در زمانه ی عسرت شعر دیگر جامه ی کلام نمی پوشد بلکه یکسره خود کلام است . از این گفته می شود اینگونه برداشت کرد از آنجا که کلام خود در برگیرنده ی عینیت است و یا اینطور بگویم از آنجایی که زبان خود مفهومی به عینیت رسیده است پس ترکیبش با سوبژکتیویته منوط به ایجاد امری پارادوکسیکال است که در نهایت باز رجوع به مفاهیم قائل به رسیدن به معناست که در برون دادهای متنی قابل بررسی اند .&lt;BR&gt;نکته ی دیگر اینکه آیا به زعم هایدگر زمانه ی اکنون مان همان زمانه ی عسرت و پرداختن به عینیات است یا نه ؟ همانطور که می دانید هنوز مفاهیم انتزاعی و همچنین درون دادهای متنی منتج به امری مبتنی بر ذهنیت شده اند و آیا اصلا قطعیتی را در این زمینه  می شود طرح نمود ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;کیوان اصلاح پذیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بحث بسیار فنی است . &lt;BR&gt;زبان مفهومی به عینیت رسیده است .&lt;BR&gt;این را نمی فهمم . &lt;BR&gt;بناراین من بحث را از زاویه ی دیگری که خودم می فهمم آغاز میکنم مگر اینکه آقای مهران فر مصداق عینی و مثال جمله ی بالا را باز کنند . &lt;BR&gt;شعر نوعی بیان معلق است . تعلیق کلام در جریان فرار کلمه از کارکرد های مبتنی بر واقعیات تثبیت شده به سوی احتمالاتی که نتیجه طبیعی ساخته شدن کلمه نبوده اما با توجه به چند پهلو بودن معانی و بارهای کلمات قابل حصول است . شعر خارج شدن متن از کارکردی است که برای بیان واقعیات و ضروریات ساخته شده . در این حالت ما با ترکیب جدیدی از کلمات به جهانی جدید می رسیم که قبلا نبوده است . این کشف دو حالت دارد . &lt;BR&gt;1- این جهان جدید بصورت واقعی وجود دارد و ما به کمک کلمات آن را کشف میکنیم &lt;BR&gt;2- این جهان جدید فقط در متن قابل تصور است و مابه ازای واقعی ندارد &lt;BR&gt;حالت سومی هم وجود دارد که سنتزی از دو شق اول و دوم است . جهانی که آمیخته است . آمیزشی از هستی و شبه هستی . &lt;BR&gt;بحث را درصورت اظهار نظر دوستان ادامه می دهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;باران سپید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ممنونم از زمینه ای که برای این بحث فراهم کردید.&lt;BR&gt;وقتی از منظر دیگری به این مباحث فکر می کنم به این سوال می رسم که آیا شعر را نمی توان عرصه ی دیالکتیک بین انتزاع و عینیت دانست؟ آیا بهتر نیست که به ماهیت ثانویه چیزی فکر کنیم که در این بین شکل می گیرد؟ اگر همه آنچه که از قبل طرح شده را مفروض بدانیم و با توجه به اینکه شعر قائم به ذات است و نیز براساس اینکه زبان در شعر عنصر تعیین کننده ای ست و ره آورد زیبائی شناختی را در فرآوری های آن باید جستجو کرد، عدم تمایزهای این چنینی بیش از پیش ضروری به نظر می رسد و نیز با توجه به اینکه بسیاری از این تئوری ها در پی تولید آثار گذشته کشف و تبیین می شوند احتمالا توجه بیش از اندازه به این مقوله ها نویسندگان را دچار یک پیش اندیشگی خواهد کرد. امروزه اطلاعات منحصر به اشخاص ویژه ای نیست و همگان برای دسیتیابی به آنها امکان یکسانی دارند، پس از نظر من بهتر است موارد تئوریک مورد نظر همراه با کالبد شکافی آثار ارائه گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;زهرا شاهدی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از دیده ها و شنیده های تا امروز این طور دستگیرم شده که میتوان این دو عنصر را در کنار هم قرار داد اما همیشه سر شاعر به یک سو خم بوده.&lt;BR&gt;این روزها به کرات دیده ام منتقدی صاحب نظری در نقدهایی که برای یک شعر می نویسد مدام تذکر میدهد که فلان سطر شعر از عینیت به دور و به طبع آن از جریان شعر معاصر(بسیار معاصر)دور شده!&lt;BR&gt;گرچه انتزاع و عینیت هم پسندیده نیستند اگر بنا باشد چارچوب فکری و زبانی برای شعر ایجاد کند و دست شاعر را در شعر کردن دنیا یا دنیا کردن شعر ببند...&lt;BR&gt;در شعرهای مهرانفر عزیز هم بارها دیده ام که یک عنصر کاملا عینی را چنان در هزار توی های کلامش پیچیده که نتیجه اش شده همین گنگی دلپذیر مخاطب و گاه به گوشه ای از ذهنش چنان جان داده که میشود زیر انگشت حسش کرد.&lt;BR&gt;و فکر میکنم اساسا شاعر این سوال را به این دلیل مطرح کرده که خود دست توانایی در عقد این دو با هم دارد اسمش را هم زیستی یا هر چه میخواهید بگذارید!!&lt;BR&gt;بحثهای حرفه ای تر را هم در کلام بزرگتر ها دنبال میکنم تا اول یاد بگیرم و بعد باز نظرم را بگویم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;محمد مراد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه وارد وب شما شدم ، بحثتان برایم جالب است. اما بحثی که در سئوال مطرح است اینکه ، انتزاع الزاما در تقابل با عینیت قرار دارد یا خیر ؟ اگر هر شئی آنگونه که هست و به تجربه دریافت شده در نظر گرفته شود غیر انتزاعیست خواه در عالم انضمام باشد خواه در تصور ذهن و هر امری واقع که دارای عینیت باشد چه فیزیکی باشد چه اجتماعی وحتی روانی، غیر انتزاعیست، اما نسبت همین امر با هر امر دیگری انتزاعیست ، عینیت همواره بخشی از ذهنیت است یعنی عینیت جزئ است و منفرد در حالیکه ذهن همیشه کلیت دارد . تردیدی نیست که در آنسوی هر عینیتی ، ذهنیتی وجود دارد ، اما آنچه مسلم است عنصر مهمتر ، عینیت است در هر پدیده عینیت از دو طریق میتواند موجودیت یابد، اول از طریق ایجاد ذهنیت ،اعتقادات و ذهنیت انسان قبل از اینکه امری انتزاعی باشد که در تفکر شکل میگیرد ، به تناسب بازخورد و انعکاسی ست از محیط پیرامون ، یعنی عینیت ،سپس میتواند با عوامل دیگر تلفیق پیدا کند، بطور مثال : در یک جامعه ی طبقاتی و نابرابر ، هرگز نمی توان ذهنیت افراد را بر اساس صلح و مسالمت و صداقت ، تربیت کرد و عینیت نابرابری، لزوما به ظهور ذهنیت جنگ، خشونت و فریب وریا منجر میگردد، کلام آخر اینکه : عیتیت چون در تقابل با انتزاع نیست و ندرتا مقابل آن قرار میگیرد لذا با وجود مولفه هایی ، تلفیق ان با انتزاع ،منافاتی پیدا نمیکند. بادرود به شما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;جلیل قیصری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;در یک تقسیم بندی کلی تر زبان شنا سان برای انسان سه دوره ی زبانی و زمانی تعریف می کنند :&lt;BR&gt;1-دوره ی سمبولیسم آوایی و اسم صوت که مربوط به زمانی است که هنوز مغز و ذهن بشر در مرحله ی ابتدایی تکامل خود است مثل دوره ی غار نشینی&lt;BR&gt;2-دوره ی تشبیهی که مغز بشر  رو به متکامل شدن است &lt;BR&gt;3- دوره ی استعاره و نماد که می گویند مربوط به زمان ماست و دوره ی تکامل یافتگی ذهن انسان و این دوره را دوره ی عینی کردن ذهنیات هم می گویند &lt;BR&gt;می بینیم که بر اساس این تقسیم بندی تکامل و پیچیدگی مغز انسان با شاخص شدن و بر جستگی ذهنیات تعریف می شود این قلم اما گمان می کندذهن و عین در زبان مثل جسم و روحند و نفی هریک نفی دیگری است ضمن این که همه ی عینیات خودتعریف و سازه های ذهنی اند چرا که هر شی بیرونی را ما بر اساس ذهنیات خود تعریف می کنیم و نام می نهیم ...بخصوص که زبان مأمن اصلی ذهنیت است و شاید به همین خاطر است که هنر های تصویری مثل سیما برای بدر امدن از عینت خشک تصویری و سویه دادن به خود به ذهنیت کلام بخصوص کلام والا مثل شعر پناه می برند سینما گرانی مثل تارکوفسکی و کورو ساوا و ...در فیلم های هنری خود و در کشور ما عباس کیا رستمی و...تصویرهای درونی در شعرو در هنرهای تصویری با لعاب ذهنیت به وجود می آیند و این تصویر های درونی تصویر هایی هستند که نمی شود از آنها عکس گرفت اما بسیار عینی و جاندار به نظر می رسند ...این قلم توازن بین عین و ذهن را اصل می شمارد مگر این که شعر بنا به سرشت خود به هریک از این دو نیاز بیشتری داشته باشد بحث می تواند مفصل تر و مصداقی تر ازاین باشد اما چه کنیم که در این مجال و مقوله نمی گنجد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مجتبی یاوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;درود و احترام به همه دوستان خوبم&lt;BR&gt;در بحث مهم انتزاع و عینیت ، آنچه شاعر به آن می پردازد آفرینش و زایش زبان و مفهوم است که هم به شعر و هم به مخاطب عینیت می بخشد و یا انتزاعی اش میکند که کلمه در اینجا نقش اصلی را ایفا میکند . ما در عینیت میتوانیم از سادگی به مفهوم و در انتزاع از زبان به مقصود برسیم که همان قصد به نوشتن و آفریدن است. این بحث بسیار طولانی و مهم است که در حوصله این قسمت جاری نیست &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;اسماعیل مهران فر به کیوان اصلاح پذیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با درود به دوست خوبم اصلاح پذیر عزیز&lt;BR&gt;همانطور که می دانیم نوشتن از داشته ها موجبیتی به داشته هایمان نمی بخشد بلکه این چگونه نوشتن است که ما را در موجبیت وجوبی به تشریک می رساند . زبان در ذات و کنه خود اگر برایش آن موجبیت مطروحه را قائل شویم دارای پتانسیل هایی است که می تواند با تکیه بر قدرت های روایی و سویه های ساختاری و فرمیک برون رفت ها و واقعیت هایی را گمانه زنی کند که ما آن را به عینیت تعبیر می کنیم . حال این چگونه است که زبان را قائم به ذات می پنداریم و عینیت را از آن سلب می کنیم . حال که زبان بر محور عینیت پذیری در حال اجراست و انتزاع را تنها و تنها با توجه به عناصر جزئی ترش چون کلمه و در بعدی وسیع تر جمله به اجرا می رساند چه جای انکاریست ؟ &lt;BR&gt;آیا غیر از این است که انتزاع تنها در لایه های سطحی زبان و یا در به تاخیر انداختن معنا که خود از پویایی های زبان است شکل می گیرد . پس می توانیم در ساحت عینیت زبان را تئوریزه کرده و در صدور مفاهیم انتزاعی از عناصر جزئی اش به عنوان ابزار استفاده نماییم .&lt;BR&gt;ممنونم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt;احمد موسوی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به عنوان مقدمه اشاره کوجیکی به تمایز دید عصر کلاسیک در مورد نشانه هابا عصر نوزایی دارم. مهم ترین تمایز این دو عصر جای گاه وجود شناختی متفاوت اون ها در جهان موجودات هست. اون چه پیش از این می اومد نشانه ها در عصر نوزایی بخشی از جهان موجودات رو می ساخت که واقعیتی هم عرض با سایر اشیا عالم بودند میان اون ها می زیستند و ارتباطی مشابه با ارتباط موجودات عالم داشتند اما از این پس اون ها به جهان خصوصی نقل مکان می کنند دیگه نه بخشی از موجودات جهان بیرونی بلکه موجوداتی هستند که در جهان ذهن مکان دارند. به این ترتیب خط فاصل عبور ناپذیری بین جایی که ننشانه ها به اون تعلق دارند با جهان خارجی موجودات کشیده می شه. حالا با این مقدمه می یام به سراغ نوشتار.&lt;BR&gt;دریدا می گه: نوشتار رو نباید ساختاری محاکماتی و دست دوم بپنداریم که برای درک اون به واقعیت تجربی و دست اول مراجعه کنیم. به این اساس نمی تونیم پدید آورنده ای رو در نظر بگیرم که معنای واقعی متن رو در ذهن خود داره.بنابراین پدیده آوردنده اثر هنری رو نمی تونیم آفریننده بنامیم. بنیان فکنی هم نقش خداگونه پدید آورنده و هم ماهیت و منش محاکماتی متن رو مورد پرسش قرار می ده.&lt;BR&gt;کلیه اشکال نوشتار رو باید وجهی از بازی حضور و غیاب به شمار آورد در چنین صورتی هست که می تونیم ذهن رو متنی در نظر بگیریم و این بازی حضور و غیاب همون طور که خودآگاهی و ناخودآگاهی رو می تونیم به اون نسبت بدیم قابل اعمال هست. نوشتار و هنر هم فقط در فضای ذهن به وجود می یاد. در بیرون از فضای ذهن هنر معنا نداره چون نوشتار واجد حقیقتی خاص هست که از بازی حضور و غیاب نویسنده و مخاطب به وجود می یاد و فکر می کنم عینیت هم خودش یک بازی ذهنی هست که اون هم در فضای ذهن ایجا می شه. فکر می کنم عینیت به باور پذیری یک نشانه ارتباط داره و بیشتر چیز هایی که به نام عینیت می شناسیم تنها تجربه کسانی بودند که اون رو دیدند و برای ما به ارث گذاشتند. فکر می کنم این محیط زیستی جدید هم قابلیت این رو داره که که برخی انتزاع ها رو به عینیت تبدیل کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مینو نصرت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آقای مهران فر عزیز در این جور مباحث وا میمانم و نمی دانم چه بگویم . خوب که فکر میکنم نتیجه همان است که قلبا به آن ایمان دارم.&quot; انتراع یا عینیت &quot;بحث های حاشیه ی هنر هستند و گمان نمی کنم شاعر یا نویسنده یا نقاش یا ... حین کشف و شهود کاری با این کلمات داشته باشد . یا حتی به این ها فکر کند . او کار خودش را می کند و رنگ ها را یکی یکی با دستان دل بر می دارد و مخلوط میکند و با قلم موی خیال روی بوم زندگی اش می کشد و طرحی متولد می شود . ادامه ی کارش راه افتادن با طرح ها و قدم زدن در جهان رویا و واقعیت است . قدر مسلم بدون رویا محال است بتواند رنگی بسازد دلنشین و طرحی خلق کند بی مثال . می گویم بی مثال و دلیل دارم . غیر ممکن است رویاها شبیه به هم باشند و تکرار شوند هر چند چشم انداز یکی باشد . نگاه تیزبین و عمیق از هر چشم اندازی تصویری از حسرت ها و رویاهایش بیرون می کشد که در دنیای واقعیت ها نمی یابدش . صدایی او را مدام پی خود می کشاند . صدایی که حنجره ندارد و زیر و بمش متفاوت است با صداهایی که می شناسیم و می شنویم. در وادی کلمه هم همین هاست که شاعر یا نویسنده را در پی خود اواره ی سرزمین خود می سازد . مواد خامی وجود ندارد هر چه هست کلمه است و شهدی که کندویش در جان شاعر است و نه جایی میان بوته ها .طعمش را او می شناسد و این طعم ناب است که دست و پاهایش را می کشد ، چنانکه قادربه توقف خود نمی شود . شاید این بحث ها در شعر و نوشته های کسانی که میل دارند مسیر ادبیات را عوض کنند ، همچنین زبانش را ، تاثیر و تفسیری داشته باشد . ولی من هیچ اعتقادی به این گونه نگرش ها در شعر ندارم . باب قشنگی نیست . ما از دیروز آغاز شده ایم و در قطعیت آن کسی تردید ندارد. عوض کردن زبان اندیشه ای ساده لوحانه است اگرمنجر به اتفاق تازه ای در فرهنگ و نوع نگرش شخص به تاریخ گذشته و حال و آینده نباشد . این روز ها در اغلب نوشته ها می بینم که کلمات مثلا و فعلا و امثال این ها را جور دیگر می نویسند . نمی فهمم و البته چندان هم مهم نیست .. فقط این را می دانم بدون عبور از دهلیز های کهنه و باستانی و بدون انقلاب در جان و اندیشه و جهان بینی ، باقی بازی هائی هستند در پی بازنده و برنده شدن که منجر به هیچ معجزه ای نخواهند شد . یک جور فریاد است نسبت به بی توجهی جهان ، در درجه ی اول جامعه و مدیرانش نسبت به قشر جوان . بعد آدمها و عقایدشان نسبت به آنهائی که اندیشه هائی مغایر دارند و می خواهند دنیایشان دیده شود ، خودشان دیده شوند ، خواسته هایشان مورد توجه قرار بگیرد و در یک جمله ، کسانی که دیروز دارای عقاید سیاسی بودند و مجال این بود که به آن بپردازند ، امروز به دلیل نداشتن این گونه فضا ها شده اند معترضین. معترضین امروز کار چندانی نمی کنند یا نمی توانند بکنند که من نمی پذیرم . میماند دنیای نوشتن و کلمه . کلمه ابزار اعتراض شده است . من شخصا به شعر انقلابی اعتقاد دارم و لی شعر معترض را باور نمی کنم . چون فعلی انجام نمی دهد.بحث هائی که پیش کشیده می شوند منجر به هیچ انقلابی نه در بیرون و نه در درون آدمی و جهان می شود . مجالی برای هیاهو و جنجال است .نمونه هایش در دنیای مجازی کم نیستند .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مهرداد عارفانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;من قبل از این که به طور جدی وارد این بحث شوم از دوست تازه یافته ام مهرانفر عزیز چندین و چند گله دارم در نحو هی نوشتار و شیو هی بیان و این که چرا این قدر مقولات ساده و پیش تر از اینها فرموله شده و به ذهنیت تاریخی شعر و هنر سپرده شده را با آب و تابی عجیب و غریب و منشی بورژوازی در رفتار کلامی را پیچیده و بغرنج می کنید؟به راستی شعر جهان یکسره جدا از این مقولاتی ست که شما جهت فرموله کردن شعر از آن یاد می کنید باور کن رفیق عزیز من که در یک کشور فرانسه زبان سال هاست زندگی میکنم این قدر فرانسه نمی دانم که شما در یک نقد ادبی فارسی از آن استفاده می کنید و در پراتیک که واژ های باز هم فرانسوی ست از نمونه های شعر جهان و یا دروس شعر جهان پیروی نمی کنید ... مقولات مورد اشاره ی شما به شدت در این جا قدیمی شده , غیر قابل مصرف و تنها و تنها در کلاس های فلسفه و .... تدریس می شود و راهگشای شعر و تنش های موجود هنر معاصر نیست ... چالش دیگری ست همچون عرفان زدگی ی پس از دهه ی شصت....و البته برداشت شما از رولان بارت نیز برای من جای سوال دارد که حتمن وارد این مقوله خواهم شد و فقط محبت بفرمایید با ذکر کتاب و صفحه کتاب این گفته ی رولان بارت را.....که مبحث عینیت از نظر رولان بارت نیز عطف به مقولات دال و مدلول و حضور و غیاب نشانه و نشانه گذار خواهد شد....در هر صورت این مبحث را خواهیم گشود و امید که دیگر دوستان مثل همیشه از صحنه نگریزند... و جهت اینکه این گفتگو مورد استفاده دیگر عزیزان نیز واقع گردد محبت بفرما از ادبیات بورژوازی به ادبیات کارگری و خودمانی قدم بگذار که رولان بارت با آبگوشت و نان سنگک خوشمز ه تر است تا .................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مریم حقیقت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام دوست من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ممنون بابت اینهمه خوب/بحث تبادل نظر شعر..../&lt;BR&gt;نمیدانم خودم را/صاحبنظر&lt;BR&gt;اما دارم مینویسم:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر عینیت به اثبات رسیده باشد انتزاع در برابر عینیت تنها یک حیله ی استعاریک محسوب می شود&lt;BR&gt;ولی مسئله اینجاست که عینیت اثبات ناپذیراست،چون انتزاع در بابر حقیقت(عینیت-بود...مفاهیم زنجیرذه ای هست)نقش آنتی را بازی می کندودرست لحظه ای که بخواهیم عینیت را اثبات کنیم به سوالی بزرگ می رسیم،سوالی که جوابش بسیار دور واثباتش انکار خودش است،وآن سوال این است:&lt;BR&gt;حقیقت چیست؟&lt;BR&gt;وآنوقت است که نمی توانیم! انتزاع وعینیت را کنار هم بگذاریم&lt;BR&gt;تنها میتوانیم انتزاع را بر عینیت سوار کنیم[به زبان در آوردن ذهن(کاری که ما در پساغزل سعی به انجامش داریم)]مثل یک شابلون&lt;BR&gt;به وسیله ی انتزاع میتوان به بعضی از رمزهای عینیت رسید اگر بلد باشیم از انتزاع طرحی بکشیم که تبدیلش کند به یک شابلون،آنوقت نقطه هایی که مد نظرمان هست را میتوانیم پیدا کنیممثل یک عینک مشبک برای دیدن شکست نور!&lt;BR&gt;اما باز هم حقیقت دور ودست نیافتنی است هرچند عینیت دلیلی بر وجود حقیقت است اما خود حقیقت نیست&lt;BR&gt;نکته اینجاست:&lt;BR&gt;اگر نتوانی انتزاع را اثبات کنی عینیتی وجود ندارد&lt;BR&gt;حلقه ی مفقود شده ی بشر همیشه حقیقت بوده،شما نمیتوانید حقیقت را تعریف کنید.تلاش بیهوده است.شما میتوانید نشانه های حقیقت را ببینیداما خودش را نه،دیدنی نیست/[شاعر شنیدنی است]/باید حسش کنیدواین(جستجوی حقیقت)تنها یک بحث فلسفی نیست.این یک بحث بشریست یا بهتر بگویم متافیزیکیست&lt;BR&gt;به قول برنارد روزن پیر&lt;BR&gt;&quot;جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است موقعی که به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگوئید ودشمن شما نشود&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;[شیطنت چاشنی هنر است نه؟]&lt;BR&gt;یا علی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;ابوالفضل حسنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;به نظر من عینیت حضور خود به خودی شعر در عالم واقع است که شاعر، ان را کشف و توسط زبان ثبت می کند، حال این حضور خود به خودی می تواند در گذشته باشد یا در حال و یا در اینده....&lt;BR&gt;اینجا پلی ست که گذر از ان گاو می زایاند...&lt;BR&gt;اینجا گِلی ست که ذهنیتهای جامد و راکددر ان مثل خر گیر می کنند...&lt;BR&gt;شا عری و شاعری گری به زعم من اینجا هاست که بازوهای فربه ی خویش را نمود می دهد و دست رد بر سینه ی نا سینه ی نا محرم می زند...&lt;BR&gt;با نگاه شعر یاب از خانه زدن بیرون و در مواجهه با صحنه ها و بده بستانهای ذاتن شعری انگشت به دهان گزیدن و دنبال بایگانی ذهن گشتن لامصبیست که جان شیفته می طلبد، این تازه سر بند است ته بند را زمانی در کف داری که این شکار شده ها را از فیلتر زبانی خاص و ویژه عبور داده باشی و یافته های خویش را شسته رفته و ور اورده باشی، انجاست که به متنی شعری نایل شده ای که هم ارجاع به خود دارد و هم ارجاع به خارج از خود هم در خود می تپد و هم تداعی گر زندگی ایست که ما را خوب می تپاند!!.........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;عارف رمضانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اسماعيل عزيز!&lt;BR&gt;مدتهاست كه جدايي اين دوآليته محلي از اعراب ندارد.هيچ ابژه اي خارج از معبر ذهن ِ فاعل شناسايش عينيتي ندارد و هيچ سوژه اي جداي از هستي ابژه ها،امكان وجودي نمي يابد.به گمانم بهتر بود سوال را اينگونه مطرح مي كردي؛&quot; چگونه عينيتي و چگونه ذهنيتي ؟&quot;و اين نيز سوالي است بسيار بنيادي كه از افلاطون به اين سو فلسفه ي هنر و استتيك به دنبال يافتن جواب آن است و هنوز هم نيافته و يا بهتر است بگويم هر كسي از ظن خود يافته!!!وبراي من چقدر اين يافتن و نيافتن خواستني تر است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;یکدیگری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;اسماعيل عزيز سئوال مطرح شده از طرفي بدليل مهم بودن (ازلحاظ اشتباه در مرز بندي پيش از شكل گيري اثر) و از طرف ديگر غير قابل انكار بودن هميشه در ادبيات و خاصه شعر مورد توجه قرار گرفته و يقينن در برخورد با آثاري كه از زمينه تصنع و ساخت خارجند و وي الواقع بصورت اتفاقي ناگهاني به بيان مي رسند ، مي توان هم آميزي اين خصوصيات را در خدمت شعر ديد.&lt;BR&gt;از ژانر شعردور از انتظار نيست كه بستري عميق و حجيم براي پذيرش هرپيدايشي باشد اما شناخت ، تجربه و آگاهيِ نهادينه در مولف است كه لايه هاي شعر را چگونه دريابد. &lt;BR&gt;بايد توجه داشت گزاره ،تصوير،تخيل ويا فضايي انتزاعي كه در بافت ذهني خواننده منجر به عينيت يا لااقل قرابت ذهني و لمس نشود تنها به معمايي مردود مبدل خواهد شد چرا كه خواننده ي امروز و مجموعن انسان معاصر با جهان دغدغه هاي فراوانش بدنبال كشف سادگي ها و اتفاقات ملموس پيرامونش در پيچيدگي هاي ساختگي و تكراري نيست بلكه در انتظار وصول پيچيدگي ها در ارتباطي ساده و بي دردسر است كه حداقل فاصله را نيز با نيازمندي ها ، روزمرگي ها و دغدغه هاي وسيعش داشته باشد.&lt;BR&gt;اين را هم كه برخي دوستان انتزاع را به ذهنيت ارجاع داده اند به گمانم قابل نقد است و مبحث و تقابل عينيت و ذهنيت با انتزاع و عينيت تفاوت اساسي دارد.بد نيست در پست جديدت نظر دوستان رو در مورد تفاوت فضاي ذهني با فضاي اتنزاعي جويا بشي.&lt;BR&gt;برخورد داده هاي بيروني و تجربه هاي دروني زمينه ساز شكل گيري اثري است كه مي تواند برخوردار از فضايي همگون شامل تلفيق انتزاع و عينيت باشد.اگر در زمينه اين تلفيق مولف به تلاش گري براي ايجاد دست بزند (حتي اگراين براي خودش محسوس نباشد) معمولن به ساختي مجزا از اتفاقات شاعرانه تن داده است حتي اگر متن خود را به ويژگي هاي بيروني نظير خواص زباني ، شكل يا فرم نوشتاري و از اين دست مزين نمايد و در نهايت بن مايه ي اثر را به فضاي معلق مي كشاند.&lt;BR&gt;بطور خاص ويژگيهاي زباني واقع شده در زبان خصيصه اي در خدمت بيان است و نه ابزاري براي تحليل و فرسايش توان خواننده و تصور اين كه مستقلن با ساخت زباني و تحميل ويژگي هاي آن مي توان به اتفاقي نو و شگفت آور دست يافت بيهوده است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;محمد محمدی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;عینت و ذهنیت دو چیز نیستند یک چیز از دو دید یا دو دریچه اند.که به طبع دو چیز جدا به نظر میان .یکی ازکارکردهای شعر از میان برداشتن عینیت و ذهنیت_ تنها با همین امکاناتی که در زبان نهفته است.ظرفیت زبان در از میان برداشتن چنین فاصله ای بسیار قابل توجه_.حتا از زبانی به زبان دیگر.از محدوده ای به محدوده ای دیگر از تاریخی به تاریخی دیگر این ظرفیت قایل تغییر_.در بسیاری از مواقع میشه حتی جای این دو رو در اثر تعویض کرد.اونها رو با هم به اشتباه انداخت یا کاملن یکی کرد.شعر جهانی واسطه بین جهان عینی و ذهنیه و اینهم قطعی نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;اسماعیل مهران فر به مهرداد عارفانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام جناب عارفانی عزیز&lt;BR&gt;من هر چقدر سنگین زبان رانده باشم ادعایی بر دانستن ام نیست رفیق !!! انگ روشنفکر ماب بودن زدن دیگر چیست برادر ؟ &lt;BR&gt;اگر این سوال مطرح شده لابد هنوز هم در ادبیات این مملکت به خصوص در نقد ادبی ما رایج است هنوز و گاهی در برخی نقد ها می خوانیم چرا در فلان شعر شاهد عینیتیم و در فلان سطر انتزاع حاکمیت دارد . اگر نقد و حقیقت بارت را خوانده باشید در مبحث ابژکتیویته ایشان در این مورد که من بدان اشاره داشته ام سخن رانده اند و من برداشتم را از گفته های ایشان نوشته ام و مثل برخی نقل به مضمون نکرده ام برادر !!!&lt;BR&gt;از وقتی این کامنت تان را خوانده ام هنوز دارم به این فکر می کنم که اینجا چرا ایران است و من چرا ایرانی ؟ آنچه درآن کشور فرانسه زبان و در کلاس های فلسفه ی آنجا تدریس می شود اینجا هنوز نقل محافل ادبی است . و این بر عهده ی شما و امثال شما و من و امثال من است که راه را از این سطور جدا کنیم و در مسیری دیگر ...&lt;BR&gt;مرا ببخش مهرداد عزیز &lt;BR&gt;من فکر می کنم بهتر است به جای اینگونه حرف ها از بحث اصلی دور نشویم و کمی به آن بپردازیم .&lt;BR&gt;مطالبم در حال جمع و جور شدن است و سریعا آنها را روی وب می آورم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه ی بحث در پست بعد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;لطفا جهت درج نظر به پست پایین مراجعه نمایید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 13:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه ی مطلب عینیت و ذهنیت در دیگران</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7&gt;ادامه ی  پست پیشین&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;نظرات دوستان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;مهرداد عارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهرانفر عزیز و نازنین&lt;BR&gt;این دو وطنه شدن و جدایی زمانی و مکانی درد بی درمانی ست که استخوان می شکند , انچه در ایران و در شما می گذرد بسیار ارزشمند است .. من تقریبن تمامی نظرات دوستان را خواندم و از زوایای مختلف به آن نگاه کردم .&lt;BR&gt;با توجه به این که هیچ یک از ما تخصص در امر زبان شناسی نداریم و آنچه می دانیم نهایتن از سوسور و بارت و غیره است و مکانیک تحلیل مان به لحاظ اینکه زبان فارسی زبان بسیار محجور ی ست در سطح جهان و بسیار غریب وام گرفته از نظریات کسانی ست که بیشتر در سطح ادبیات فرانسه زبان تخضض داشته اند و گستردگی و غنای زبان فرانسه در این امر بسیار اهمیت داشته بخش ناچیزی از آن برای ما باقی می ماند که آن بخش در واقع زبان شناسی همگانی ست یعنی بخشی که محدودهی ملی و وطنی ندارد و در تمامی زبانها قابل فهم و درک است.&lt;BR&gt;آنچه باقی می ماند این کهمی باید نگاه تخصصی به مثابه ی زبان شناس حرفه ای را رها و در بخش مربوط به خودمان که به ان اشراف اشراقی داریم به اضافه ی کمی اطلاعات حاصل از برخورد اندیشه ها یعنی زبان شاعرانه بپردازیم. حال برویم به سراغ این سوال که عینیت و ذهنیت و دعوت عینیت به انتزاع.آن چه در توان ذهنیت شاعرانه ی بر می آید این که در جهان شعر ما عینیت را به انتزاع فرا نمی خوانیم و سعی هم بر تلفیق آن نداریم بل با دو جهان مجاز مرسل و استعاره روبرو هستیم یعنی مجاز مرسل یا همجواری اشیاء و پدیده ها بگذار ساده تر کنیم صحبتمان ما را یا اصلن از واژه هایی استفاده کنیم که راحت تر باشه ... خوب مهران فر عزیز حالا تازه نشستیم پای صحبت . و تا حسنی یک چایی دم کنه من برم سراغ این هیولا یا مجاز مرسل , همجواری اشیاء و پدیده ها یعنی چه ؟ یعنی اینکه دلالت مستقیم روی شیء هست یا به عبارتی خود شیء بدون واسطه در جریان هست بگذار مثالی بزنم تا روشن تر بشه .. در سینما ما با هنری مجاز مرسلی روبرو هستیم چرا ؟ چون در سینما دوربین روی شیء واقعی زوم می کنه و اشیاء همجوار هستن ولی در تئاتر شما دکور جنگل را داری و خود جنگل نیست یعنی چیزی را شبیه چیزی دیگر که به این صورت تئاتر جزء هنر های استعاری است حال از آن عینیتی که صحبت شد در اول اشکال گوناگونی می توان رویت کرد یا به عبارتی می توان دستچین کرد ...آن چه به من و دیگر دوستان در این مبحث مربوط است بخش مجاز مرسل شاعرانه است که در عین عینیت داشتن با اتفاقی که در کل ساختار می افته و آن را پرتاب می کنه به جهان دوم بدون استعار ه و یا بهتر است بگویم با حداقل استعاره به معنای قدیمی اش در افق متن شعری یا در خطوط افقی می تواند خودش را به استعار ه ای بلند تبدیل کند.. یعنی از همجواری اشیاء و پدید ها استفاده و اتفاق افتاده در مناسبات درون متنی انرژی پرتاب متن را به یک استعار ه ی ناگهانی داشته باشد.. نمونه شعر های شیمبروسکا و دیگر آثاری که دوستان بهتر از من می دانند و از بر هستند.بنا بر این در اینجا عینیت میل به دعوت شدن در انتزاع را ندارد و اصلن چیزی انتزاعی وجود ندارد آن چه من می بینم همین هست که هست شما می گویید انتزاع هست به من ربطی ندارد من حقیقت را اینطور می بینم .جهان من این طور تعریف شده برای من و درست در همین کنش و واکنش هست که تفاوت بین هنر و صنعت مشخص خواهد شد و گمان می کنم مبحث عینیت و انتزاع مربوط به صنعت باشه..من تا همین مقدار کفایت می کنم که ادامه آن را به کمک مهرانفر عزیز حتمن جلو خواهیم رفت...و این محورها را در نظر دارم در راستای همین بحث باز کنم&lt;BR&gt;دو بنی بودن زبان شعر و ارتباط مجاز مرسل و استعاره و گرایشات عینی و ذهنی&lt;BR&gt;ساختار ذهنی و فرم عینی&lt;BR&gt;ساختار عینی و فرم ذهنی&lt;BR&gt;ساختار ذهنی و فرم ذهنی&lt;BR&gt;ساختار عینی و فرم عینی به اضافه ی اتفاق افتاده در اثر و کارکرد ذهنی جدید&lt;BR&gt;غنای کار کرد ذهنی در دل متنی عینیت گرا&lt;BR&gt;غنای آشنا زدایی در متنی یکه عینی&lt;BR&gt;جهان دوم یا هستی دوم چیست؟ ارتباط زبان عینی پس از گسست و حفظ سنت یعنی ریشه داشتن در بن معنایی پیش از گسست و زدندگی دوبار ه ی معنا&lt;BR&gt;ممنونم مهرانفر عزیز و این سیاهکل خودمانیم همیشه آتش بیار معرکه بود....این زبان درب و داغانی هم که اینجا خرج کردم حاصل 10 سال دربدری در غربت بود ... منتظر شما هستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بندتو کروچه می گويد:&lt;BR&gt;زبان ديگر يک علامت نيست بلکه افاده معنا می کند  معنايی مستقل که در خطی مستقيم  حرکت می کند و حامی پيامی مشخص برای گيرنده استپيام در حوزه پراتيک هدفی است يکسر برای ايجاد ارتباط   و در مسير مستقيم خود به دو صورت متفاوت حرکت می کند الف..   شيوه گفتاری  ب.. شيوه نوشتاری    شيوه های گفتاری همواره با شکست آوايی وازگان و عدول  از قوانين سخت و خشک زبان همراه است و به دليل اينکه تعداد توده سخنگو از تعداد متون ادبی  همواره  بيشتر است سبب فرسايش تدريجی زبان و گرايش دادن  آن به  سمت  و  سويی  متمايل  با  شيوه گفتاری زبان می شود ٫ از  سويی زبان در برابر چنين تعارضی از خود  مقا ومت  نشان  می دهد و به  دليل  قانونمند  بودن و فاخر بودن دشوار می شود . اشکال مختلف گفتاری در سطوح  گوناگون جامعه تبعيت  از نظا م های  قشری  می نما يد٫   مانند شيوه های  گفتاری فرهنگيان و يا اساتيد دانشگاهی و شيوه های گفتاری تجار و کارگران در   يک کارخانه   ٫بازرگانان ٫راننده های  ٫ رفتگرها و غيره که در مکالمه اين افراد با يکديگر  ٫شيوه های گفتاری  بسته به سطح  قشر سعی  در حفا ظت محدوده های کلامی   خويش دارند    و عدول    از اين محدوده  در آن قشر   سبب آشنا زدايی در نحوه کلام می شود ٫در صورتی که در محدوده خود بسیار عادی و روزمره است ٫ مثلا ايراد شيوه های گفتاری فردی از طبقات پايين جامعه  به  لحاظ  گفتاری ما بين اديبان يک جامعه بسيار  شا خص  است  و  همينطور  بر  عکس  ميزان آشنازدايی  افرادآکادميک بودن زبان و جنبه تدريسی آن در برابر گفتار که به طورفرا زبان آموخته می شود در فراگيری زبان دوم  خود را به وضوح   نشان می دهد ٫ چرا  که در   فرا گيری   زبان  دوم   شيوه های  گفتاری  به صورت فرازبان  فراگرفته  نمی شوند  بل  به  صورت تدريسی و آکادميک آموخته می شود  ٫ شيوه های  گفتاری و نوشتاری  بسته  به  نوع  پيام و  جنبه  کاربردی  آن ٫  خود  از قانونمنديهای  سلطه   پيروی   می کند ٫ به  عنوان   مثال  در يک  آگهی تبليغاتی ٫ هر چند پيام به شکلی زيبا  عرضه می شود اما به دليل اينکه  پيام  سرانجام مشخصی دارد و    شبکه تاويل مخاطب  را  در  پرانتز  بسته ای  قرار  می دهد و  او  را مجاب می کند           سلطه با   شکل  زيبايی  شناختی    آگهی    تبليغاتی نيست ٫ بلکه سلطه با ماده تعيين کننده پيام يا شی مورد نظر         که  پيام به منظور عرضه    آن شی  به  کار  گرفته  شده  است می باشد و شگرد های به کار گرفته  شده   در   آگهی   تبليغاتی        صرفا  جنبه   پيام رسانی  داشته   و د ر   حوزه  پراتيک   هدفمند       می باشند .       کنش زيبايی در نحوه تبليغ سلطه گر نيست بلکه وسيله ايست       برای رساندن پيام به هدف ٫ و به  همين دليل   با  توجه  کنش      زيبايی در شگرد تبليغ ارزشهای زيبايی شناختی خود را در زبان       با توجه به عرضه شيئی متکامل تر از شيئ قبلی از کف ميدهد همينگونه است  جنبه های ديگر پيام مانند  اخبار ٫      گفتگوهای روزانه ٫ مقاله ٫ و ديگر اشکال نوشتاری و کلامی که  در کليت   خود دارای يک روساخت و يک ژرف ساخت می باشند پايين    جامعه به  لحاظ گفتاری  افزون تر   از اديبان جامعه می باشد.٫ روساخت در حوزه  ٫آواها٫واک ها٫واج ها٫ و  ژرف ساخت در حوزه معنا که   دلالت بر يک معنا می کند ٫ اين دلالت  معنايی ٫ گا ها   از صور    بيان نيز پيروی می کنند ٫  مانند  اشکال کنايه    و مجاز مرسل و     تشبيه که  صورت های    مختلف در سطوح جغرافيايی  دارند.  شيوه های شيوه های    گفتاری و  نوشتاری در  ماهيت  خود يک    بنی و دلالت   بر واقعيت موجود دارند (هستی اول )  منطبق با   فيزيک و طبيعت اشياء ٫ سلطه در هر يک از اين پيام ها بسته به ما هيت مادی پيام تفاوت دارد .  اثر ادبی يکسر جدا  از تمامی اشکال فوق است و از نظام های  ضد نظم تبعيت می کند٫ضد نظمی که در ماهيت خود  ارتباط  خود را با سنت حفظ کرده و سپس درک می گردد ٫چه اگر ضد نظم در پروسه حرکت خود     از هستی اول که سخت نظام مند  و وفادار است دور افتد کارکرد ذهنی اثر سلطه گر شده و اعمال نفوذ  می کند  و ذهنی بودن  بيش از حد اثر در مکالمه  بدون   پرانتز در شبکه های تاويل دچار سردرگمی و عدم توانايی  دريافتن شکلی برخاسته از نظمی که ضد نظم  است  و قوانين خود را دارد می شود . هستی دوم سخت شکننده است .هستی دوم  در مکالمه ای  ديگرگونه با جهان هستی می يابد و دو بنی است  يعنی دارای دو روساخت و دو  ژرف ساخت می باشد روساخت اوليه  در  حوزه آواها ٫واج ها ٫واک ها ٫اصوات ٫که در      محور همنشينی و دلالت بر فعل و اسم و قيد و غيره ٬وسيله حمل معنا می باشند و دوم ژرف  ساخت  اوليه   که  حوزه معنا    است ٫معنايی که دلالت می کند بر واقعيت اول يا سنت.....د لالت اول ٫زمينه را مشخص می کند  ٫کد ها ٫رمزها  ٫وتماس    را برقرار می کند و اينکه اصوات بدون دلالت معنايی در محور     همنشينی کنار  يکديگر   قرار داده   نمی شوند  ٫ بل از قوانين سنت پيروی می کند  و دارای  نظامی همگانی در يک زبان می باشد ٫حال بسته به جنبه های اثر عرضه شده می توان قدرت اثر را در راگردان به زبانی ديگر رامورد بررسی قرار  داد و  موفقيت يا  عدم  موفقيت   آن  را   در   اين  واگردانی  سنجيد  نظامی منطبق با فيزيک اشياء و طبيعت موجود .  کنش دوم در هستی دوم  روساخت  ثانويه  و ژرف ساخت     ثانويه می باشد ٫عدول از نظم ..ضد نظمی برخاسته از نظم   .........اينجاست که  واک ها  ٫واج ها  ٫ اصوات   علاوه بر اينکه در محور همنشينی  وسيله  حمل  معنا  می با شند  اما  از معنای اصلی خود جدا شده و صرفا ارتباط خود  را با  سنت  حفظ می کنند و کلمات نوشته  بر  سپيدی کاغذ  ديگر نشانه های زبانی و دال های نشسته در محور همنشينی نيستند بل خود مدلولند و در حوزه ژرف ساخت  معنای دوم پيام را در حوزه عمل هدفی  يکسر  در  خود  می کند و  صرفا  شبکه  تاويل ها را می گشايد و سلطه با زيبايی است آن چه  حايز اهميت است رو ساخت  دوم و ژرف ساخت دوم در اثر ادبی است ٫گاها ميان رو ساخت دوم و  ژرف ساخت دوم بدليل ماهيت ضد نظمی ان بحران ايجاد می شود ٫به جرئت می توانم بگويم  ما بين روساخت و ژرف ساخت فاصله ای که به وجود آمده ارتباط با سنت را قطع می کند.  جنبه نمايشی  کلام  و آرايش  عناصر  روساختی سعی  در پنهان نمودن فقر معنايی ژرف ساخت دارند که يکسر گسسته است و در محور همنشينی استفاده از ترکيبات استعاری پيچيده فقر ضد نظم ساختاری را پوشش نمی دهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;احمد موسوی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;به دوست خوبم باران سپید عزیز!&lt;BR&gt;خوبم از عرصه دیالکتیک عینیت و انتزاع گفتی. گفته تو چند سوال برایم به وجود آورد. با حواشی نویسی (البته نه چندان بی ربط) این سوالات را نیز مطرح می کنم و منتظرم تا جای امکان به آن ها پاسخ دهی!&lt;BR&gt;ابتدا این که من چیزی که در این مباحث خالی دیدم اینکه عینیت و انتزاع توسط تعاریف و نظریات مختلف نشان داده نشده بود که دوستان می توانند با این نوشته به این سوال که عینیت و ذهنیت چیست پاسخ گو باشند.&lt;BR&gt;دوست خوبم باران سپید!&lt;BR&gt;از قرن پنجم تا پانزدهم از دیالکتیک به معنای منطق استفاده شده. دیالکتیک در سال 430 میلادی توسط ماتیانوس کاپلا و کاسیدور به نام و عنوان لاتین «دیالکتیکا» مطرح می شود. در قرن هفتم منطق مشهور این قرن یعنی منطق آبلارد به عنوان دیالکتیکا عرضه شده. در واقعدر تاریخ اندیشه و عمل بشر و در تلاش هایی که علم منطق انجام داده بار ها و بار ها به کلمه و اندیشه دیالکتیکی بر می خوریم. اما برخی معتقد هستند که اولین تلاش جدی برای سیستماتیک کردن دیالکتیک به عنوان یک منطق را هگل انجام داده است. (عیسا صفا، دیالکتیک مدرن) هگل اشکال دیگر منطق مانند منطق صوری و اسپکولاتیو را قبول دارد اما آن ها را ناقص م یداند. تعریف هگل ار منطق علم تفکر خالص است. حالا اگر این گفته ها را بپذیریم و دیالکتیک را یک کوشش منطقی بمانیم با توجه به تعریف هگل از منطق، به نظر تو این تفکر خالص در عینیت جا دارد یا ذهنیت؟ یا این عینیت در این تفکر خالص جا دارد و یا ذهنیت؟ این سوال اولی بود که برایم پیش آمد.&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=text&gt;هگل در علم منطق می نویسد : همه چیز متضاد است. در واقعیت، در هیچ جایی نه در آسمان نه در زمین نه در جهان معنوی و نه در جهان طبیعی چیزی این چنین انتزاعی و یا این گونه یا آن گونه وجود ندارد. &lt;BR&gt;و باز در جای دیگری می نویسد (خلاصه آن این است): منطق علم اندیشه ناب یعنی فکر در عنصر انتزاعی است. منطق انتزاع های ناب است. منطق مشکل ترین علم است. به دلیل این که منطق علم انتزاع های ناب است. از طرف دیگر منطق ساده ترین علم است. چون که محتوای آن چیزی جز احکام جاری نیست. &lt;BR&gt;کلام هگل پر است از این تضاد ها و فکر می کنم روی کرد شما نیز در آن نوشته همین تضاد گرایی هگلی است. این جا کمی باید موشکافی شود. این نوشته شما خیلی مرا به یاد هگل می اندازد. آن جا مخالفت خویش را با متافیزیک بیان می کند. به نظر وی متافیزیک احکام و علیت های فکر را به عنوان علیت های بنیادی چیز ها می داند: متافیزیک دگماتیک شد. چون علیت های بسته و تمام شده را مطرح می کرد. به طور مثال در دو علیت متضاد ضرورتن یکی را واقعی و دیگری را نادرست می دانست (چیزی شبیه نقد مارکس بر هگل)&lt;BR&gt;با این حساب و با توجه به روی شما به فلسفه هگل فکر می کنم ضرورت این که خود شما به این سوال که مطرح کردید (آیا شعر را نمی توان عرصه دیالکتیک عینیت و انتزاع دانست) پاسخ دهید پر رنگ تر می شود. زیرا بر طبق گفته و نقدی که بر هگل شده باید در این عرصه یکی را واقعیت دانست (عینیت یا انتزاع) و دیگری را نادرست. منتظر جواب شما می مانم.&lt;BR&gt;با تشکر و ارادت.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;باران سپید به احمد موسوی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;سلام دوست گرامی&lt;BR&gt;از اینکه آنقدر وقت گذاشتید که به بسط این موضوع بپردازید ممنونم. با بیشتر مطالب مطرح شده ی شما موافقم. &lt;BR&gt;اگر هگل &quot; منطق را علم تفکر خالص می داند و منطق ، علم اندیشه ی ناب یعنی فکر در عنصر انتزاعی است&quot; پس آنچه که از چیدمان کلمات طبق اصول زبان و منطق کلام بدست می آید انتزاعی ست و آنچه که به نام عینیت در شعر تعریف می شود چون با منطق کلام شکل گرفته هم ماهیتا انتزاعی خواهد بود و من فکر می کنم آنچه که شعر را به یک رفتار متفاوت تبدیل می کند و بسیاری شاعران را &quot;دیوانه هائی مهربان&quot; می دانند! آفرینش در یک فرآیند متضاد است و دقیقا در همین تضاد است که زیبائی هنر تعریف می شود . به این ترتیب شاید بتوان گفت افلاطون در جمهوری چندان بیراه نرفت !!!&lt;BR&gt;در ضمن اصلا بنا نیست ادبیات گرفتار برون گرایی محض یا درون گرایی مطلق شود و حتی اگر اثر را دیالکتیک ذهنیت و عینیت ببینیم هم باز یک فرایند است که ملزومات دیگر را در بر می گیرد .&lt;BR&gt;اینجاست که اشاره کردم بهتراست به آثار بخصوصی در این رویکرد بصورت مشاهدات و دریافت ها ارجاع داد نه اینکه صرفا با اشاره به نظریات فلسفی به رد یا پذیرش یک جنبه مجاب شویم.&lt;BR&gt;با اشاراتی که از هگل داشتید دقیقا موافقم ولی با همه این احوال، گمان من این است که نمی توان چنین ایده ای را مجزا و جدای از آثار بررسی نمود چرا که چنین رویکردی را در زمان ایستایی شاید بتوان پذیرفت اما شعر امروز علی رغم سختی و عسرت هایی که گفته می شود زنده و پویاست و بهتر است از خود شعر بگوییم تا به اشتباه دیگری دچار نگردیم. &lt;BR&gt;اثر ادبی ، عموما بايد مجموعه پديده هائی كه هستی را می سازند ، برداشت ها ، تصويرها ، تخيلات و تجربیات فردی آفريننده را در بر بگيرد نه فقط با استناد نظریات اندیشمندان ذکر شده ! چون زبان چیزی را از آن خود دارد که مختص به خودش است و به همین دلیل می گویم واقعیت بدون زبان ، تبیین و تشریح نمی شود ، زبان این توانایی را لااقل به طور بالقوه دارد و آن توانایی، چیزی جز نوشتار نیست و امر واقعی را باید در این فرآیند جست.&lt;BR&gt;با تشکر&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;کیوان اصلاح پذیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;دوست دارم از زاویه ای غیر آکادمیک وارد این بحث شوم . بحث های زیادی در باب معانی عینیت و ذهنیت از طرف دوستان مطرح شده است اما من مایلم از دید یک اهل شعر به این مقوله بپردازم .&lt;BR&gt;اصولا جدا کردن عینیت و ذهنیت از یکدیگر کاری است عبث و از همین ابتدا بحث را به بیراهه میکشاند . اگر واقعیت و قوانین علمی را عینیت بدانیم نباید ذهنیت را نقطه ی مقابل آن تصور کنیم . ذهنیت را شاید بتوان واقعیت بالقوه و یا تصاویر واقعیت در ذهن دانست . با این تعریف ذهنیت هیچگاه نمی تواند فارغ از عینیت وجود داشته باشد . بلکه تلاش میکند واقعیت را به شکل دیگری ببیند . شکلی بی سابقه . و همین عادت زدایی از واقعیت معمولی و روزمره ، هیجانی به ما میبخشد که ناشی از کشف است . کشف یکی از مهمترین عوامل هیجانی در ایجاد لذت انسانی است . کشف ، تکاندهنده و به هم ریزنده ی ذهن است . آن را از غبار تکرار پاک می کند و آینده را به اکنون می آورد . &lt;BR&gt;آنچه در شعر ما را تحت تاثیر قرار میدهد همان دیگرگونه دیدن است که لذت کشف را عرضه میکند . گرچه ممکن است این کشف غیر واقعی بنظر بیاید اما با کمی دقت مشاهده میشود که این کشف بر درخت واقعیت جوانه زده است . بطور مثال در اشعار ابتدایی تر ما با تشبیهات روبرو هستیم . تشبیه نوعی کشف است که از مقایسه دو عنصر واقعی حاصل میشود . در روش های نو نیز استعاره و تصویر همین کارکرد را دارند . اصولا ذهن انسان بدون دروازه های واقعیت و قوانین آن راهی برای ارتباط با خود ندارد . ذهنیت هرقدر هم که با واقعیت اختلاف داشته باشد بازهم واقعی است . مجاز همین است . مجاز نوعی واقعگرایی گول زننده است . گول زنندگی به جای خود اما یک پای آن واقع نمایی است . تخیل نیز همین دیگرگونه دیدن واقعیت است . ما برپایه قوانین ذهن ، جهانی واقع نما می سازیم و از کشف خود لذت میبریم .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;محمد مراد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;جناب آقای مهرداد عرفانی گرامی&lt;BR&gt;بحثی که باب آن در این وبلاگ گشوده شده اتفاقا از مباحث مهم در همه ی مقولات است خصوصا شعر ، بحث تجرد و انتزاع ، ذهن و عین و تاثیر و تاثر ،ان در یکدیگر در فلسفه - ادبیات - فرهنگ - اجتماع - سیاست و... همواره و بطور جدی از قرنها پیش مورد توجه فیلسوفان- فرزانگان - فرهیختگان و اندیشمندان بوده است ، اتفاقا همین مبحث در مقوله مورد اشتیاق حضرتعالی که ظاهرا مقوله سیاسی - اجتماعیست بحثی پایه ای ست که بسیار مورد توجه نظریه پردازان سیاسی ست ، در این خصوص اگر مایل باشید میتوانید به کتاب &quot;بحران روشنفکری &quot; مارکس ، مبحث &quot;رابطه ی عینیت و ذهنیت &quot; مراجعه فرمایید . شاد باشی&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;ابوالفضل حسنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;همه ی ما بر حسب تجربه متوجه شده ایم که اساسن مجموعه &quot;مجا زها&quot; عینیت ساز ند ،یا به عبارت دیگر من همیشه درجه اعلای &quot;عینی نویسی&quot; را در دایره&quot; مجازها&quot; جستجو کرده ام - اما فکر می کنم غایله به اینجا ختم نمی شود ، بر حسب تجربه متوجه شده ایم که &quot;عینی نوسی&quot; را می شود با کمی سایه روشن (نه به اندازه &quot;مجازها&quot;: شفاف و ملموس )در حیطه &quot;تشبیهات&quot; و &quot;طنز های کنایی&quot; و &quot;تشخیصات&quot; نیز جستجو کرد، مثلن وقتی می گوییم :چهره ی تو مثل اب روان است، در واقع زبان را به کنشی عینی وا داشته ایم که البته باز اگر دقت کنیم بدون کمک &quot;مجاز&quot; نمی توانستیم یک تصور عینی از این گزاره داشته باشیم هرچند انچه که بیشتر به چشم می خورد &quot;تشبیه&quot; است -من تا اینجا &quot;عینیت&quot; را شا خصه پیشرو شعر معاصرمی دانم - رک و پوست بگویم استعارات و کنایات و ایماها و اشاره ات امروزه دیگر تکنیک های مرده و دستمالی شده به حساب می ایند، مثال وقتی می نویسیم: در چشمهای تو چه خروس خوانی بر پاست! این گزاره و گزاره هایی مثل این اگرچه نو و جذاب اند، اما چون به مدد &quot;استعاره&quot; سا خته شده اند و یا در واقع &quot;سا ختگی&quot; هستند!(مونتاژ دو امر واقعی و رسیدن به یک فرایند ذهنی و استعاری) نمی توانند حالا کارکرد شعری داشته باشند ، حکم نمی دهم نظر خودم را می گویم !!به گمانم دیگر وقت ان رسیده است که از شعر &quot;استعاره زدایی&quot; نماییم ، حتم دارم که یک یا چند &quot;امر عینی&quot; با یک یا چند &quot;امر انتزاعی&quot; فقط در محور استعارات است که می توانند به یک یگانگی برسند و اینجور یگانگی دیگر به دردشعر امروز نمی خورد....&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مهرداد عارفانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=text align=center&gt;جناب محمد مراد&lt;BR&gt;لطفن نخست با اسم ورسم و ادرس محبت بفرما و نه یواشکی و مستعار ...و دوم این که عزیز من شعر امروز را با فرهیختگی و دیگر مقولاتی که نام بردی کاری نیست که بر علیه ان ها هم هست و خود حضرت مارکس هم که از ایشان نام بردی اگر امروز زنده بود باید کلاس 8 ابتدایی می نشست و علوم را از اول می خواند که زمانی بلند از دوران مارکس گذشته و گویا شما بی خبرید هنوز که که پسا مارکسیسم و پولانزیسم نفی تمامی این مقولاتی ست که شما فرمودید و انچه نام بردید از آن پس لرزه های دوران مدرنیته در پسا مدرن بود که دیگر حتی شرایط امروز ادامه ی طبیعی ان به اضافه ی بحران ها نمی نمایاند که بحرا ن خودش تبدیل به ارزش شده...نه تنها کتاب روشنفکری مارکس که البته حتمن به زبان چند دست ترجمه شده مطالعه فرموده اید به درد شعر امروز نمی خورد حتمن با آنتی دورینگ و جناب پلخانف و یا استالین هم نمی شود شعر دهه ی هشتاد نسل جوان ایران را ارزیابی کرد .. در بحث مجاز مرسل و استعاره که در بالا به آن پرداختم اگر صحبتی دارید در خدمتم ...البته بدون چادر و روسری و نقاب&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;ابوالفضل حسنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هم فکر می کنم تا ما درک درستی (عملی و تجربی) از مجاز ها و استعارات ،یا به عبارتی از&quot; رویه های چند پهلو ساز متن&quot; نداشته باشیم نمی توانیم به نتیجه ی جالب توجه ای در ارتباط با عینیت و مناسبتهای به ان و همچنین ذهنیت و مناسبتهای مربوط به ان و یا کشف مناسبتهایی که بین این دو جریان وجود داردنایل ایم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;محمد مراد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;درود جناب عرفانی - متاسفم از اینکه فاقد وبلاگ هستم تا آدرس آنرا تقدیم کنم .&lt;BR&gt;آدرس ایمیل هم تقدیم شد ، میماند نام بنده که حقیقی ست، تازه اگر هم مستعار باشد چه تاثیری دارد ، شما فرض بفرمایید بنده انسان بی شناسنامه ای هستم ، هویت من همین واژه گان و عباراتیست که انرا تبدیل به امواج و بشما تقدیم میکنم ،&lt;BR&gt;بنابراین باور بفرمایید نه چادری! در کار است و نه نقابی! کلام من هم کاملا عریان است و اساسا در یک بحث و مجادله ی فرهنگی یا علمی...در اینتر نت، که هدف آن تضارب اندیشه و آموختن است ، سخن از هویت آدمها یک بحث کاملا انحرافیست ،&lt;BR&gt;بهر حال بنده در حال آموختن از شما و دیگر دوستان هستم و البته ادب را سعی میکنم از لقمان ! بیاموزم.&lt;BR&gt;دماغت را پاک کن / صورتت را بشور / برویم بازی در کوچه باغ بالا/&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شعر زیباییست خصوصا فرود آن تامل برانگیز:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که حالا نصفی از من می پلنگ د در بروکسل&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با درود و احترام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بهزاد خواجات&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;من گمان می کنم که عینیت و ذهنیت و برداشت منفرد ( و نه کتابچه ای ) از این دو مقوله باید در موقعیت شاعر و منتقد به طور مجزا بررسی و تعریف شود . بدیهی است که در این بررسی انسان و ابعاد روان شناختی مسئله بسیار حائز توجه خواهد بود . چه کسی می تواند به اطمینان بگوید که چه چیز عینیت است و چه چیز ذهنیت ؟ شاعر با ابزاری به جست و جوی معنا در زندگی می پردازد که خود ذهنی است ( زبان ) و به واسطه ی شکل استعاری اش با خود عینیت های زندگی فاصله پیدا می کند . اما اگر منظور مفهوم اصطلاحی این مفاهیم باشد که بزرگان هم درباره اش گفته اند و شما گوشزد کرده اید من گمان می کنم که در شعر عینیت محملی برای بیان ذهنیت است و آن جا که شعر به ذهنیت میل می کند یا امکان قرینه سازی در اختیار نبوده و یا این که شاعر نتوانسته از پس اش بر بیاید . از سوی دیگر گاه پیش می آید که اصولن فکر درون شعر آن چنان تو در تو و مبهم است که عینیت بخشیدن به آن به طور کامل ممکن نیست و اصلن شان نزول آن شعر یا عبارت در ذهنی بودن و ذهنی ماندن آن است . مثلن من در جایی گفته ام :&lt;BR&gt;نی گشت یک روح / در فواصل کن فیکن&lt;BR&gt;من هرگز حاضر نیستم این عبارت را به عینیت بیش تری برسانم .&lt;BR&gt;اما به هر حال شعر امروز در این یک - دو دهه مهم ترین میراث نیما یعنی میل به عینیت را در ظرفیت هایی جدید آزموده است و این عینیت گرایی به نوعی &quot; خروج از کلان اندیشه ها &quot; را پیش چشم می آورد و تلاش شاعر برای رویارویی با خود زندگی اش . این کیفیت بر آن است که از روی زندگی به داخل آن سوق کند و این فرایندی است اگر شاعر به درونه ای ستبر مجهز نباشد شعری بزرگ و ماندگار خلق نخواهد شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;محمد مراد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بادرود به شاعر گرانقدر وهم استانی فرهیخته ام جناب خواجات&lt;BR&gt;لازم دانستم در خصوص بخشی از نظر حضرتعالی توضیح مختصری بدهم ، ابتدای بحث شما مبنی بر بررسی دو مقوله یاد شده بطور منفرد و با توجه به موقعیت شاعریا منتقد ، یک بحث درست و قابل دفاعیست اما بخش دیگر بحث یعنی ذهنی بودن و ذهنی ماندن یک عبارت یا اثر ،مانند مثالی که از شعر خودتان آورده اید،گاهی بستگی به اراده ی شاعر دارد، همانگونه که شما فرمودید: حاضر نیستم این عبارت را به عینیت بیشتری برسانم ، پس ممکن است احتمال رسیدن به عینیت بیشتر وجود داشته باشد و تنها خواست و اراده ی شما مانع رسیدن به عینیت است ، حال در این مقوله سئوال و نکته بر سر همین است که ذهنیت همیشه میتواند در حیطه ی ارده ی ما باشد یا نه؟؟ ...بنده در جایی سروده ام : برگی افتاد / بدهان گوسفند/ کبکی مرثیه خواند / برسایه /که غریبانه رفت / به هزار لای غریب/&lt;BR&gt;در اینجا سایه یک عینیت حقیقیست که از حائل شدن جسم یا شیئی عینی بین منبع نور و جسم یا شیئ دیگر حاصل میشود اما سفر سایه (برگ) به هزار لای گوسفند ،ذهنیت مجازیست که چه بخواهیم وچه نخواهیم ، نمیتوانیم آنرا به عینیت بیشتری برسانیم ، بنابراین عینیت و انتزاع(در شعر) علاوه بر تنیدگی ناگزیرشان ، گاهی آنچنان با یکدیگر فاصله دارند که آشتی آنان فقط در ذهن میسر میشود یعنی تسلسلی دیگر ، لبخند بر لبان تو وتو برلبان جنوب ، پایدار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;مهرداد عارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;من تنها نکته ای که به نظرم ضروری رسید تا به آن بپردازم مقوله ی گرایش مجاز مرسل به سمت کنایه است که اساسی ترین بخش جدا کننده ی رفتار شعر در دهه ی اخیر است و اینجا آنچه حائز اهمیت است غنای کنایه است چرا که بین طنز و مجاز مرسل و کنایه رابطه ی سه گانه ای وجود دارد که می باید میل نهایی مجاز به سمت کنایه خم شود با توجه به خطرات گذشته گرای استعاره در افق متن .&lt;BR&gt;خصلت ذاتی کنایه به دلیل بن مایه ی اجتماعی آن بیشتر درمناسبات اجتماعی یافت می شود و به همین دلیل از کارکرد ذهن به سود عین می کاهد و نه اینکه تمامی آن را نفی کندو در حقیقت سلطه با کارکرد عینی است اما در مجموع اتفاق افتاده در اثر اتفاقی دوم و یکّه ای است که پیش از این اتفاق نیفتاده و استعاره ای عمودی از کل ساختار اثر به دست می دهد نه اینکه در سطور افقی با تزریق استعار ه ای کوچک و تصویر پردازی و یا حس امیزی و یا طنز به یک ساختار عینی عناصر درون ذهنی تزریق شود.. به این اعتبار پروسه اشیاء را تعیین می کند و اشیاء تعیین کننده ی یک پروسه نیستند.. و هر پروسه ای اشیاء محدود به خود را دارد مثلن در پروسه ی برده داری شما با مناسبات کارگر و کارفرما مواجه نیستید و یا در مکان خاصی همچون بانک شما با اشیاء محدودی مواجه هستید که برای یک بانک می توان تصور کرد و اگر از موشک بالستیک در بانک نام ببرید در واقع چیز دیگری را از بیرون به پیکره ی این ساختار تزریق کرده ایدکه البته فکر می کنم بحثی بلند و طولانی را بطلبد و هر کدام از این مقوله ها در ارتباط با ذهنیت و انتزاع قابل تامل و جستجوست و داریم میگردیم که با هم پیدا کنیمو اما موردی که دوست نازنین بهزاد خواجات محبت کردند:&lt;BR&gt;بیشتر با بخش پایانی ان موافق هستم و نکات کلیدی و قابل تاملی بود مخصوصن میل به عینیت با ظرفیت جدید . اما کارکرد ذهنی شعر و اینکه اساسن کار شعر کار ذهن است شکی در ان نیست اما باید دید این ظرفیت جدید و میل به عینیت از چه ابزاری بهره برده و یا از چه ابزاری می تواند بهر ه ببرد که تا الان نبرده و چه کسانی در کجا موفق شد ه اند که از این ابزار استفاده کنند.. این جا بحث کاملن مشخص است تشبیه استعاره مجاز مرسل و کنایه و نحو ه ی کار عملی با این ابزار و نهایتن تربیت ذهنی مولف بر اساس منش فرا زبان گفتار شاعرانه و در بن مایه نگرش شاعرانه .... میل به سمت عینی شدن بسیار پر شتاب است . و غنا و عدم غنای ان را من و شما محک نمی زنیم بل این شتاب , روند رشد تاریخی خود را دارد طی میکند و در حقیقت این شکل رفتاری جدید نردبانی برای بالا رفتن است ... و بسیاری هم خدای نکرده از این نردبان می افتند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;مهدی حسین زاده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بحثی را که طرح کردی اگر از دو زاویه به آن بپردازیم شاید به جایی برسیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اول اینکه اگر مقصود تلفیق دو رویکرد عینی گرایی و ذهنی گرایی باشد که خوب با نگاهی به سابقه ی ادبی خودمان این تلفیق را در بسیاری از متون کلاسیک و نیز مدرن خواهیم دید که نمونه های آن فراوانند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اگر بخواهیم بین این دو رویکرد یکی را انتخاب کنیم و پایه های شعر آینده را بر آن استوار کرده و به جامعه ی ادبی پیشنهاد کنیم که به عقیده ی من کاری عبث انجام می دهیم چرا که هر متنی دقیقآ در لحظه ی آفرینش الزامات و ساختار خود را پی می ریزد و سپس این گذر زمان و جای گرفتن در حافظه ی ادبی و کارنامه ی ادبیات است که موفقیت ها یا ناکامی های خود را در برابر متن های قبل یا بعد از خود نمودار&lt;BR&gt;می کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بحث بر سر انتزاع شایبه های فراوانی را در ذهن ایجاد می کند ،اول اینکه چون ما با زبان سرو کار داریم در وهله ی نخست این ساختار خود زبان است که سویه های ذهنی و عینی خود را داراست و با بررسی واج ها و اصوات و دلالت های گونه گون &lt;BR&gt;واژگانی سیری زبانشناسیک را طی می کند که هم در زبان عادی مردم و هم در زبان نوشتار و نثر و نیز در زبان شعر قابل بررسی است.&lt;BR&gt;اما اگر بحث بر سر انتزاع گرایی در برابر واقع گرایی است باید گفت که در هردو نمونه های فراوانی وجود دارد . مثال : آیا شعر های یدلله رویایی را می توان در زمره ی شعرهای انتزاعی جای داد :( کفنی آیا تنم را پوشید و یا تنم را کفنی به اندیشه ی دنیا پوشید) یا( در تربت من/ قد می کشد پشیمانی /سنگینی چرا در سر)&lt;BR&gt;و یا در شعر های سپهری :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(من وضو با طپش پنجره ها می گیرم) چگونه آیا می شود با طپش پنجره ها وضو گرفت ؟ یا (به یادگاری شاتوت روی پوست فصل /نگاه می کردی،/حضور سبز قبایی میان شبدرها/خراش صورت احساس را مرتب می کرد) &lt;BR&gt;اگر بتوان گفت که ما : 1. انتزاع در تصویر سازی (مانند نمونه هایی که آمد). انتزاع در زبان شعری (روساخت زبانی):(پنجره را باز می شوم/کجایید سالهای خیس/تقویم های معطل/ جوانی مچاله ی ما؟) .....(حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند/رد بوسه ات را پیدا نمی کنند) ....(عروسک بی سر از دست کودک می افتد/وکلاغان کبود/ بر باغ های باژگون زیتون/آوازی تلخ را دم می گیرند)&quot;گراناز موسوی&quot; یا مهرداد فلاح می گوید:(سیب را کنار می زنم تا سیب را نشانت دهم)&lt;BR&gt;(لگد به بخت شما زدم/و از غلط کرده ام ببخشید دم نزدم/به هیچ کس در این بازی نباختم/و برده ام همه را یک جا/به هر کجا که می خواستم/شورو شری/شعری به پا کنم)&quot;عبدرالرضایی&quot;و............&lt;BR&gt;می بینیم که در این مثال ها و بی شمار نمونه های شعر ی ما گونه های متعددی از رویکردهای انتزاعی (در تصویر سازی یا در ساختارهای نحوی زبان شعر می توان یافت) که حد فاصله ی زبان شعری را با زبان معیار حفظ می کنند اما همین رویکردها در بررسی های بینامتنی بر اثر کثرت استعمال در ساختار های نحوی متفاوت اما وفادار به الگوی پیشین خود به بافتارهای زبانی دیگری می رسند که متاسفانه فرق چندانی با سبقه ی پیشین خود ندارند و چشم انداز تازه ایی را برای شاعران نمی گشایند شاید مسا له ی اساسی طرح چنین سوالاتی برای برون رفت از سیطره ی رهیافت ها و اسلوبهای گذشته ی ما باشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تنها چیزی که می توان گفت این است که چون شعر با فرازبان سرو کار دارد به ناچار از قواعد دستوری زبان پیروی نمی کند و خود در صدد آفرینش ساحت های تازه تری در زبان است اما این به آن معنا نیست که شاعر بازبان هر برخوردی که دلش بخواهد انجام دهد (مانند نمونه های فراوانی که این روزها می بینیم و استقبال یا عدم استقبال در برابر آنها هم معلوم است) بلکه به عقیده ی من هر شاعر پس از پشت سر گذاردن متون شعری پیش از خود باید تلاش کند به افق های تازه تر و نا آشناتری در شعر دست پیدا کند که این امر زاییده ی ممارست و ممارست و ممارست است &lt;BR&gt;من در این میانم به عنوان یک شاعر به متون ساده تر می اندیشم ،متونی که بتواند با حداقل فاصله با جهان پیرامون نحله های شاعرانه و کشف های تازه تری را به جهان شعری معرفی کند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;جلیل قیصری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست خوبم آقای حسنی عینیت را از شاخصه های پیشرو شعر معاصر دانستند عیبی هم ندارد کسی با عینیت مخالف نیست این اصلن از سفارشات نیماست اما شاخصه های شعر معاصر را می توانیم دسته بندی کنیم که عینیت یکی از آنهاست مصرع زیبای -در چشم های تو خروسخوانی بر پاست که به مدد استعاره ساخته شده است نمی تواند ساختگی باشد در ضمن کجای ادبیات بخصوص شعر ساختگی نیست مگر در تعریفی شعر را استفاده رساندن به کلمات تعریف نمی کنیم ؟ما در سرودن دست اول خود جهان را ترجمه و استعاره و استحاله می کنیم هیچ متن اصلی قابل تصور نیست هر متنی استعاره از متن دیگر است زبان خود استعاره از زندگی است و هر کلمه و عبارت معنا و منظور کلمه ی دیگر را استعاره یا ترجمه می کند سخن گفتن خود استعاره ی مداوم است که به همان زبان صورت می گیرد به قول نیچه حقیقت لشگر کشی استعاره هاست شعر می تواند امتزاجی از عین و ذهن باشد و ذهنی کردن عین و عینی کردن ذهن بنا به سرشت هر شعر در ضمن استعاره و کنایه و...نمی تواند از تکنیک های دست مالی شده باشد ریکور که از فیلسوفان و ناقدین دنیای عینیت می گوید کشف و شهود شاعرانه و به کلام در آوردن تجربه های به کلام در نیامدنی و آوردن آینده به اکنون بنابه پشگویی برخی از شعر ها تنها با زبان شعر و از طریق استعاره های شعری ممکن است(نقل به مضمون )ضمن این که استعاره را نمی توانیم خارج از دایره ی مجاز بدانیم که استعاره همان مجاز است که علاقه ی آن مشابهت می باشد در حقیقت از نظر تصویر سازی ارزش آن شبیه به مجاز است یا بیشتر ازان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثلن در این بیت بهار :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چو پر بگسترد عقاب آهنین /شکار اوست شهر و روستای او &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که عقاب استعاره از هواپیماست و شبیه به مجاز علاقه و قرینه ای دارد و علاقه ی ان مشابهت عقاب به هوا پیماست و قرینه ی آن آهنین می باشد می بینیم که بیت بوسیله ی استعاره عینی شده است و یا این بیت نظامی :&lt;BR&gt;چو تنها ماند ماه سرو بالا /فشاند از نرگسان لو لو لا لا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که ماه استعاره از شیرین و نرگس استعاره از چشم و لو لو اشک می باشد و اگر چه شیرین و چشم و اشک عینی اند بوسیله ی استعاره به زیبایی آن افزوده شده است پس شعر استعاری می تواند مملو از عینیت هم باشد و اما کنایات کنایات ذهنیات را عینی می کنند مثلن رسوا شدن یک امر ذهنی است اما طشت کسی از بام افتادن واقعن یک امر عینی است که کنایه از همان رسوا شدن است یا &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای نتیجه ی عملی :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از مکافات عمل غافل نشو /گندم از گندم بروید جو زجو &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که سرشار از عینیت است ضمن این که در این مثال ها گزینش جوهری ابیات مد نظر نبوده و باحضور ذهن داشتن در مورد این ابیات آن ها را مثال آورده ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یاکوبسن دو سازو کار در توصیف ادبی نام می برد :1-استعاره 2-مجاز مرسل &lt;BR&gt;از نظر یاکوبسن استعاره حاصل گزینش عنصری هم عرض از میان عناصر موجود در محور جانشینی و فرا فکنی عنصر مذکور در امتداد محور همنشینی است مجاز مرسل حاصل گزینش عنصری همجوار با عناصر دیگر از محور هم نیشنی و به کار بردن آن در امتداد همان محور همنشینی است استعاره ی یاکوبسن انواع صنایع معنوی اعم از خود استعاره و انواع تشبیهات و کنایه ها و نمادها و ...را در بر می گیرد همینطور مجاز مرسل هم انواع صنایع لفظی را همراه با صناعات معنایی از این دست که مبتنی بر همجواری باشد در بر می گیرد . بیت زیر نمونه ای از مجاز مرسل است :&lt;BR&gt;آیینه ای طلب کن تا روی یار بینی /وز حسن خود بماند انگشت در دهانت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و اما بیت زیر مصداق استعاره از دید یاکوبسن است :&lt;BR&gt;رعه نوش مجلس جم سینه پاک دار /کایینه ای است جام جهان بین که آه از او .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در بیت نخست طلب کردن ،روی خود دیدن محو جمال خود شدن همه متعلق به یک عالم معنایی است و بدین دلیل معنای این کلمات در شعر مجاز مرسل همدیگر را محدود می کنند اما بیت دوم مفاهیم فرا فکنی شده اند و از یک عالم معنایی نیستند .جرعه نوش به می گساران تعلق می گیرد یا به ساقی کوثر یا به مجلس جم .مجلس جم ما را به اساطیر می بر د و رسوم کشور داری یا خیلی چیز های دیگر و هر کدام متعلق به عالم دیگر است سینه پاک داشتن و آیینه هم از اینگونه اند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سه ویژگی فرا فکنی ،تعلق کلمات و واژه ها و معانی به عوالم مختلف و محدود نکردن سبب می شود که در شعر استعاری ابهام و ایهام به طرز چشمگیری فراوان شود که ابهام حاصل فرافکنی هاست و ایهام حاصل همنشینی واژه ها ی متعلق به عوالم معنایی متعدد است (دکتر حق شناس )می بینیم که فرا فکندن کار به عوالم متعدد و در نتیجه برداشت چند گونه شعر را متکثر و چند سویه می کند که حاصل استعاره های شعری است و می بینیم که مجاز مرسل با همه ی خوبی و زیبایی اش نسبت به استعاره معنای محدود کننده تری دارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هم چون دوستان مجاز مرسل و عینیت بخشی ان را دوست دارم اما همانگونه که عرض کردم استعاره هم زیر مجموعه ی مجاز مرسل و حتی خود مجاز است و یک شعر بهتر و غنی تر بر اساس تعاریف روز و پست مدرنی شعری است چند سویه و تأویل پذیر با معنای نامحدود و همانطور که پیشتر عرض کردم و مثال آوردم استعاره به شعر معنای گسترده و نامحدود می دهد در حالی که همچون مجاز مرسل عینیت بخش هم هست و کار برد آن را در شعر در کنار مجاز مرسل مهم و ضروری می دانم ضمن این که از دوستان بخصوص آقای حسنی ممنونم که روزنه ی خوبی به بحث گشودند تا این همه پر چانگی کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;شیوا فراز مند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;من معتقدم عمل ذهنی با درک عینیتها ساختاری انتزاعی می سازد و در شعر جدا کردن دو مقوله ی عینیت و انتزاعی نمی تواند به معنای واقعی اتفاق بیفتد...شعر خود حرکتی ذهنی و انتزاعی ست....در شعر بسیاری به ظاهر عینیت ها در واقع مفاهیم انتزاعی دارندو تلفیق این دو مقوله شعر را می سازد...اینکه کفه را به کدام طرف سنگین ببینیم به نظر من زیاد واقع گرایانه نیست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاید در هنرهای دیگر مثل نقاشی و یا عکاسی به نوعی بتوانیم این دو مسئله را از هم جدا ببینیم اما در شعر نه...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عینیت های حس شده در کنار هم به مفهومی انتزاعی می رسند..درک ذهن از آن عینیت ها مفهوم کلی می سازد که در برگیرنده ی همان خصوصیات تلفیق شده ی عینیت هاست.البته هر تفکری صرفا نمی تواند انتزاعی باشد...بنابراین تلفیق عینیت و انتزاع در شعر حقیقتا وجود دارد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 13:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عینیت و ذهنیت در دیگران</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 13:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسارت در جریان</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به اطلاع تمامی دوستان عزیز می رساند نظراتی که فاقد شناسه و هویت های فردی است از انعکاس شان معذورم و این تنها به این دلیل است که شرمنده ی دوستان محترم و عزیز م نشوم . ممنونم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;((&lt;A href=&quot;http://momken.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=5&gt;اسماعیل آباد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  با استکان دره به روز است ))&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://ien.persianblog.ir/&quot;&gt;http://ien.persianblog.ir/&lt;/A&gt;) ثریا کهریزی (گوش کرده ایم گوش کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.yekdigari.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.yekdigari.blogfa.com/&lt;/A&gt;) علیرضا عباسی ( جنبش های نامنظم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.padnoosh.persianblog.ir/&quot;&gt;http://www.padnoosh.persianblog.ir/&lt;/A&gt; میثم متاجی ( جنبش های نامنظم علیه مصادره گرایی شعر) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hrahmati.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.hrahmati.blogfa.com/&lt;/A&gt; حامد رحمتی ( شکل گیری شعر دهه ی هشتاد در فضای مجازی )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=7&gt;اسارت در جریان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ادامه ی جنبش های نا منظم &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;B&gt;پیرامون شکل گیری امواج&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt; در  دهه ی هشتاد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پر بیراه نیست اگر بگویم اصالت متن در تک ساحتی بودن آن نیست ، همانگونه که انسان تک ساحتی در غلبه اش بر دنیای مدرن دچار نواقصی است که به زعم تئودور آدورنو آن را کنشی معقول و منطقی می دانیم . اثری که شخص ( مولف ) بر متن یا نوشتار خود می گذارد اثری یک سویه نیست ، بلکه مجموعه ای از عوامل اند که ایجاد سویه کرده و شوق دیگر بوده گی را در متن ایجاد و ساختار دستوری آن را تعریف و عرضه می نمایند . تفاوتی که متن تک ساحتی با انسان تک ساحتی دارد تفاوتی نیست که آنها را در ملودرامی خانوادگی شخصیت پردازی کرده و پایانش را معطوف به یکدیگری کنیم . متن تک ساحتی به تنهایی و با قلمی که اندیشه ای متفرد ( در خلا ) و مضاعف ( در خرد جمعی ) نوشته شده عرضه می شود . اینگونه از متون در صورتی می توانند مجال بروز یابند که اندیشه ای فارغ از تفنن و عصبیت حزبی بر آن حاکم باشد . اندیشه در تقابل با عناصر پیرامون خویش است ، اما آیا هر اندیشه ای را می توان حکومتی مستقل در سیطره اش خواند ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;بنابر آرای ارائه شده در حوزه معنا شناسی ، هنگامی که با اندیشه ای یک سویه ، سراغ متن می رویم به جمله بندی های ضد و نقیضی بر خواهیم خورد که بخشی از یک جمله را نقیض بخش دیگری از همان جمله می بینیم که آن جمله با تناقض معنایی روبرو خواهد بود . در بحثی دیگر پای تضاد معنایی به میان کشیده می شود که کاملا روابطی پارادوکسیکال و متضاد را در جمله ی دیگر در برابر جمله ی اول خواهیم دید . هدف از این برآیند آن نیست که این دو صنعت ( تناقض معنایی و تضاد معنایی ) را انکار کنیم و روی هر کدام سرپوشی به فراخور دانایی خود مان بگذاریم . هدف اصلی این است که آنها را توسعه داده و به جامعه ی دیگری که خود در آن زندگی می کنیم بکشانیم . به جمله ای که خود ،  کلمات آن را تشکیل داده ایم و کسی نیست که نقطه ای به دوستی بگذارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روندی که یک نوشتار را به پایان پیش می برد و نویسنده یا شاعر را تا حدی با حد و حدود خود آشنا می سازد روندی چند سویه است . سویه هایی که متن را از بعد تناقض گویی به تضاد معنایی و بالعکس می کشاند . این گفته ها حاکی از آن است که ما نمی توانیم این تضادها و تناقض ها را در سیطره ای متنی جستجو کنیم ، بلکه باید به سراغ مولف و اصول نوشتاری اش رفته که او هم مبرهن است هیچ گاه پایبند به اصول خاصی نیست . زوایایی از حضور مولف را می توانیم در فرم و در رهیافت هایش به معنا پردازی ببینیم و زوایای دیگر آن را در حوزه ی ساختار و روایت و حوزه های دیگر . مولف به غایتی دست می برد که دست و بالش را در ادغام این مفاهیم تنگ نگذارد و بگذارد که بی واسطه و در صورتی سیستماتیک ، پیوندهای شان را مکانیزه کنند . مولف به فراخور آزمون هایی که پیش از ورود به متن از سر گذرانده نیز خود را در تقابل با نشانه ها و سمبل های بسیاری قرار داده که می توان به عنوان نمونه بحث نشانه شناسی را نیز به میان کشید و توضیحاتی در این زمینه ارائه کرد . فنونی که غالبا مولف را از فضای تک ساحتی قلم و ظرفیت پذیر اندیشه رها می کنند و در حرکتی مسلحانه به متن منتقل می نمایند ، فنونی رزم آور نیستند . ما تما این شگردها را به وفور در آثار ارائه شده در سالیان اخیر دیده ایم و دست خود را نیز از روی آنها بر نداشته ایم . خیزاب های خشکی اند اینکه بخواهیم تفنن های شاعرانه ی یک مولف را به سمت و سویی هدایت کنیم که معنای آرمان خواهانه ی خود را گم کند و در دلش به شعار زدگی هر متنی بخندد . این متون زاده ی اندیشه ای تک بعدی نیستند ، متونی هم که به واسطه ی اشتراک ( چه روزنامه ای و چه ذهنیتی ) قابل عرضه اند تنها به درد مخاطبی می خورند که حاضر نیست حتی چند ریالی بابت آن بپردازد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روند تک ساحتی شدن این متون در شعر فارسی در سالیان اخیر به  وفور یافت می شود و از همین نقطه از مقاله به این نکته توجه بیشتری خواهیم نمود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در درهه ی هفتاد شاهد حضور شاعرانی بودیم که هر یک به واسطه ی فضای ایجاد شده سعی در ایجاد کنش و واکنشی چه نسبت به شعر خود و چه نسبت به دهه های پیشین داشتند که این امر خود به تغییرات بسیاری در شعر دهه ی هفتاد انجامید و در یک دید کلی شعر از ساحت تک بعدی در آن دهه خارج گردید و توانست زوایای سنجش خود را نیز دچار تحول کند . برآمدن از پس زبان و به چالش کشیدن آن در حوزه ی فرم یکی از عواملی بود که محوریت این تغییر و تحول را ایجاد کرد و همچنین استفاده از ساختاری که به شکستگی اش تا انتهای اثر امیدوار بودند و یا اصلا غیر قابل پیش بینی بود  . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شاعرانی توانستند در این میان به مباحثی اینچنین روی بیاورند که خود و در اندیشه های خود به دنبال مبانی آوانگاردیسم و استفاده از آن در ساحتی بودند که می خواستند از تک بعدی گری اش خارج شوند و متفاوت تر از قبل ظاهر شوند . اصول به کارگیری این مولفه ها بر پایه ای استوار بود و آن اندیشه ای بود که بر متن حاکم بود و آن اندیشه ، اندیشه ای بود که مولف بر آن غالب بود و مولف هم ، مولفی بود که اندیشه را در به کار گیری این مولفه ها رها می کرد و مدام زاویه ی دید خود را دچار تغییر می کرد و این مسلما به نفع شعر و در کلیت به نفع دهه ای چون هفتاد بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;جریانات ، در دهه ی هفتاد در حوزه ای به چنگ هم گرفتار آمده بودند که این ذهن فرد محور و فرد گرا دائما از حضور خود و اندیشه اش در متن آگاه بود و هیچ گاه نیامده بود که از عصبیت های قومی و قبیله ای خود دفاع کند . شعر حزبی را می شود به عنوان نمونه ذکر کرد که در دهه های سی و چهل شاعران بسیاری را قربانی و در خود حل کرد و هیچگاه آنان را به آغوش ادبیات بازنگرداند . جریانات نیز فاقد این اندیشه های حزبی نیستند . ما به وفور دیده ایم شاعرانی که متعلق به یک موج که امروزه به تعبیری نا درست آن را جریان ( با توجه به مولفه های ارائه شده از جانب آنان ) می نامیم نیز دارای اسانامه ای هستند که هیچ کدام مسلما حق سرپیچی از آن را ندارند و گر نه دچار همان شکنجه های حزبی می شوند و راه گریزی هم نیست . لابد می پرسید پس جریاناتی که پشتوانه ی تئوریک دارند چه می شوند که آنها را هم با احزاب مقایسه می کنید ؟ بله ! جریانات به طور کلی دارای مولفه ها و اساسنامه و مفاهیم تئوریک هستند که هر کدام قدرت شان بر جایشان محفوظ است اما آیا این جریانات توانسته اند این مولفه های تزریقی را حتی به شعر خودشان بقبولانند کما اینکه شاهدیم تمام مولفه ها از دل جریانات بیرون کشیده می شوند نه اینکه آنها را به زور قلم به آنها تفهیم کنیم . باور کنید هیچ اتهامی به متهم اینگونه تفهیم نمی شود که در طول سالهای اخیر به چشم دیده ایم . نظر به اتفاقاتی که در چند وقت اخیر در فضای مجازی ادبیات رخ داده اینگونه برداشت می شود که عده ای در تلقین عقاید و آرای خود به دیگران می کوشند و می خواهند به هر نحوی شده خود را به شعر فارسی بقبولاندد . شک نکنید دستی که این اشخاص را رو خواهد کرد به جز دست شعر نبوده و ونخواهد بود . همانطور که پیش از این گفته ام و گفته اند امواجی که در دل ادبیات در حال آرامش و توفان اند به تدریج به ساحل نجات خواهند رسید و یا از شر دریای توفانی خلاص می شوند و یا دل دریایی شان از آن کنده نخواهد شد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سخن آخر اینکه جریان در به راه اندازی نقشی ایفا نمی کند ، بهتر است در این میانه با قطعیت هم دستی بدهیم تا مشخص کنیم  که ، جریان ، در براندازی ها هم نقشی به سزا دارد و این اتفاقی است که بارها برای شعر فارسی افتاده و جریان این صندلی به هیچ پایگاهی نرسیده و نخواهد رسید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;رقصی در این میانه بماناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد تا بهار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سیاهکل – اسماعیل مهران فر 18/07/1387&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 19:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشتاد گری ؟</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Arial&gt; &lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://ien.persianblog.ir/&quot;&gt;http://ien.persianblog.ir/&lt;/A&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;ثریا کهریزی (گوش کرده ایم گوش کنید )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.yekdigari.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.yekdigari.blogfa.com/&lt;/A&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;علیرضا عباسی ( جنبش های نامنظم )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.padnoosh.persianblog.ir/&quot;&gt;http://www.padnoosh.persianblog.ir/&lt;/A&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;میثم متاجی ( جنبش های نامنظم علیه مصادره گرایی شعر )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=7&gt;هشتاد گری ؟&lt;/FONT&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;  فرهنگ استفاده از نقد و منتقد در ادبیات فارسی به جایگاه مشخص خود دست نیافته است . نگاهی گذرا به انتقاد های عرضه شده در مطبوعات و در سایت های ادبی آشکار خواهد کرد که چقدر این نوشته ها می توانند به نویسنده و شاعر در نوشتن کمک کنند . نکته ای که حایز اهمیت است ورود ترجمه ها از آثار و نقد ادبی اروپا در روزگاری نه چندان دور در این مملکت اتفاق افتاده ، اما به مدد همین مدت زمان کم از ورود این مباحث ، هنوز هم به هضم آن توسط منتقدین مشکوکیم و همیشه آنها را به نقد سلیقه و نقد غرض ورزانه محکوم می کنیم که این دور از انصاف هم نیست . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;شاید اشکال کار این است که جایگاه منتقد و شاعر مشخص نیست . منتقدین در عرصه ای که قلم می زنند نه تنها به سنگین و سبک کردن اثر می پردازند بلکه وظایف دیگری نیز بر عهده دارند و آن روشن کردن نقطه های کور اثر برای مخاطبین است و تعیین سنجه هایی که می توانیم آنها را با المان ها و نشانه های روز نقد ادبی  بیازماییم . در دهه ی هفتاد رضا براهنی جرقه ای به نقد ادبی وارد کرد . هر چند قبل از آن محمد حقوقی و چند تن دیگر تلاش هایی در این زمینه انجام دادند که باز هم با رجوع به تاریخ می توان به ریشه های غرض ورزی در این نقد ها دست پیدا کرد . در دهه ی گذشته هنوز استفاده از اینتر نت و فضای مجازی میسر نبود که مخاطب به واسطه ی آن بتواند از اینگونه لذات  ارتزاق کند . بنابراین روی آوردن به نشریات و روزنامه های ادبی در اولویت امر قرار داشت . مافیای ادبی به نوعی در نشریات و روزنامه ها هم گریبان ادبیات فارسی را گرفت و ما شاهد حضور عده ای در این نشریات بودیم که گویا از ارث پدری خود مایه گذراده اند و در آن چند ورق پاره حق آب و گل شان محفوظ است . از نشریه ی کارنامه که هیچ گاه از منوچهر آتشی و داریوش معمار و ... فراتر نرفت تا مجله ی کلکی که جواد مجابی را اول و آخر شعر معاصر فارسی می دانست . مجله ی شعر حوزه هم که روزگارش با شفاعی ها و اسفندقه ها و ... مشخص بود . می ماند عصر پنج شنبه که آن هم به علت عدم استفاده از فضایی که داشت و یا شاید به دلیل وجود همان مافیای گسترده ی ادبی ، بضاعت خود را در ارائه ی آثاری نشان می داد که اصلا جایگاهی در شعر فارسی نداشتند . چند شماره پیش از تعطیلی این نشریه ویژه نامه ای از شعر گیلان منتشر شد که در آن ردپایی از ادبیات گیلان نبود و آثاری را چاپ کرده بودند که اصلا فاقد ظرفیت های لازم جهت ارائه به سالن چاپ بودند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این روزگار به همین نحو سپری شد و شاعران آن دهه بهترین گزینه را در چاپ کتاب های شان دیدند . دوره ، دوره ی خوبی بود . به راحتی مجوز می گرفتند . رابطه ی خوبی بین دولت وقت و هنرمندان و شاعران بود . انگار همه با حکومت اند و هیچ کس سازی به مخالفت کوک نمی کند . جامعه را به قلم می کشیدند و با صدای کلاغ می رفتند به خواب و در پیراهن منازعه داشتند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;جمهوری شده بود جمهوری ادبیات موتلفه . همه سعی می کردند جریان شان را روان تر کنند و دریا که حیف نزدیک و نزدیک تر می شد تا جایی که به دریای هشتاد رسیدند و جریانات ، یکی یکی قدرت و ذائقه شان را از دست دادند و یکی شدند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;شعر که دلی بود به تن هایی خو کرده بود . اطمینان داشت که یکی به واسطه ی پوسیدگی صدایش در خواهد آمد . شعر از حالت کانونی و تک محوری اش داشت خارج می شد و سردمدارانش کوششی در این مورد نمی کردند . شاید نمی دانستند که ممکن است به چه قیمتی برایشان تمام شود . پاشا با بیاینیه ی شعر حرکت از چندین نفر امضا گرفته بود و می گفت این مانیفست به کل جریان شعر هفتاد مربوط است و المان هایش به کل افرادی که در آن سال ها قلم زده اند مربوط است . حال آنکه با نظر افکندن به امضا کنندگان و آثاری که جهت نمونه در بیانیه آمده بود می شد درک کرد که کاملا شخصی و حاکی از قصد و نیت های سازنده ی جریان است . اینها همگی به هشتاد آمدند و تا چند سالی داشتند از گذشته ارتزاق می کردند . عبدالرضایی از ایران خارج شد که شاید هدایت شود . رفت و به همه فحش داد و به شغل شریف پل سازی روی آورد . تنان دیگر در این مملکت ماندند و تنان تناهی شدند ، تنان نامتناهی شدند . مانده بودند البته !!! ادامه ی طبیعی شان این بود که هی زبان بازی کنند و زبان را به بازی نگیرند . مدعی بودند که آثارشان روند طبیعی ادامه ی کارشان است ، اما هیچ کدام این روند را به درستی ادامه نمی دادند و دائما سر از کجا در می آوردند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;غول ششصد هزار تومانی به خانه ها وارد شد . و من با دوست اهوازیم کلی گرم می گرفتم . قبلا دور هم می نشستیم چت می کردیم ، حالا یکی اهواز و یکی ... چه دور و زمانه ای شده بود . اینتر نت را بلد شدند و پرشین بلاگ و بلاگفا را غارت کردند این سردمداران ادبیات و شعر فارسی . رایگان بود و باب میل شاعران خوش طبع . هر کدام شان وبلاگی طراحی کردند و بعضی هم به قول دوستم مازیار عارفانی یک منشی جهت وبلاگشان استخدام کردند که کارهای مدیریتی وبلاگ شان را انجام دهد . بعضی ها از رو خوانده بودند و بعضی هم کور . . . یکی ساعت ها وقت می گذاشت و مقاله می خواند و شعر می خواند و نظر می گذاشت و بحث و بررسی . یکی هم کارهایش را دیگران انجام می دادند . حتی کامنت هایش هم با بقیه بود . و اینچنین شد که یک دستی از فضای مجازی ادب گرفته شد و دائما نام ها با یکدیگر به مراوده پرداختند نه اینکه شخصیت ها و علوم شان . در برابر یکدیگر قرار بگیرد . فضای تقلب و گمانه زنی های نابجا هم رایج شد و خیلی از افراد به همین دلیل سرافکنده ی این فضا شدند . عده ای که خود می شناسید و ما هم همینطور حضورشان مستمر و پویا بود و هست . عده ای هم هنوز در کاغذ ها و نشریات می جویند شعر را . اما درست این است که بدانیم و ببینیم که راست می گوید ؟ آیا شعر که در نشریات در حال ارائه است آیا قابل عرضه به مخاطب است یا نه ؟ آیا نشریات این کار را به صورت تخصصی انجام می دهند یا اینکه یک مسئول صفحه ی روانشناسی خانواده را به این خاطر که خرج خانواده اش لنگ نماند به مدیریت صفحه ی ادبی منسوب می کنند ؟ اینها معضلاتی است که متاسفانه نشریات تخصصی و غیر تخصصی ادبی ما با آن درگیرند . دو سه سالی از هشتاد گذشت و فضای مجازی تقریبا فضای جا افتاده ای به حساب می آمد . همه در گیرش شده بودند و منتظر بودند که شعر دوست را از آینه ها بشنوند . خبر به روز رسانی ها در عرض چند دقیقه مثل بمب می ترکید و سیل آرا و نظرات به راه می افتاد . طوری این نظرات از سر و کول هم بالا می رفتند که گویا شاعری در حال از دست رفتن است و باید انرژِی لازم را به وی رساند . لابد می پرسید نظرات در چه حوزه ای بوده ؟ خب شما هم عضوی از نظریه پردازان بودید . نقدتان به واقع چگونه بود . من که خودم از سال 84  تا کنون به وبلاگ نویسی مشغولم تا کنون نقدی که بتواند قانعم کند در مورد شعر های خودم دست کم نخوانده ام . اما آیا به واقع باید اینطوری ادامه پیدا کند ؟ فضا دارد به سمت و سویی کشیده می شود که بزرگان هم حتی حاشیه ی امنیتی برای خود و شعرشان احساس نمی کنند و یک جوان تازه به دوران رسیده به راحتی می تواند آنها را به جان هم بیاندازد . فضا به گونه ای دچار تغییر و تحول شده که گویا همگی دارند از ارثیه ی هم می خورند و هر یک خود را صاحب دهه ی پیشین می داند . به راستی جریانی که از راه مکانیکی به راه بیافتد احتمال ادامه اش می رود و یا جریانی خود جوش ؟ این را هر از مدرسه بیرون آمده ای می داند . پس چگونه می شود که ادعای به راه انداختن جریان داریم در عصر کانون گریزی و گریز از  فرد گرایی وحرکت به سمت جامعه نگری ؟ بزرگی چون خواجات را مقصر نمی دانم . مقصر فضایی است که ایجاد شده و ما را دارد به سوی منجلابی می برد که خود از آن بی خبریم . اگر کسی مدعی جریانی است بگذارید شعرش این را بگوید و یا اگر مانیفست و خود نامه ای در کار است ارائه شود تا جزئیاتش خود بیانگر اوضاعش باشد . چگونه مقاله ی پاشا را علم می کنیم و هر چه دلمان بخواهد بارش می کنیم و انتظار این را هم داریم که صدایش در نیاید . مشکلات مان در جامعه ی امروزی به نحوی نیست که توانایی بر دوش کشیدن این همه مشکل را یک جا داشته باشیم . اگر فلاح گلایه ای از نقد پاشا دارد چه دلیلی دارد جار بزند در آوارستان ؟ چرا جواب حرفه ای نمی دهد ؟ کما اینکه بیشتر این خصومت ها شخصی است و اصلا به من نوعی ارتباطی ندارد که از این اختلاف چیزی بدانم . چیزی که مسلم است این است که رسالت ادبیات در فضای مجازی کم شده و یا اصلا پیدا نیست . هدف از شعر چیست ؟ هدف از روشنگری چیست ؟ هدف از فتح سرزمینی که سال هاست آرزویش را داریم چیست ؟ بگذارید حالا که کار به اینجا کشیده ، این فرصت در کنار هم بودن را از دست ندهیم و صرفا به شعر و نقد صحیح فکر کنیم . می دانم که فهمیدن از اوضاع بغل دستی و همکلاسی چه حالی می دهد . این را هم می دانم که دادن شماره توسط پیام خصوصی و ارتباط های چت برانگیز چه ایده ای پشت سر دارد . و این های دیگری را نیز می دانم . اما بگذارید بنویسم . مدت هاست دلم برای شعری که ... تنگ شده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; دوستی پیامی گذاشته مبنی بر اینکه مهرداد عارفانی آمد . خب عزیز من این آمدن به چه واسطه ای دارد تبلیغ می شود ؟ اصلا آمدن مهرداد عارفانی چه دردی از من دارد دوا می کند . این آقا اصلا جواب کامنت هایش را هم به زور می دهد و تنها دارد انرژی را صرف ادبیات به اصطلاح رادیکال بومی می کند . کسی که روی نگاه دیگران چادری انداخته و تنها دارد به بستگی هایش با همشهریانش فکر می کند چگونه اسمش را علم می کنید که سرشار از تئوری است و می خواهید قبولش کنیم که به خدا قسم به درد این ادبیات می خورد . من که خودم بی طرف می نویسم و به هیچ گونه جریان خاصی تعلق ندارم و نامم را در هیچ کدام از این بیانیه ها نخواهید دید همراه دوستانی که بردن نام شان آنقدر هم ضروری نیست و اصلا خود تمایل به چنین چیزی ندارند از همین جا عنوان می کنم که در هشتاد ما دنبال چیزی به جز شعر نیستیم . پس لطفا از آوردن اسامی به هر نحوی در بیانیه های خود خودداری کنید که سخت ضربه می زند به شعر و شاعری که در حال تکاپوست و یاد گرفتن . شعر اگر شعر است که می داند چگونه هفتاد گری کند یا هشتاد . کمی صبر کنید !!! این تقاضای زیادی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سیاهکل – اسماعیل مهران فر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;10/07/1387&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; ثریا کهریزی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;من مطلب عصبانی شما را خواندم هرچند کمی شما هم سوگیرانه نوشته اید اما با خیلی از حرفهایت موافقم چون حقیقت دارند. من به شما و دیگردوستان اطمینان می دهم که من از کنسروه کردن شعر و دهه بندی کردن ان به شدت بیزارم و مثل شما گریزانم از نام بردن چون اگر حتا درست هم باشد عادلانه نیست و ضربه به اشخاص بیشماردیگری ست که که دارند صادقانه فضای شعر اکنون را تجربه می کنند این رسم سنتی باید برچیده شده و مفهوم واقعی تکثررا باید یاد بگیریم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اگر کسانیکه مرا می شناسند حتمن می دانند که ثرا کهریزی بسته به هیچ گروه و تیمی نیست دروهله ی اول براین خیلی تاکید می کنم . 2 - اگر کسی یا کسانی از اینجانب نام برده اند من بااطمینان عرض می کنم که هیچ موافق باباد و یادشان نیستم و نخواهم بود. واگر دوستان به خاطر داشته باشند من خود یکی از کسانی بوده ام که همیشه با این گروه گیری ها به شدت برخورد کرده ام . تا زمانیکه یادم می اید انموقع ها که تریبونها دست امثال اتشیها و کارمامه نام ها بود آن کس جسور اینجانب بود که در خانه هنرمندان و امسال به صندلی دوست ها حمله می کردم و حرفم آن بود که من و امثال من داریم زحمت می کشیم و شعر می گوییم کسی که نمی تواند برفرض شعر امثال من را بفهمد حقی هم در رد یا قبول آن ندارد و اساسن به شدت بهم برمی خورد وقتی به من می گفتند که شعر کهریزی اصلن شعر نیست و یک سری حرکت های روانپریشانه است . درطی آن سال ها بارهاو بارها برای تک تک مجلات و تک تک آدمهای به اصطلاح چهره همین شعرها را فرستادم ومتاسفانه تاجایی که میشد ازآن کش می رفتند و در شعرهای تازه شان اثارش را می دیدم و چون صدام به هیچ کجا نمی رسید فقط خنده ای تلخ می کردم . کم کم بر افکار خودم سماجت کردنم . تجربیات خودم را تکمیل کردم و پای حرفهام با اطمینان ایستادم گفته های بالا را می توانم ثابت کنم که درطی آن مدت که بیجت و کورکورانه مورد بی عدالتی قرارگرفته بودم شما حتا یکی از شعر های من را درهیچ کدام از مجلات نمی بینید تا اینکه قدم به سال های اخیر نهادیم برای خودم وبلاگی دست و پا کردم و ازآن طریق توانستم صدایم را به گوش دیگران برسانم مقالات و شعرهایم را تک تک ددروبلاگ خودم چاپ کردم و عده ای از شاعران جوانتر به حرفهای من توجه کردند و آن را در محافل خودشان مورد بحث قرار دادند ولی تعجب خود من از آن است که تا شعرهایم موردتوجه همنسلانم قرارگرفت و کم کم دهه ای به نام هشتاد شکل گرفت هیچ یک از بی انصافهای تریبون به دست حتا حاضر به چاپ یک کار من نبودند مثلا وقتی من بحث ادبیات اسکیزوفرن را دنبال می کردم به تک تک مجلات مقاله و شعر فرستادم اما چاپ نشد و بعضی مجلات مثل کارنامه ونافه چون حرفهای گنده ای از دهان بی نام و نشانی مثل من شنیده بودند سریعا درتدارک مصادره ی آن افتادند و چند نفررا گردخود جمع کرده و بحث های من را به صورت احمقانه ای به نام خودشان مرورکردند که بی نتیجه ماند به شکر خدا چون سرچشمه اش خود من بودم .سخن کوتاه . اما با کمال تعجب مدتی است که هرکسی که قبلن خودش من را انکار کرده و یا مدت مدیدی گوشه نشین بوده و قسم می خورم که شعرهای من را شاید نخوانده و اصلن نمی دانند من چند کتاب دارم و درشعر چکار کرده ام وقتی انکارمن دیگر برایشان مقدور نمی نشد نام مرا به هرنحوی علم کرده تا به اهالی ادبیات حالی کنند که آری ما داریم نگاه می کنیم که چه می گذرد و کی چکار می کند مثلن آقای سید علی صالحی اسم من را به عنوان یکی از شاگردان خلف خودش در طوطیا برده و یا بعد از مطرح شدن من توسط خودم و به لطف دنیای مجازی آقای باباچاهی هم همین کار را با من کردو دریکی دوکتابش نام من را به عنوان شاگرد خودش برده وقصه سردراز یافت تا اینکه اقای پاشاهم من را به عنوان روند منطقی و ادامه دهنده ی شعر هفتاد خوانده است . من با تمام احترامی که برای نامبردگان به عنوان شاعران کشورم دارم از همین جا تاکید می کنم که من روند وشاگرد کسی نبوده ونیسم گرچه بااطمینان می گویم که شاگرد شعرم و هنوز راه دارم درپیش و کودکی بیشتر نیستم درشعر .جالب است یکی از حرفهایی که من در طی این سال ها کوشیده ام که هم درمقالات و هم در شعرهایم آن را به ادبیات ثابت و معرفی کنم (( خلع عامل تعیین کننده )) بوده یعنی کوشیدم که بگویم می توانیم دیکتاتوری را از زبان و مفهوم بگیریم و هرعامل تعییین کننده ای که معنا وزبان است باخلع آن می توان انرژی زیادی به زبان ومعنا بخشید و کارکردهای زبانی و مفاهیم را با این کار وسعت داد و دراین راه هم با استفاده نامتعارع از حروف اضافه و دخل و تصرف درزبان این فکر را درشعر خودم اجرا کرده و نیز درمقالات و کتاب نژندی هم به توضیح آن پرداخته ام حال سئوال این است که کسی می کوشد عامل تعیین کنندگی را درمتن خلع کند و معنی واقعی تکثررا درشعرش اجرا کرده است چرا می ایند و بدون توجه به افکارو اشعار او به صرف نامش ادامه ی خود میدانند ؟درانتها می خواهم به این نکته تاکید کنم که من اینبار هم میخواستم سکوت کنم و دراین مورد حرفی نزنم که واقعن حال و حوصله اش را هم ندارم من دارم کار خودم را انجام می دهم و از وقتی که به لطف اینترنت می توانم اشعارو حرفهایم را به راحتی بزنم در وبلاگ شخصی خودم این کار را می کنم حال اگر شعرم خوب باشد دوستانی مثل شما آن را خوانندو اگر هم بد باشد کسی آن ها را نمی خواند و همین از نظر من یعنی یک فضای سالم . من درکامنت اولی ام برای شما و دیگر دوستان نوشتم که نام بردن ولو درست وبجا ازطرف هرکسی و هر گروهی بی عدالتی درحق دیگران است و تاکید کردم من خود به عنوان یک درد کشیده و حق ضایع شده ان را محکوم می کنم و بیایید اجازه ندهیم دوباره ان عرف تریبون گرایی براین فضا هم رخنه کرده و تجربه تلخ گذشته تکرار شود چون بااین کار ادعای تکثر و تکثرگرایی دردرجه ی اول زیر سئوال خواهد رفت.در حرف پایانی ام برای آقای پاشا و دیگران همچنان احترام قائلم ولی مطمئن هستم باجسارت و وتوانایی و با تکیه بر اسناد و تحقیق دربرابر این اسامی که ذکرخواهم کرد ایستاده ام و شخصن - ولو هیچ هس پشتیبانم نباشد و به قیمت قربانی شدن و بدنامی ام بشود - اعلام می کنم که 1- آقای مسعود احمدی که در اعتماد ملی جنجال می کند شعر این نسل را نمی شناسد و اساسن نمی داند این نسل دارد چه امکانات شعری و فضاهای روانی را تجربه می کند پس حق ندارد بی خودی آشوب بیاف5ریند . 2- آقای فلاح که برایش احترام قائلم بابت کارهای پیشینش حق ندارد در مورد شعر این نسل تصمیم بگیرد چون زمانی که ثریا نام ها داشتیم درمنجلاب و کم کارکردیهای دهه ی پیش راه خودمان را پیدا می کردیم ایشان در منزلش نشسته بود و داشت مارا تماشا می کرد که کی غرق می شویم و آنوقت بیاید و بگوید دیدی ؟ فقط دهه ی هفتاد شاعر داشت ؟ مگر یادمان رفته که تاهمین چند مدت پیش همین آقایان تاکید می کردند که بعد از دهه ی هفتاد دیگر هیچ شاعر ی وجود ندارد و شعر دچار بحران است چطور است که حالا دارد نابغه معرفی می کند خب نابغه اگر نابغه باشد نیازی به معرفی امثال ندارد کشف شدنش توسط آقایان کمی احمقانه به نظر می رسد آن هم درعصر اطلاعات که همه ظرف چند دقیقه می توانیم نوابغ را خودمان سرچ و کشف کنیم و نیز نوابغ مگر خودشان کامپیوتر ندارند که دیگران دارند آنها را معرفی می کنند آقا ما نیازی به پیک نداریم . اقای پاشا تا حالا کجا بوده تا جایی که من می دانم وقتی ما ( این نسل ) شروع به وبلاگ نویسی کردیم هیچ کدام از شاعران دهه ی هفتاد تا سالها بعد به این فضا داخل و وارد نبودند و سابقه ی وبلاگ نویسی آنها به بیشتر از سه چهارسال نمی رسداین را همه می دانیم ودرآن زمان که ماها داشتیم شعررا در بد ترین شرایط روحی و روانی در این دنیای مجازی وارد و تجربه می کردیم هیچ کدام از آقایان نبودند ما مثل بچه یتیم ها گلیم خودمان را ازآب که کشیدیم حالا ولی پیداکرده و دارند سرپرستی مان می کنند .به نظر من این یک توهین بزرگ به شاعران این نسل است اگر اجازه بدهیم کسانی بیایند و برای ما تعیین تکلیف کنند . یادم رفت بگویم چند سال پیش وقتی عبدالرضایی به فرنگ رفت و از مریم هوله و براهنی و امثال وبلاگ نویسی رایاد گرفت وحالا فکر می کند که بازهم باید کانون توجه همه به او باشد از خودش سئوال نمی کند که دیگر نمی تواند مثل گذشته جلب توجه کند و ایا آقایان هفتادی ها از خود سئوال نمی کنند که دراین مدت که داشتند به گوشه نشینی شان می پرداختند شعر این نسل برای خودش استخوانی محکم ساخته و دیگر نمی توان برایش تکلیف صادر کرد و بر وی حکومت کرد ؟. ایا نمی دانند که دیگر نمی توانند فضای سمی و الوده ی آن سالهاکه هرکسی نوچه ی بیشتری داشت شاعر تربود را برما حاکم کنند ؟.همنسلانم ( البته شعری ) من صمیمانه از شما می خواهم که اجازه ندهیم هیچ یک از رفتارهای ناسالم و گروه گیری ها و تیم سازیها برما چیره شود ما همگی می دانیم که برای ساختن این فضا و محکم کردنش چه بهایی را ازدست داده ایم پس اجازه ندهیم چیزی را که بامشقت ساخته ایم عده ای بعد از چرت ده سالشان بیایند و مارا به جان هم بیندازند و در نهایت میدانم که همه ی این کارها نه بخاطر این نسل که به خاطر تثبیت خودنمایی دوباره ی خود آن هاست من اعلام می کنم که از دارم دوباره کلاغ ... فلاح چیز یاد گرفته ام اما وقتی مهرداد فلاح را در فضا و اجرای اینترنتی اش می بینم دربرابر خودم دراین فضا او را کودکی بیش نمی بینم و همین طور بقه ی هفتادی هایی که تازه از خواب زمستانی تقریبا ده ساله شان بیدارشده اند .این حرفها را باید می نوشتم که هشداری به خودم و دیگرشاعران این دهه داده باشم که مواظب دورو اطراف باشیم به خوبی نگاه کنیم و دردرجه اول این سئوال را مدنظر داشته باشیم که اگر آنها مرد جسارت و عمل بودند چرا از اول باما یارنبودند حالا که همه چیز بروفق مراد شده چرا دانه دانه سرو کله شان پیدا می شود ؟ پس هشدار !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مهدی حسین زاده&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;چیزهایی که در مقاله ات گفته ایی تاریخچه ایی کوتاه و حقیقتی تلخ است که همه می دانیم با تو موافقم که متا سفانه شعر هم مثل امور سیاسی دستخوش باند بازی و حیله گری بوده و خواهد بود چرا که این بستر جغرافیایی اینگونه است&lt;BR&gt;نه من و نه تو و نه هیچ کس دیگری هم نمی تواند جلویش را بگیرد این روندی است که تا همیشه ادامه خواهد داشت .&lt;BR&gt;اما در مورد بحث های اخیر باید به چند نمونه اشاره کنم :&lt;BR&gt;ببین عزیز وقتی کسی چیزی را در نشریه ایی عمومی چاپ می کند و ان کس هم شاعری بخوانید سر شناس باشد و بدون هیچ استدلالی حرف بزند که نه تشویش شدگان و نه رد شده ها رادرست نشناسد و با آن لحن غیر ادبی و ...... حرف بزند&lt;BR&gt;و ما هم بیاییم بگوییم هیچ اشکالی ندارد . من فکر می کنم که به خود شعر هم خیانت کرده ایم. شما بهتر می دانی که به آخر خط رسیده ها تقلا می کنند تا دسته ایی دوباره درست کنند و های هویی راه بیاندازند بلکه شاید دوباره سر زبانها بیفتند.&lt;BR&gt;نه من و نه هیچ کس دیگری منکر زحمت های این دوستان در شعر و ادبیات این مملکت نبوده و نیستیم و دستشان را هم می بوسم.اما رفتار های متاسفانه بچگانه و غیر حرفه ایی برخی ازآنها همه اهالی شعر را ناراحت کرده است .&lt;BR&gt;من هم مثل تو معتقدم ادبیات و اصلا هنر ارث پدری کسی نیست که بخواهیم برای تصاحب آن اظهار تملک کنیم.به قول خودت این شعر است که راه خود را پیدا خواهد کرد نه های و هوها ..........&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیش از این هم گفته ام باید حرمت شاعران و نویسندگان گذشته را حفظ کرد و این &lt;BR&gt;به معنی خنثی بودن و بی تفاوت نشستن در برابر آنها نیست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حبیب شوکتی نیا&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;تاریخچه ی کوتاه و بهتر بگویم نقد اوضاع و احوال نقد در کشور را به خوبی بیان کردی. عزیزم سخن از زبان ما گفتی . اما احساس شخصی من این ست که تو خود نیز به نوعی درگیر این بازی ها شده یی . حداقل از آن دوسه نامی که بردی ، آب به آسیاب این جریان ها ریخته یی . حرفت متین و منطقی ست ولی عصبیت تو ، به نقد کشیدن این هیاهو را ، به هیاهویی دگر تبدیل می کند . &lt;BR&gt;چند مدت پیش که بحث بر سر همین قضیه بود در کامنتی به یکی از دوستان عرض کردم که وقتی از همین آقایان درخواست نقد دو بیت شعر می کنی ، با خوب بود و بهتر می باید ، سر وته قضیه را هم می آورند . و این یعنی نقد اینترنتی گویا ! انگار طرف اصلن حرفی برای گفتن ندارد. لال لال... ولی زمانی که جدل و بحث بر سر من چه گفتم و تو چه غلطی کردی در میگیرد ، هر کدوم بلبل غزلخوانی می شود که دموکریت را به لنگ انداختن در پیش پای خود فرا می خواند . و این یعنی جریان سازی ادبیات معاصر گویا !.&lt;BR&gt;به هرحال راست گفتی که اینان می خیالند ادبیات به آنها نیاز دارد ، در صورتی که این مائیم - همه ی ما - که به ادبیات نیازمندیم . باشد که در این نیاز حداقل خود را نفریبیم . &lt;BR&gt;با همه ی این روده درازی ها استفاده بردم . ممنون که میزبان شدید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کوروش همه خانی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اسماعیل نادیده اما عزیزم!ممنون که خبر م کردی تا به متن گلایه مند شما که تا حدودی حاکی از حقایقی است که در بستر ادبیات افتاده تبریک بگویم.اما لازم می دانم که اجازه بده هر کس راه خود ش را برود که میرود!!و تو نیز برو تا آنجا که می توانی.باور کن دغدغه ها ی شاعر امروز را میدانم حساسیت ها.بزرگ بینی ها.صمیمیت ها و کنکاش ها یش را که تنها بحث و جدل بر سر شعر است و بس!&lt;BR&gt;عزیز.رخداد های امروز ! شاعر با هوش را فرا می خواند که در وهله ی نخست خود منتقد خویش باشد.دوست شاعری که دوست شاعر دیگر را به این جمع شاعرانه دعوت می کند برای تبلیغات نیست این را در بستر ادبیات بارها دیده ایم .کسی که بار سنگین حمل کند زود خسته می شود.ما که خارج زندگی میکنیم اگر سکوت کنیم چه کسی ما را به جدل و مبارزه ی کلمه می کشد.وظیفه ی ما شاعران این است که از هم یاد بگیریم حداقل سره را از ناسره جدا کنیم.حالا هم مقدم هر کس را گرامی می داریم که دلش برای شکوفایی ادبیات امروز تنگ است و حرفی برای گفتن دارد.شما اصلن نگران نباش باند بازها دست ها شان زود رو میشود.آنکس که تیمار من است کار من است.نیما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;مازیار عارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اسماعيل عزيز&lt;BR&gt;مقاله هشتادگري ات را خواندم و زمان را دوباره به ياد اوردم...&lt;BR&gt;شجاعت تو ستودني ست. تحليلت از اوضاع اين چند سال هم خوب بود. به حرف هايت خوب فكر كردم و ناخوداگاه بر لبم امد مدام: همراه شو عزيز، كين درد مشترك، هرگز جدا جدا،درمان نمي شود... &lt;BR&gt;من ولي بيشتر حرف هايم را در اوارستان زده ام و متاسفانه برداشت ها نسبت به حركت ما (منظور جريان خاصي نيست ، بلكه حركت خودجوش شاعران اين دوره است) چندان صراحت ندارد و گاه به درك درستي نمي انجامد. بنابراين توضيح چند نكته ضروري لازم است.&lt;BR&gt;1) بحث جاي خود را دارد ،شعر جاي خودش را و اين دو دخلي به هم ندارند كه حالا چون ما بحث تئوريك مي كنيم، واويلا كه شعر عقب ماند.&lt;BR&gt;2) شاعر بي طرف نمي شود و شاعر بي طرف نداريم، فقط بعضي ها به خاطر محافظه كاري ، شعار بيطرفي ميدهند و شاعر اگر جسور باشد ، حرف خودش را مثل تو ميزند اسماعيل! &lt;BR&gt;3) كسي كه وارد بحث مي شود و بحث مي كند، وارد بحث شده و بحث كرده است، پس نمي تواند ما را به اينكه چرا داريم بحث مي كنيم ، متهم كند.&lt;BR&gt;4) وقتي فضا ارام است و شعر راكد (مثل اوايل دهه 80) همه غرغر مي كنند كه چرا هيچكس حرفي نمي زند و ادبيات مرده است و واويلا و واويلا و... ، وقتي مثل امروز، اتفاقي مي افتد و حرف مي زنيم ، همان ها مي گويند چرا حرف ميزني؟ كار خودت را بكن. چي كار داري به بقيه.&lt;BR&gt;5)نيما مي گويد: آنکس که تیمار من است ،کار من است. ولي كتاب همسايه و مجموعه نقدها و بحث هاي داغ تئوريك را هم در زمان خودش بيشتر از هر كس ديگري دارد و منظور از كار در اينجا فقط شعر نيست ، بلكه نيما عمل نقد و بحث را نيز مدنظر دارد.&lt;BR&gt;6) بعضي ها هم فقط براي خراب كردن بحث مي ايند و مي خواهند با حرف هاي گنده مثلا خودي نشان دهند و از اب گلالود ماهي بگيرند و خودشان را پيش بزرگان ، شيرين كنند و فقط ادعاي تو خالي هستند و فحاشي را بلدند.!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;7)اما اسماعیل! بعضی ها هم سکوت کرده اند و دارند فکر می کنند.&lt;BR&gt;8)بعضی ها هم با جسارت حرف زده اند.&lt;BR&gt;9)بعضی ها هم ترسیده اند.&lt;BR&gt;10) اسماعیل! این راهی که ما می رویم ، در ان خیری نمی بینم. حرف می خوریم وحرف می خوریم و یک عده بیرون گود ایستاده اند و قضاوت می کنند. کسی برایمان کف نمی زند. فقط بر تعداد دشمنانمان هر روز افزوده می شود و ناصحانمان... دشنام می خوریم. نفی می شویم و هیچکس چیز تازه ای در اثار و حرف هایمان نمی بیند. اما زمان، زیباترین چیزهاست که ثابت می کند ، اتفاقی افتاده است . و نسلی که ما روزی از انها دفاع می کردیم و خود انها سکوت کرده بودند، روزی در خلوت خودشان خواهند گفت: چرا تا به این حد محافظه کار و دشمن شدیم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;فردین شهبازی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خواندمت دقیق هم چون این روزها رسیدن به نتیجه ی اینگونه بحث ها و سوق دادن ذهن مخاطب به سوی واقعیت به نوعی دغدغه ایست که ذهن ام را درگیر و مسئول کرده است.&lt;BR&gt;روی این مطالب شما خیلی نتوانستم متقاعد به نوشتن شوم به دلایلی چون چند پهلو نوشتید و خیلی جاها بسته و با شک حتی اسمهای مورد نظرتان را نیاوردید&lt;BR&gt;به نظر متن محافظه گرای شما در حاشیه دست و پا می زند و به طور کلی مختصر تنها به گوشه ای از بیشمار جریانات سالهای اخیر پرداختید. راز افتادن سیب راهمه می دانند اگر میگوئید قصدتان اینگونه نوشتن بود باز نظر مثبت ندارم آنوقت می گویم از چه می ترسید؟ نگران چه هستید؟آیا فکر می کنید بحث های اخیر در شناساندن المانها و مولفه های کارساز در شعرهای موفق یا ناموفق آثار اخیر نقشی ندارد؟ غرض ورزی -تهمت-منیت و غیره بیانیه ی کسانیست که تباه شدند و در کامنتم برای دوستی هم گفتم واقعا&quot; گاهی حالم به هم می خورد. والا در پایه گذاری این تئوریها به نیتی که اشاره کردم شک نکنید.&lt;BR&gt;خلاصه اینکه درکلیت متن شما یادآوری برخی نکات خالی از لطف نیست و اگر نظرخواهی آماری داشته باشید اغلب موافقند چون صحبتهای ارشادگونه ی شما در هر صورت راهنما است ولو اینکه بارها تکرار شده باشد.&lt;BR&gt;از بر بودن تئوریهای غربی از برخی صاحب نظران&quot;نقدهای تکراری به جا گذاشته و به مرور پس زده شدند تا اکنون کمتر با دیدگاههای تئوریک دست به گریبان باشیم و آن اندک هم در هجوم بی شمار احتمالا&quot; باید تسلیم شوند که صد البته این کابوس است&lt;BR&gt;دلزدگی از دلایل دیگر پس زدن برخی دیگر است.&lt;BR&gt;دوست عزیز باز هم ممنونم و همانطور که گفتم ریشه های متن شما بسیار عمیق قابل بررسی است و در کل با موارد اشاره ای شما مثل آوردن اسامی و خلاءنقد موافقم و منتظر بازتر شدن این مطالب و جریانات و نامهای اشاره شده و البته نشده!هستم و بخصوص آنالیز نشریاتی چون کارنامه و عصر پنجشنبه وغیره دقت و زمان بیشتری نیاز دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;اسماعیل مهران فر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;به دوست عزیزم مازیار عارفانی عزیز&lt;BR&gt;اصلا بحثی بر سر این نیست که جریانات نتوانند یا بتوانند انرژیک باشند یا نه . تجربه ها گواه بر این اند که هر عنصری اگر اهل توسعه یافتگی و تولید مثل باشد و با تبدیل به اپیدمی شود به همراه عناصر سازنده اش عناصری را نیز به قهقهرا می برد . می خواهم بگویم که تبدیل این عناصر سوخته و برگرداندن آنها به عصر سازندگی کاری است دشوار و در این سال ها اتفاقاتی این چنین را در جریانات شاهد بوده ایم . مثلا شاعری مثل علیرضا آدینه را مثال می زنم که به عقیده ی بنده در سایه های کور سید علی صالحی سوخت و هیچ گاه نتوانست خود را مطرح کند . کما اینکه هنوز هم سرخورده ی گفتار است و دارد جانبازی آن جریان را می کند و خیلی های دیگر که شهید هم داده اند . &lt;BR&gt;گفتی که شاعر بی طرف نداریم و شعر نمی شود که بی طرف باشد . . می خواهم بدانم چه تعریفی از طرف داری دوست من ؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و ما به طرف می رویم &lt;BR&gt;حرکت می کنیم و درختان در پیاده رو همگانی اند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گرایشات شعری با مناسباتی همراه است که ممکن است زبانی باشد و ساختاری . اگر بخواهیم کلی نگر باشیم . جریانات از آنجایی که ایده ها و مولفه های خاص خود را دارند می توانند طرفی ایجاد کنند که خود برای خودش سمتی است به تعریفی .در ادامه باید بگویم مازیار عزیز که ما از نظام دال و مدلولی همیشه تعاریف غلطی داشته ایم و به نوعی عذر پس از گناه ضرب المثلی است که خوب توجیه مان می کند و باعث می شود خوب طرف را توجیه کنیم . من بحثم بر سر این است که چرا وقتی به یک گفتمان روی می آوریم و خود مدیریت آن را بر عهده داریم عین مجریان برنامه های ورزشی عمل می کنیم و اینقدر علاقه مندیم که میهمانان بحث در هم بلولند ؟ این بحث اگر تئوریک باشد مسلما لطمه ای به شعر وارد نخواهد کرد اما اگر بخواهد پای کسانی را به بحث باز کند که اختیاری از خود و دهان شان ندارند چه حرمت ها که نمی شکند و چه حرف ها که زده نمی شود !!!! &lt;BR&gt;تمام سعی ام در این مقاله این بوده که به نحوی اوضاع نقد و گفتمان ها را در وبلاگ های ادبی بهبود ببخشیم و کمک کنیم به اینکه بیشتر از این قطعیت لعنتی دور شویم و به تکثر نزدیک .&lt;BR&gt;اوایل دهه ی هشتاد هم کسانی معترض بودند به سکوت حاکم بر جامعه ی ادبی که جمعیت منتظران از آب گل آلود ماهی بگیر را تشکیل می دادند و بی صبرانه منتظر بودند شاملویی بر علیه سهراب هی این زلال را گل آلود کند و خود باز نه در کنار بخاری هیزمی که در کنار ایران رادیاتور چه چه بزنند . &lt;BR&gt;در مورد نیما هم خوب گفتی هنوز هم به نامه هایش معتقدند و خیلی نیز می گویند که بهترین مرجع است برای راه یافتگان به این وادی . . اما سوال مطروحه ی من این است :&lt;BR&gt;نیما را آیا به افسانه می شناسند یا به نامه ها ؟&lt;BR&gt;نیما را آیا به جز با خودش همصحبتی بود ؟&lt;BR&gt;اگر که به نیما بود افسانه هم نبود و نامه های اش نیز همین طور . همین کسانی که آرزو داشتند جمله ای حتی در باب آنان بگوید به پند - نیما را به ادبیات که نه - ادبیات را به نیما معرفی کردند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 10:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه نظرات مطلب هشتادگری؟</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حامد   رحمتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاداشت شما را خواندم به نقاط بالقوه ای اشاره کرده اید اما با شما موافقم دهه هفتاد وضعیت بهتر بود اگر خیل این شاعران در آن دهه بود شاید شرایط فرق بسیاری می کرد ... ممنونم از یاد آوری تان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مهرداد فلاح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ثریا کهریزی هم عجیب هول ورش داشته. بابا جان!هنوز وقت تقسیم ارث و میراث نرسیده ...&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;شعر می خوانیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جلیل قیصری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-برخی از کامنت ها را که اینجا و آنجا می خوانم به باد فیل مولانا می افتم ...واین که چقدر از مسئله پرتیم دوستان بیایید علل و مبادی را دریابیم که رشه در تاریخ محزونما دارد و حرکت دموکراتیک خود را در خشکاندن این ریشه ها نشان دهیم &lt;BR&gt;2-پدر پروری و مراد پروری و ...پدر کشان و پسر کشان(دختر که بماند !)رشه در اسطوره و حماسه و تاریخ ما دارد که در جان تک تک ما رسوب کرده است سالار قبیله ای درون ما خفته است که از هر اشتباهی مبراست و تا در مسند است مریدیم اما همین که زمینه حاصل آمد برای به زیر کشاندنش هر گناهی مباح است ...پسری که تا دندانهایش نریخت حرفش را به پشیزی نمی خریم چون کوچکتر است حرفش هرگز حساب نیست چه غلط های زیادی !!؟راست می گوید ادوارد براون که ایرانی ها یا برای هم می میرند یا دوست دارند همدیگر را بکشند ؟در جهان امروز بخصوص جهان سوم و...که قبیله و و قبیله سالاری به گونه ی دیگری چتر انداخته است و تعریف می شودپسر حتی برای هویت یابی هم که شده باید با صاحب مسند در آویزد تا همه بدانند که او هم هست که راه چگونه -هست شدن -را گم کرده است ...روانشناسان بشر را به سه دسته ی -خود -انسان و شخص -تقسیم کرده اند -خود- همان است که در حال و هوای غریزی بسر می برد -انسان -قدری بیشتر خود را می شناسد و-شخص-کسی است که به مسائل مادی و معنوی خود آشناست و با تصعید درون به زندگی می پردازد و با همین تصعید به گفتمان می پردازد و در حوزه ی افرینش ادبی رواننشناسان نویسندگان بزرگ و ماندگار را در این رده قرار می دهند و اثار بزرگ را فراورده ی -شخص- می دانند . باید ریشه ها را بشناسیم و با پدر سالار درون بستیزیم و هم با پدر کش درون ...باید به گونه ی دیگر اندیشید در عرصه ی ادبیات اگر بزرگی شایسته ی بزرگی است احترامش بجاست اما از انتقاد ادیبانه مبرا نیست گفتم انتقاد ادیبانه فراموش نکنیم که ادیب و ادب از یک خانواده اند و اگر نو باوه ای طرح خوب در سر دارد باید میدان جولان حضورش بدهیم حالا اگر همین نوباوه از صرف کردن یک فعل ساده ی فارسی عاجز است لازم است حد و اندازه اش را بشناسد و یا این حد و اندازه را برایش تعریف و تشریح کرد ...واگر در پیشانی اش شعله های نبوغ می درخشد باید کمکش کرد ادبیات که ابتدا به ساکن نیست گذشته ای دارد همین گذشته را وقتی مرور می کنیم به فحاشی ها و هجویات سوزنی سمر قندی و انوری و خاقانی و ...چندان توجهی نمی کنیم بلکه سعی می کنیم آثار خوبشان را بخوانیم .4- چه چیزی در فرزندان نیما و شاعران و اهل قلم چند نسل پیش بود که در ما نیست صداقت و سواد؟(منظورم از سوادتنها نقد ادبی و زبان شناسی و کد های وارداتی فلسفی نیست )وقتی به فروزانفر می گویند کسی در موزرد تو بد نوشت می گوید پدرش را در می آورم می گویند چگونه می گوید با با یک مقاله ی منطقی و علمی و ادیبانه که بهتر از مقاله ی اوست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;5-آیا قلم را برای این به دست می گیریم تا در سنگر دفاع ار حیثیت انسانی بدوانیمش یا برای بی حیثیت کردن انسان و حتی همگنمان ؟ایا تعالی بخشی قلم را فراموش کردیم پس اگر ادبیات و شعر برای ما اولی است پس دهان ناسزا در این میان چه نقشی دارد ؟دستی در کار است آیا تا این فضای مجازیرا که آخرین سنگر قلم است آلوده کند ...؟&lt;BR&gt;با احترام به همه ی همگنان و هم کسوتان و بی انکه به شخص خاصی نظر داشته باشم این سطور قلمی شد چرا که اگر سخن ناخوشایندی از دو جانب می وزد ...شاید بی وقوف به این ریشه هاست ...بیایید با یکدیگر مهربان باشیم تا قلم مهربانی را فقط در مرگ هم ندوانیم .ایدون باد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مهرداد فلاح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مهر به کهریزی یا هر کسی که چنین می بیند:&lt;BR&gt;برخی گمان می برند اگر شاعری مثل من یا هر کس دیگری که شعرش دست کم در دوره ای جریان ساز و موثر بوده ،از میدان به در برود ، جای بیشتری برای ایشان و شعرشان باز خواهد شد. در قلمرو هنر این گمان جایی ندارد و عکس آن کارساز تر بوده هماره. هرچه شعر خوب و شاعر خلاق بیشتر باشد ، به نظر می رسد که به کمک شاعر خلاق کناری می آید. کمبود خلاقیت را نمی شود با هیچ چیز دیگر جبران کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی تو (یا هر کس دیگری) به شعر و تجربه شاعران خلاق در دهه ی ۷۰ حمله می کنی ، در حالی که شعرت هنوز دارد از روی شعر همان ها بر می دارد (کافی ست منصفانه به همین آخرین کارت در وبلاگ خودت نگاه کنی )،من به راستین بودن سخنانت شک می کنم. در عرصه ی هنر نمی شود ریا ورزید و به نوایی رسید.&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;می خوانمت باج اما نمی دهم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ثریا کهریزی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قابل توجه این مهرداد !&lt;BR&gt;ای مهرداد تو که مهرداده ای واز امرداد خورجینی پرکرده ای چرا ؟ . و سئوال کنی خویشتن را که ثریا را چه دخلی ست از کیسه ی منسوبان ناتنی اش ؟که به حکم قانون شرع امهر دادی ها هشت یک هم نمی برد ازمیراث شما . هان ! برو فلاح اراضی خودت باش و آنچه بهاران کاشته درپاییز بردار !!. آنکه شبانه نوبه ی آب زمین همسایگان را بر زمین خود کج کرد /نظر نوبت آب های بعدی را بر زمینش معوج کرد.جناب فلاح ! گویا شما و برخی از همنسلانتان عادت داریید به عادت ها هنوز ! .من به آن مثلن تجربه ها که برخی از هم کیشان شما وقتی شب ترجمه ی شعرهای رمبو را می خواند و فرداش دچار جابجایی پرسونالیتی می شد و باسگش خودش را به شعر خوانی می برد تجربه ی خلاق نمی گویم . واینکه شما تعجب کرده اید که شعر ما ریشه در دهه ی هفتاد دارد این سئوال برای شخص من پیش می آید که مگر شعر دهه ی هفتاد بی ریشه و بی اصل و نسب بوده که نمی تواند اصل نسب خودش را بیاد بیاورد این پر واضح است که هشتاد باید از هفتاد شروع شود همانطور که شعر دهه نود ازهشتاد استارت خواهد خورد در غیر این صورت فرایند رشد سالم شعر بر مبنای طبیعی خودش نخواهد بود مانند کودکی که اگریک مرحله ازرشد خودش را به صورت سالم طی نکند و در آن تثبیت بماند نمی تواند مرحله ی دیگر رشدش را برپایه ی سلامت خود بنا کند برفرض درمراحل حسی /حرکتی اگر در مرحله ی عملیات عینی تثبیت شود نمی تواند پا به مرحله ی عملیات غیر انتزاعی بگذارد!. &lt;BR&gt;جالب تر آنکه فرمایش فرموده اید ما می خواهیم شما از میدان بدر بروید که ما جای بیشتری داشته باشیم کمی خنده دار به نظر می رسد! خنده اش در آنجاست شما ها که خودت ادعای تکثر و تکثر گرایی داشتید هنوز نمی دانید که دیگر دوران صندلی گرایی تمام شده مانند گذشته که کسانی باید تربیون ها را رها می کردندتا کسان دیگر مجال بروز یابند دقیقا مثل آن زمان که شما و دوستانتان متفق القول در یک حمله ی غافل گیرانی شبانه دست به کودتا زدید تا توانستید تریبون ها را به کف بیاورید . مهرداد فلاح عزیز با تمام احترامی که به شما دارم این نکته را به شما متذکر می شوم که الانه ما همگی در میدانی وسیع به نام دنیای مجازی قرار داریم و دیگر لزومی برای دعوا سر جا نیست شما بمان و نگران جا هم نباش مگر آنکه وبلاگت فضای کافی نداشته باشد و در آن صورت هم باز جای نگرانی نیست می توانی سایتی طراحی کنی و به اندازه ی کافی جا در اختیار بگیری ! .اقای فلاح از این که درمورد شعر من نظر دادید بسیار متشکرم و حتمن سخت گیر تر خواهم شد . و با جسارت می گویم که ما شاعران این نسل از پیشنهادات شاعران پیش از خود بهره برده ایم و مثل شما قبل از خودمان را انکار نکرده ایم .اما خودت خوب می دانی که غیر از پیشنهادات مفیدی که شما و دیگر همنسلانت برای شعر داشتید ضایعات و بدعمل کردیهایی هم داشته اید که قطقن این نسل آن ها را از پیکر شعر زدوده و گول زرق و برقشان را نخورده ونمی خورد. اما مهم ترین سئوالی که من از شما دارم این است که مگر شما همان فلاحی نیستید که ادعای چند صدایی داشتید ؟ حالا چطور شده که از میدان و در رفتن و درآمدن و از این جورچیز ها واهمه دارید !. راستش جوابی که می توانم به خودم بدهم آن است که شما یا واقعن هنوز معنی چند صدایی را درنیافته اید و یا گفته های من عصبانیتان کرده خوب به حرف هایم توجه نکرده اید که چه گفته ام!.اما آنکه شما شاعران این نسل را بخاطر گفتن حقیقت تلویحن ریا کار خوانده اید جای بسی سئوال دارد ! من از شما می پرسم که آیا ما که به روشنی انگشت روی اشکالا تتان گذاشته ایم ریا کاریم ! ولی شما که حتا به اصولی که مدعی اش بودید پایبند نیستیدو حرفهایتان را در درپس پرده ی کلماتتان پنهان کرده وبه صورت من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود می زنید ریا کار نیستید ؟!. شخصن از شما می خواهم که باشفافیت به من توضیح بدهید که ریا ی ما یا من درچه و کجا بوده تا خودمان را اصلاح کنیم وگرنه من حرف شما را یک مکانیسم واکنش منفی بی فکرانه در مقابل یک رفتار هنجار جمعی تلقی کرده و به خاطر شرایط روحیتان از آن می گذرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رجب بذرافشان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بزرگي مي گفت: مشكل اينجاست كه همه مي خواهند جهان را درست كنند، اما هيچ كس بفكر درست كردن خودش نيست. (نقل به مضمون)&lt;BR&gt;البته اين بحث و جدل ها كه دامنه ي آن از حد متعارف خارج است هميشه بود و هست و خواهد بود. و تا مادامي كه غرور و خودبرتربيني ها هست بحث هاي حاشيه اي و من مدار هم جريان دارد. &lt;BR&gt;بنظرم هر كس (هر شاعر حرفه اي) كار خودش را بكند و وارد باند و سياه بازي و معادلات مافيايي اين گروه در فلان نشريه و آن حلقه در فضاي مجازي نشود بزرگ ترين خدمت را -در وهله ي اول- بخودش كرده است. و بعد... چه بخواهيم چه نخواهيم ((ادبيات)) راه خودش را مي رود، محتاج هيچ سخنور و سخندان و حامي و مصلح و آدم جسور و بي باك و تندرو و ادب آموخته و ناموخته اي نسيت!!! &lt;BR&gt;دفاع از اين نسل و چه و چه و چه شعاري تهي و سحطي و فريب كارانه اي بيش نيست، بل كه هر متني كه توليد مي شود (به تجربه) خودباختگي و خودآمدگي مولف را نشان مي دهد! &lt;BR&gt;انتقاد و توهين دو مقوله جدا از هم است كه سر يكي به انديشه و منطق وصل است و سر ديگري به چاله ميدون. &lt;BR&gt;اساسا فرهنگ توهين و پرخاشگري در وهله ي اول آسيب به شان و منزلت (داشته و نداشته ي) صادر كنندگان ايندست ادبيات مي زند. و بعد ... اصلا كي گفته جواب توهين، توهين است؟ تا حدي كه شخص را از زندگي ساقط كنيم! تنها بدليل اين كه موافق و هم نظر نيستيم! چه تصورات بچگانه اي!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزاني كه فكر مي كنند خيلي جسورند، بي زحمت جسارت شان را در مسير درست خرج كنند مظلوم تر از شاعر... &lt;BR&gt;معلوم نيست چرا آسيب هاي جدي را ول كرديد چسبيديد به نظر فلان كس كه چرا تو مصاحبه گفت در دهه ي هشتاد اتفاقي نيفتاد!!!!! اگر واقعا جسوريد اول مرزها را بكوبيد - هموار كنيد و... &lt;BR&gt;و اما مثل اين كه ((طرف)) را اشتباه گرفته ايم! چون كه مدام يقه ي خودمان را مي گيريم و فكر مي كنيم درست ترين ممكن را انجام داده ايم! حالا اين طرف خود ((بي طرف)) است و احتمالا اشتباهي رخ داده. و يا شايد ما فكر مي كنيم اگر يقه ي فلان شاعر مطرح را بگيريم خودمان را بالا كشيديم! در حالي كه تمام رنج هاي امروز ما را فلان شاعر مطرح لمس كرده و مي شناسد. و هيهات كه ما تازه فهميدم شعر يعني چه!!!!&lt;BR&gt;اما اگر كسي به نيتّ يارگيري اسم رديف مي كند براي روز مبادا... اين رفتار ادبي نيست كه هيچ... منطق قابل توجيهي هم ندارد! چون دوران مراد و مريدي بسر آمده و ما در عصري زندگي مي كنيم كه شاخك ها تيز تر از قبل اند.&lt;BR&gt;جهت اطلاع عرض كنم اخيرا در وبلاگي حدود 20 اسم رديف شده بود همراه با دستورالعمل كه...&lt;BR&gt;فضاي مجازي هم تحت تملك هيچ شخص و گروه و نسلي نيست كه ورود و بهره مندي از آن با اجازه اين شخص يا گروه يا نسل معين باشد. اين فضا اگر همچون يك امكان مفيد و موقعيت پيشبرنده -بي غرض و مرض- مورد استفاده كاربران قرار بگيرد مشكلي پيش نخواهد آمد. اما متاسفانه اغلب شاهد اهانت و برخ كشيدن و تسويه حساب هاي شخصي و... بعضي ها هستيم! بنظرم اين بدليل بي ظرفيتي تعداد انگشت شماري است كه اگر هم نباشند اين فضا كامل نيست!!!!... &lt;BR&gt;دوست عزيز؛ واقعا حيفم آمد با اينهمه تفاوت نگاه در بر شمردن معضلات موجود كه در تو مي بينم اين ها را نگويم و بگذرم. بله درست اشاره كردي شعر دهه ي هشتاد ميراث خوار ندارد (و بل كه هيچوقت نداشت). زيرا شعر و ادبيات موروثي نيست كه بين شاعران به تساوي تقسيم شود. بل كه ميزان توانايي و خلاقيت و... ملاك برتري و كم تري اين يا آن است.همانطور كه بحث تئوريك و شعر جدا است. &lt;BR&gt;همانطور كه نقد در فضاي مجازي و نقد حرفه اي جدا است. &lt;BR&gt;همانطور كه مولف حرف خودش را مي زند و منتقد حرف خودش.&lt;BR&gt;همانطور كه...&lt;BR&gt;اما هيچ كدام بي ارتباط با يكديگر نيستند.&lt;BR&gt;و ايضا؛ در دهه ي هشتاد با سيل مدعيان روبرويم! اما وقتي كارها را مي بيني يا تمايزي با گذشته ندارند! و يا ضعيف و متوسط اند و يا اصلا شعر نيستند كه قائل به جايگاه برايش باشيم! تنها به صرف ادعا و صدور بيانيه و چه و چه كه نمي شود گفت اين هم تغيير و!!!!!! .... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته منكر تفاوت و تغيير شعر در دهه ي 80 نيستم، اما نه در سطح و مقياسي كه بنيان ها جابجا شده باشد. ضمن اين كه بايد ديد بنيه و پشتوانه ي تئوريك مدعيان چقدر است. مهم تر اين كه تغييرات پيش نهادي را از كجا آورده اند!!!!.... آيا؟!!... &lt;BR&gt;يا علي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مازیارعارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقای بذر افشان حرف های جالبی میزند که من در جواب فقط بخش هایی از مقاله خود ایشان به نام ((در ساری پیغمبری ظهور نکرد)) را عینا می اورم تا مخاطب متوجه شود ایشان از حرف هایی که می زنند و انتقاداتی که می کنند ، خودشان مبرا نیستند و خود بیش از همه این کار را می کنند و در مقاله مذکور اشارات ایشان مستقیما به اقای احسان مهدیان است، کما اینکه اینجا و در این کامنت مستقیما بنده را مانند همیشه مورد لطف قرار داده اند. حالا میشنویم حرف های بذر افشان را درباره احسان مهدیان:&lt;BR&gt;((از روز اول هم می دانستم این شخص عامل نفوذی و خبرچین است. آنروز که ماهیتش پیش همه رو شده بود و طردش کردند دلسوزانه حمایتش کردم ولی با زبان بی زبانی بهش فهماندم برود دنبال همان مداحی موفق تر است. ))&lt;BR&gt;((چطور می شود یک عده گرد کسی جمع شوند که در شعر و کار یومیه اش دچار نقص فاحش است؟! و این شخص مبتدی و معلوم الحال که با زد و بند و هزار و یک اعمال ناشایست (که اِلا ماشاا ... امثالش در نظام مقدس جهموری اسلامی کم نیست.) تریبون در دست ... برای فریب و جلب نظر دیگران بزرگ نمایی نماید! و خود را بعنوان تئوریسن و نظریه پرداز جا بزند. ))&lt;BR&gt;((خب! خانم باصطلاح رمبو(لیلا حکمت نیا) ... تو اگر درس و مشق داشتی، چرا برای نقد اثرت اعلام آمادگی کردی؟ &lt;BR&gt;پر واضح است که نقد هر اثری احتمال دارد به جنجال کشیده شود! خصوصا اینجا که فرد بیمار و لُمپنی با تغییر الفاظ و عبارات، حرف های دیگری را نامگذاری و بنام خود ثبت کرده است. ))((حالا چطور می شود نابغه ای در ساری ظهور کرده باشد که نوابغ شهر (خُل وضع ها) و بچه های ساری اسمش را نشنیده باشند. واقعا تعجب آور است! مگر این که؛ این آدم - فرد متظاهر و مزوری باشد که - عقده های واپس گرای دوران کودکی و بلوغ را از این طریق التیام و جبران می کند! ))&lt;BR&gt;((باران سفید را هم کاملا می شناسم. (یعنی خانم لیلا حکمت نیا از دهانش در رفت و لوش داد) ولی چون به مولا علی اعتقاد دارم نمی خواستم اسمش را ببرم تا شاید کمی بخودش بیاید. این شخص همانی است که بخشی از مقاله تو و فدروس و مازیار عارفانی را در یک سخنرانی بدون ماخذ دادن استفاده کرد، و در وبلاگ گذاشت که هر 3 نفرتان شاکی بودید. (که بنده ،یعنی مازیار عارفانی اصلا از این موضوع کاملا بی اطلاع بوده ام و این را یک جعل بزرگ می دانم)حالا یک عده باصطلاح بچه مسلمون بنگی و شرابخوار و زن باره و ... قرن بیست و یکمی بنام اسلام با هزار و یک نسبت ناروا با آبرو و حیثیت مردم بازی می کنند، و مدام کامنت های خصوصی و آشکار برای تسویه حساب های شخصی اینجا و آنجا می گذارند جای خود. بنظرم این افراد ظاهر الصلاح بویی از اسلام که هیچ، بل که هنوز انسان را نفهمیده اند. ))&lt;BR&gt;((از آغاز شکل گیری انجمن ساری و رویکرد جدید به شعر و ... در سال 78 آقای جواد اکبری، آقای فدروس ساروی و خانم سهیلا نتاج در پیش برد کارهای فکری - ادبی فعال و کوشا بودند. و رفته رفته (همانطور که در همه انجمن ها معمول است)، بر تعداد بچه ها افزوده شد.(این هم به قول معروف: اسم ردیف کردن)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به هر حال نمی دانم چرا اقای بذرافشان انقدر به بنده لطف دارد و چرا فدرس عزیزش برایم ایمیل می فرستد و احتمالا چون دلش برایم تنگ شده هرچه دلش می خواهد می گوید و... ولی می دانم که اقای بذرافشان که خود چنین می نویسد، نمی تواند چنان بگوید و متاسفانه نقد غرضورزانه و تسویه حساب های شخصی را باید از تحولات شعر دهه هشتاد جدا کرد که این فقط ضربه به شعر می زند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با تشکر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تیناپیرسرایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لطفا کمی تئوریک صحبت کنید.&lt;BR&gt;لطفا کمی درباره ادبیات صحبت کنید.&lt;BR&gt;لطفا اینقدر منم منم نکنید.&lt;BR&gt;لطفا اینقدر سنگ دیگران را به سینه نزنید.&lt;BR&gt;لطفا اینقدر به دیگران دیگر سنگ نزنید.&lt;BR&gt;لطفا اینقدر استخوان خرد کرده های ادبیات مارا به جان هم نیاندازید.&lt;BR&gt;لطفا شاعربمانید.&lt;BR&gt;مطلبتون حرف دل خیلی هاست جنا ب مهرانفر.برای کسی که به دنبال یافتن مباحثی در حوزه ادبیات وبگردی می کند،دیدن برخی کامنت ها و جوابیه هایی که این روزها به وفور یافت می شود،تهوع آور است.پیشنهاد می کنم این قبیل جواب ها و تسویه حساب های شخصی را در اینجا منعکس نکنید.برای کل کل کردن ادبی و اظهار فضل از هر نوعی (زیر 18 سال و بالای 18 سال )،هرکسی می تونه از کامنت دونیه وبلاگ خودش اعم از خصوصی و عمومیش استفاده کنه.این وبلاگ اگر بتواند از حاشیه ها دوری کند مطمئنا مکان خوبی خواهد شد برای تبادل نظرات کسانی که دارند در ادبیات این مرز و بوم واقعا جان می کنند.اینکه سعی کردید به ندرت از کسی نام ببرید تدبیری هوشمندانه است اما در جاهایی از متن به شکل غیر منصفانه ای با یک کلی نگری سطحی مواجه می شویم که متن را غیر منطقی و عجولانه جلوه می دهد و جایگاه متن را می تواند از یک مقاله ادبی تا سطح یک کامنت (از نوع از سرباز کنی اش) پایین بکشد.ضمنن برخی مباحث ظرفیت های خوبی برای تامل و گسترش بیشتر داشتند که امیدوارم در مقاله های بعدیتان به صورت جامع تری به آنها بپردازید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;باران سپید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام آقای مهرانفر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این مطلب، بعلاوه تمامی مطالبی که در مسیر این مطلب تنظیم شده را خواندم و می خوانم. اما انچه که بی تردید قابل چانه زدن نیست این است که آثار هر شاعری نشان دهنده رویکرد و تلاش و میزان تعلق خاطر او به شعر است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنچه که می ماند شاعر نیست شعر است . به شخصه فکر میکنم باید به تولیداتمان فکر کنیم چون آنها تعیین کننده هستند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احسان مهدیان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام میثم متاجی عزیز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متشکرم از اطلاع رسانی شما و در این فرصت مطلب شما راهم توانستم بخوانم&lt;BR&gt;از اینکه توجه به مباحث جاری نشان دادی باعث مباهات است . در این مطلب شما آنچه مربوط به شخص بنده است امیدوارم آویزه گوش کرده و در این مسیر از نقد های منصفانه دوستانم بهره بگیرم . نه تنها شما که همه کسانی که ما را نقد می کنند و حتی آنانی که تند تر از نقد رفتند هم دستشان درد نکند که به ما کمک می کنند . و ...&lt;BR&gt;در مورد حلقه ارتعاش باید بگویم که شاید لازم نباشد فضای مطبوعات را یکبار دیگر کالبد شکافی کنم که شما بیش از بنده از آن واقفید و فضای مجازی هم که ظاهرا بیشتر برای دید و بازدیدها تعلق دارد تا مباحث جدی و اگر مباحثی هم طرح شود ولو اینکه جای نقد و نظر داشته باشد با طرح بعضی گفتار حاشیه ای و غیر ضروری و بعضا مغرضانه محو می شود با این همه گمان می کنم باید از امکانات موجود تا حد توان بهره برداری به نفع ادبیات نمود و ما هم در حلقه ارتعاش نه به دنبال تعریف شما که متاسفانه بر خلاف انتظار و کاملا بی راه نوشتید ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بلکه برای باز یابی مسیری برای ارتباطات جدی تر سرو شکل بهتری بدهیم و لااقل مباحث را در حد افرادی که در باره حرکت های بنیادی اتفاق نظر داریم کار پیگیرانه ای صورت بگیرد . نه اینکه به تعریف نه چندان علمی شما برسیم که باعث تعجب ما شد . یعنی اساسا حرکت حلقه با آنچه شما مراد و مریدی می خوانید مغایرت شدید دارد بر عکس دسته های اعلام نشده ای که آب بدون اطلاع سر دسته نمی خورند زیادند ! ضمنا این را هم بدانید بد نیست که حلقه های کوچکتری برای پیوستن اعلام آمادگی کردند که نمی دانیم چه کنیم حتی به آنان گفتیم شما خودتان حلقه دیگری بسازید با ما هم ارتباط داشته باشید یعنی راه انتقال داشته ها از این مجرا بهترین شیوه در حال است و یا لااقل ما اینطور فکر می کنیمبنده شما را ملامت نمی کنم چرا که با حسن نظر و سوابق شما آشنایی دارم و فکر می کنم خیلی از ما بدون اینکه اعلام کنیم و یا نامی برای آن داشته باشیم وارد همین حلقه ها شده ایم وشخص شما هم چنین وضعیتی را دارید که بنده ضرورتی برای بیان آن نمی بینم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در باره علت عدم پیگیری گسترده مباحث و اینکه ترجیحا به حلقه می پردازیم باید بگویم علاقمندم که بیاییم بنویسیم که این شعرها با این رویکرد به کجا می روند اگر اشعاری درج شد دقیقا برای گم نکردن راه است و قصد ما با بیان این همه حرف که باعث رنجش دوستان دیگرمان هم گاهی شده ایم چه کنیم که بازهم مرتکب این گناه می شویم و اجتناب ناپذیر است&lt;BR&gt;تنها به منظور معرفی شعر و ارائه آن برای نقد و نظر است و ضعف ها را هم اصلا بنا ندارم پنهان کنم و هنوز هم حرف مرحوم تیرداد نصری را دارم که برایم نوشت شما کارتان را بکنید و توجهی به حواشی نداشته باشید گذشت زمان در باره شما قضاوت می کند و درست هم می گفت البته نمی خواهم بگویم او نوشتارمان و ایده هایمان را کاملا تایید می کرد بلکه می خواست بگوید همه ما وقتی کاری می نویسیم مدعی هستیم و نباید برای نفی هم گرو کشی کنیم بلکه یکدیگر را بخوانیم که آینده خود در این باره نظر درست را خواهد داد .&lt;BR&gt;کامنت خودت را که برایم گذاشتی یکبار دیگر بخوان و ببین :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;متن کامنت میثم متاجی در وبلاگ هجووووم&lt;BR&gt;*&lt;BR&gt;جنبش نا منظم علیه مصادره گرایی شعر هشتاد از شاعران دعوت کرده و می کند تا علیه این جریانات مصادره گرا و گروه محور نظرات خود را بیان کنند. در این جنبش همه خود لیدر اند و پاشایی نیست تا معرف شان در اعتماد و جاهایی دیگر باشد. به ادبیات رادیکالیسم هم اعتنایی ندارند. حلقه ملقه ایی هم نیستند. مثل فلاح رنگ هم ندارند نقاشی بکشند. خودشان اند. حرف می زنند. می نویسند . خط نمی گیرند. اندیشه مندند. مرام نامه و اساس نامه ایی ندارند که تسلیم اش شوند . مرام شان حضور شعر است به گونه هنری اش. انسان مداخله گر نتواند تن مرده شعر معاصر ایران را (حال که شعر ندارد با حرف های عبث)درگور بلرزاند.پس شما ( میثم ) هم مدعی هستید اسماعیل مهرانفر هم مدعی است و ... فرق شما با مازیار در این است که او هم مدعی است و هم به آن آگاهی و اقرار دارد ولی بعضی از دوستان نمی دانم به چه دلیل بزرگواری نشان داده و متواضعانه کتمان می کنند نمی دانم ! و شاید دلخوری شما کما فی السابق از این باشد که از شما نامی برده نشده است آن را دیگر به مناسبات و روابط خود ببینید کسانی که از شما نا می برند دیگران هستند و شما و ما هم می دانیم چه کسانی !&lt;BR&gt;ضمنا این روزها چند کامنت نامربوط از افراد معلوم الحال داشتم که سعی در این دارند تا بگویند مثلا فلانی این را برایت نوشت . من از همینجا اعلام می کنم که هر کامنتی که برای دوستان می گذارم دقیقا آنرا در وبلاگ خود می گذارم تا سو.ء تفاهم نشود . و به کامنت هایی که به نام دیگران و با لحن توهین آمیز به خودم و اشخاص دیگر است مجال تایید نمی دهم . مگر نقد ادبی باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رجب بذرافشان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي مازيار عارفاني &lt;BR&gt;شما جوان تر از آن هستيد كه لطف بذرافشان شامل حال تان شود. تو هم حرف هاي جالبي ميزني كه ناگزير براي رفع شبهه نياز به چند سطري است كه از اين بابت قبلا از همه دوستان عذر مي خواهم؛ &lt;BR&gt;1- اگر كمي با دقت نوشته را مطالعه مي كردي اين حرف ها منافاتي با متن مورد نظرتان نداشت. منتها در آنجا فكر كنم بطور مستقيم از كسي نام برده نشد كه جنابعالي زحمت اش را كشيديد (البته اين را بحساب جواني ات مي گذارم)! بله مشكل اصلي ادبيات نظرگاه افراد نيست (همه آزادند و ما حق سلب نداريم). بل كه يكي از آسيب ها نفوذ يكعده ملبس به لباس شاعري است كه در فضاي ادبي هر شهري وجود دارند. و در ساري...&lt;BR&gt;و ايضا؛ براي ارضاي خودت هم كه شد نمونه ي بهتري وجود داشت كه مي توانستي بياوري، اما نمي دانم به چه منظور اين متن گلايه آميز را انتخاب كردي! كه اگر نام ها را برداري به يقه ي عباي كسي بر نمي خورد.&lt;BR&gt;متاسفانه متن مورد علاقه ات را هم با دقت نخواهي كه بفهمي سخن از چيست! بله من با آندسته از شاعراني كه خود را عرضه مي كنند و در اختيار مي گذارند، ميانه اي ندارم. و اصلا آن ها شاعر نمي خوانم، بل كه كاسب اند!!!...&lt;BR&gt;اگر دقت مي كردي عين همين حرف را در اينجا و بخشي از آن نوشته مورد علاقه ات مي توانستي پيدا كني! حالا از تو مي پرسم آيا اين آسيب نيست كه فضاهاي ادبي دچار آن است؟! چرا در اينطور موارد جسور نيستيم، و فقط بلديم زير پاي هم را خالي كنيم؟!حالا يكنفر حرف هاي تو را با زبان ديگري و با يك اسم مستعار بيان كند و قيافه حق بجانب بگيرد كه؛... خود تو اين سوء استفاده را چه تعبير مي كني؟ جنابعالي كه در مقابل يك نظر تاب و تحمل نداري و لحن كلام ات عوض مي شود. &lt;BR&gt;3- در مورد برداشت از مقاله ات كه امروز مي گويي ((جعل)) است. آنروز كه تماس تلفني گرفتي و اطلاعاتي از فدروس عزيز مي خواستي يادت هست! ضمن گپ و گفت معترضانه اين مساله را عنوان كردي. آن لحظه من در دفتر نشريه هزار بودم كه اتفاقا خانم رزاقي هم حضور داشت. دقيقا گفتي فلان كس (...) بخشي از مقاله ام را در يك سخنراني استفاده كرد و بدون ماخذ دادن در وبلاگش نمايش داد. كه در جوابت گفتم جواد و فدروس هم همين حرف را زدند. &lt;BR&gt;حالا چطور فراموشت شد نمي دانم! ولي خودم بعيد است رفتار و اعمالم را بياد نداشته باشم. حداقل تكه هايي از آن... &lt;BR&gt;4- رديف كردن نام ها اگر بقصد يارگيري باشد رفتار غير ادبي است. اين نكته را گفته بودم درست... جهت اطلاع مدت ها است كه خانم نتاج در محافل ادبي حضور فيزيكي ندارد، اما در سال 78 الي 85 حضور فعال داشت. پس وجه شناسنامه اي شعر مد نظر است نه وجه سياسي و مصلحت انديشانه. &lt;BR&gt;بديهي است وقتي از شعر يك منطقه ي خاص سخن مي گويي نياز به تبارهاي دوره اي داري و نام هاي مشخص.- اما فكر نمي كنم فدروس عزيز آنقدر بيكار باشد كه وقتش را صرف ميل زدن به شما بكند. اگر اينطوره پس لطف كن از جانب بنده بگو جواب ميل بچه هاي سه شنبه را بدهد.&lt;BR&gt;خب! اين هم نشانه ي جواني توست كه با اين لحن از ميل زدن ديگران حرف ميزني. وگرنه فرق است ميان پيام خصوصي و غير خصوصي... &lt;BR&gt;6- تحولات شعر دهه ي هشتاد يك مساله ي جدي است كه در يك دو سطر نمي گنجد. و بحث هاي حاشيه اي هم كمكي به آن نخواهد كرد. همين تو بگو من بگو مساله ي شخصي است و كسي كه ادعايي داشته باشد از جدل هاي غير فرهنگي پرهيز مي كند و وارد اين عرصه نمي شود. تو چطور ادعا مي كني و هميشه وقت در حال ستيزي!!!...&lt;BR&gt;از ملا پرسيدند مركز عالم كجاست؟ گفت همين جا كه من و الاغ ام ايستاديم. اگر قبول نداريد اندازه بگيريد. &lt;BR&gt;باز هم از همه دوستاني كه مرا و آقاي عارفاني را تحمل كردند معذرت مي خواهم.&lt;BR&gt;يا علي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مازیار عارفانی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اقای بذر افشان &lt;BR&gt;خود شما داری بحثی می کنی که در اولین کامنتت ان را به شدت مضحک و مسموم خواندی.به هر حال ایمیل فدرس موجود است. هنوز دارمش. درباره صحبت تلفنی بنده با شما هم فکر نمی کنم که اتفاقی در بیداری بوده باشد! بیشتر از این هم نمی توانم روی این مقوله فرصت بگذارم...از همه هم عذرخواهی می کنم.&lt;BR&gt;متشکرم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 21:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خودت ... تاملی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 24pt; FONT-FAMILY: &apos;B Titr&apos;; mso-ascii-font-family: Arial; mso-hansi-font-family: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;از خودت ...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 24pt; FONT-FAMILY: &apos;B Titr&apos;; mso-ascii-font-family: Arial; mso-hansi-font-family: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;این نقش بر جسته نیست ، نقشه ای است بر جسته که دارد به دروازه های ادبیات مشت می کوبد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;شعر به این واسطه که هنری است زبانی به عواملی بستگی پیدا می کند که پیوند های ارگانیک جانشینی و هم نشینی را نیز در خود حل می کند . هر چند که ساختارگرایان ، خود راغب به تحلیل آن نبوده اند . به اعتقاد یاکوبسن ، جوهر شعر نوعی فراافکندن و تصویر کردن (&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;projection&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;) زبانی است که به واسطه ی آن ، شعر محور استعاری یا پارادیگماتیک کلام را بر محور مجاز مرسل یا سینتگماتیک آن تصویر می کند که بدین ترتیب شعر ، ویژگی های همنشینی زبان را در برابر خصایص خطی و مستقیم آن قرار می دهد . نگاه ما به جوهره ها ، نگاهی مستقیم و سرراست است که می تواند در ذائقه ها نقشی جانشین ایفا نموده و در کلیت ، عبور از استعاره ها را برای هر ذهنی هنجارمند کند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;برخورداری از محوریت زایایی است که می توان زبان را در تقابل با دیگر المان ها به کوششی فرافکن تبدیل نمود و تصویر سازی را تقویت کرد . پیش از این در آرای سوسور نیز مطرح بوده که زبان علی رغم آنکه متشکل از روابط دال و مدلولی است ، لیکن می تواند به تنهایی و در ساحتی چند بعدی نیز خودنمایی کند و باز تولید پذیری را تعریف کند . شعور و درک مستقیمی که از متن برداشت می شود در فرامتن به عمومیت پذیری دامن می زند ، زیرا معنا در عبور از این تسلسل ها با بسیاری از سویه های ذهنی مخاطب در ارتباط است و می تواند نقشی مکمل در برداشت و در انگشت نگاری از اثر ایفا کند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;نمونه های شکل گرفته در شعر معاصر ، بنابر آرایی که تا کنون ارائه شده و بیشتر در دهه ی قبل مطرح شده فارغ از این مباحث تئوریک نیست . به نوعی ورود ترجمه ها و مباحث روز زبان از اروپا بود که به این جنجال ها در حیطه ی ادبیات مان رونق خاصی بخشید . وقتی به شعر زبان بر می خوریم ، پیش فرض هایی حاکی از رخدادهای درون نگر و برون نگر در متن هست که خوانش این آثار را ممکن و محتمل می کند . ایجاز و استعاره هم که از ارکان جداناپذیر شعراند در تلاش اند که این مقبولیت عام را متکثر و دارای چندگانگی نموده و دائما دارند خطی از بطلان بر تابوهای موجود می کشند .زبان در این معمایی که اذهان بسیاری را به خود معطوف کرده ، همواره و بلا استثنا در جوهره اش ، گوهر تحقیق و تفحص را دارد . سیری در کهن نوشته ها و ادبیات عهد قدیم ثابت خواهد کرد که کلمه در ذات و جوهره ی خود دارای باری روایی و فرهنگی است .  کلمه که دارای توان های بالقوه و بالفعل فرهنگی و روایی است در ذهن مخاطب و معیار ، با گستره ای که حوزه ی فرهنگ و غنا به وجود آورده ، دارای قدرتی است که به زایایی تصویر مشهور است . به کلمه ای چون کلاغ توجه کنید ! کلاغ در ذهنیت ایرانی و قدری وسیع تر جهانی تداعی کننده ی سیاهی و همچنین بد خبری است . کما اینکه در بسیاری از متون قدمایی نیز به همین صورت به کار گرفته شده . این کلمه دربرگیرنده معانی دیگری نیز هست که در این نوشتار از  آن پرهیز می کنم . این قضیه تنها در بافت و بستر منطق روایی و فرهنگی کلمه نهفته است که دارد جولان می دهد و هیچ گونه رابطه ی دال و مدلولی را هم نمی طلبد . اگر از  ادبیات قدمایی هم بخواهیم نمونه ای بیاوریم می شود به کلمه ی (( می )) اشاره کنیم که تداعی کننده ی سرمستی و نابسامانی است و همچنین در خود بیگانگی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt; در برابر ذات الهی .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;در بسیاری از این متون به زایایی کلمه در حوزه ی تصویر و معنا پی خواهیم برد . تصویر به گونه هایی متفاوت در ادبیات و اصولا هنر به خودنمایی و رونمایی روی آورده . گونه ای از تصویر را در زایایی کلمه و در روان فرهنگی آن باید جست و گونه ی دیگر آن را در به ترسیم در آوردن خطوطی می توانیم جستجو کنیم که شامل حال نقاشی و گرافیک و دیگر آثار از این دست می شود. اما چه می شود که تصویر در کلام به تصویری تبدیل می شود که وضعیت پردازی کرده و خلق خلقیات می کند و ما را به زوایای تاریک تاویل راهنمایی می کند ؟ تصویر به تنهایی این قدرت را ندارد که به خلق حالتی بیانجامد ؟ بنابر این تصویر وضعیت انگاری می کند و کلام حالت انگاری . یعنی با دریافت یک فرآیند روایی می شود دست به دریافت معنایی زد که هم تصویر و هم معنا را در خود جا داده و دارد به زایایی مضاعف می اندیشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;سوسور می گوید : اگر زبان مثل ورقه ای کاغذ باشد ، یک روی آن دال است که همان فرم و صورت کلمه است و روی دیگر آن مفهوم و مدلول . اگر این کاغذ بریده شود ، یعنی اینکه دال و مدلول جدایی ناپذیر نیستند و به یکدیگر وابسته اند . ما این دال و مدلول را تنها در جایی به کار نمی بریم که فاقد ظرفیت های لازم برای به ثمر رساندن سلوک معنایی و تصویری متن باشیم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;روشن است که روی افق &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;خط نمی توان کشید &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;ما در صورتی به وضعیت کلمه ی (( روشن )) بر می خوریم که در توانمندی های بالقوه ی این کلمه هم می شود به جستجوی صفت بپیردازیم و هم قید . طبق توضیحاتی که داده شد می توانیم معانی و کنش های دیگری نیز با توجه به زایایی این کلمه بیابیم . گفتیم که این کلمه هم می تواند صفت باشد و هم قید ، و اکنون در بافتی قرار گرفته که قیمومیت خود را در ذهن معیار علنی و دائمی می کند . فلاح در دفتر از خودم و دارم دوباره کلاغ می شوم روی این امر بسیار سنجیده و توانمند عمل نموده است که نمونه ای شگرف از آن را برایتان بازگو کردم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;پیچید دور سرش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;اندیشه ای که فلاح در دو دفتر ذکر شده مد نظر داشته اندیشه ای زبان محور و یا اندیشه محور نیست . اندیشه ای است که وی را از ساحتی به ساحت دیگر و از نقابی به نقابی دیگر می کشاند و در این میانه برخی آشنایی زدایی ها و بر هم ریختن اوضاع به سامان است که دارد به دامنه ی تاویل در شعر می افزاید . بیشترین سعی شاعر این بوده که ایجاد برخوردی ارگانیک و وحدتی همگرا کند که واگرایی را تا حدی کاهش داده و رو به تکثر بیاورد که البته نقش تعلیق هم در این میان اندک نیست . چند روز پیش مقاله ای از محمد آزرم در مجله ی سینما و ادبیات می خواندم که عنوانش (( قدم زدن با پل والری )) بود . در این مقاله خاطره ای از مالارمه و دگا ( نقاش مشهور و هم دوره ی وی ) ذکر شده که بدین شرح است . دگا به صورت اتفاقی شعر می نوشت و از آنجا که با مشکلی مواجه شد همه را دور ریخت و به مالارمه گفت : (( هنر تو ، حرفه ای جهنمی است ! من ذهنم پر از اندیشه است ولی نمی توانم آنچه می خواهم شکل دهم )) ، و پاسخ مالارمه اینچنین بود : (( دگای عزیز ! شعر را با اندیشه نمی نویسند ، با کلمات می نویسند ! )) . کلمه به زعم اینکه کلمه است در هر قیاسی ، چه استدلالی و چه استقرایی کلمه است و دارد خود را توضیح می دهد و این کلمه چیزی نیست جز اجزای تشکیل دهنده ی زبان که بحث اصلی این نوشتار است . زبان را به چند قسم می توان تقسیم کرد ؟ بله جناب فلاح زبان تصویری هم وجود دارد و یا به قول شما زبان دیداری را هم می توان به انواع زبان اضافه کرد . در هنر نقاشی وقتی به زایایی تصویر بر می خوریم طبق گفته ای قدیمی می گوییم تصویر دارد با زبان خودش حرف می زند . آیا نمی گوییم که در هر یک از هنرهای موجود زبانی مختص همان هنر وجود دارد که مختص آن هنر است . ما وقتی به هنر کلامی بر می خوریم این حس برتری نسبت به دیگر هنرها را حس کرده و یا به چشم خود شاهد آنیم که چگونه این زبان کلامی و نوشتاری و خواندنی دارد خلق حالت می کند . شما وقتی به تابلوهای رستم و اسفندیار نگاه می کنید چه اسفندیار و چه سهراب را در یک وضعیت یکسان مشاهده می کنید که یکی بر روی اسب و خیلی مقتدر نشسته و یکی با خاک یکسان شده ، اما هیچ کدام نمی تواندد وضعیت خود را توصیف کنند پس تنها شاهد وضعیتیم در حالیکه وقتی تورقی روی شاهنامه داشته باشیم خواهیم دید که فردوسی چگونه توسط همین زبان الفبایی فارسی توانسته است حالت انگاری کند و زوایای مختلف شخصیتی و میمیک چهره ی آنان را تصویر کند و چه تصویری هم می کند !!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;به گواه بسیاری از منتقدین ، زبان تنها و به صورت یکه می تواند به خلق و ایجاد حالتی بیانجامد در صورتی که کلام را با کلام بسنجیم و میزان این موازنه را با سنجه های کلام و زبان بیازماییم . شما وقتی کلمه ای را می نویسید و رنگی روی آن می پاشید امکان هر گونه تکانش دیگری را از کلمه گرفته اید و این دیگر رنگ است که دارد به دامنه ی تاویل کلمه می افزاید . رنگ هایی که در روانشناسی رنگ ها جایی برای خود دست و پا کرده اند حکایت تورا به خدا مرا هم بپذیرید است که آمده اند و در زبان دارند جا خوش می کنند و هر روزه هم به دامنه ی کاربردی شان افزوده می شود به طوری که این رنگ نیست که دارد به قدرت زبان افزوده می کند بلکه برعکس زبان است که رنگ را از آن حالت تک بعدی و تک ساحتی خارج می کند و زوایای گمنام اش را به چشم ذهن معیار می آورد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;ما هر چقدر بخواهیم به فرم خدمت کنیم نمی شود . این فرم چرا اینطوری است ؟ چرا در شعر خودش &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;را قالب می کند ؟ چرا فرم به لحاظ استدلالی هیچ گونه صورتی را پذیرا نیست و چرا سوری است ؟ فرم را ابتدا تعیین می کنند و یا ابتدا چیستی شعر تعیین کننده است ؟ شعر به شیوه ای در می رسد که گمانه ها را در هر موردی که بخواهیم نمی شود مستدل کرد و باید اصول به کارگیری کلمه و نقش راهبردی ساختار را جویا شویم . ساختار است که تعیین کننده ی میزان اثر پذیری شعر از اطراف را به حد اقل می رساند و کمک می کند که شعر را در فضایی جستجو کنیم که پذیرنده در حال مکاشفه است و دارد از معنا و زبان به نوعی عبور می کند . این عبور را نمی شود کنایه از سرسری گذشتن دانست که تعریف مان از عبور به صورت ناخودآگاهش است که اتفاق می افتد و افت و خیز ها را دو چندان می کند . شما وقتی به ساختاری بر می خورید که وجه غالبش هم نشینی و جانشینی است ، چگونه بدون اطلاع قبلی از این تئوری کشف ماهیت می کنید ؟ همین جاست که فرم دخیل می شود و ساختار را به شکلی سیستماتیک می کند که معنا را چه در فرامتن و چه در درون ذاتی شده می بینیم و برداشت های مان از متن به تعلیق خواهد نشست . ما وقتی این فرم را به تصویر می کشیم دیگر چه چیزی را به این ذهن مخاطب و معیار واگذار کرده ایم ؟ وقتی که رنگ صادره از کلمه را به صورت علنی می بینیم دیگر چگونه می توانیم در ذهن خود به روانشناسی رنگ ها مراجعه کنیم ؟ من بر خلاف خیلی ها که برای خواندیدنی ها می نویسند و تنها هم برای فرم و رنگ و زمینه و تاویل پذیری آن می نویسند نظری متفاوت دارم و می گویم که چرا این دوستان عزیز من نقش کلیدی زبان در شعر را در خواندیدنی ها مغروق نمی بینند و دائما دارند دوری به تکرار و دوری مضاعف را به گرد خواندیدنی ها می زنند و هی نه به واسطه ی زبان که به واسطه ی تصویر به جنبه های برداشتی خود اضافه می کنند . من هر چه جستجو می کنم نمی توانم حتی به حرف خود شاعر که ذیل نقد یکی از دوستان در جوابش نوشته بود برسم . ایشان می گویند که چرا به این همه نقد و نظری که پای خواندیدنی هاست توجهی نمی کنید . آیا این حرف در دنیای ادبیات هیچ وجهه ای از منظر مخاطب پذیری و توجه به اوضاع مخاطب خواهد داشت ؟ ما به عینه شاهدیم که کل این نقد و نظرها در حوزه ی زبان نبوده و دائما دارند به گوشه ها و زوایای تصویری عیان خواندیدنی می پردازند که هر کاری هم می کند از قدرت زبا کاسته و وجهه ی تصویر را التزام می بخشد . تنها می توانم با این جمله تمام کنم که این تجربه ها در حوزه ی شعر فارسی نه تنها انجام نپذیرفته ، بلکه پذیرفته و به بن بست هم رسیده است و تنها در حد یک تجربه باقی مانده است . در ادبیات دیگر ملل هم می شود به آثار گئوم آپولینر اشاره کرد که با همان شعر باران معروفش تنها نگاه تنی چند را به خود معطوف کرد و هیچ گاه نتوانست نحله ای بیافریند که ماندگاری اش را تثبیت کند . من که هر وقت خواندیدنی می خوانم ببخشید نمی خوانم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل تنگي هاي يك لنگه تاملی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح</title>
<link>http://kaffashi.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دل تنگي هاي يك لنگه&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هر جا كه مي روم باران مي گيرم . گل مي گيرد به روزگارم . دارم از همين جايم مي نويسم . درست نوك انگشتانم . بايد به سر به نيست بروم و يك كمي راه به دردم بخورانم .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تمام اين مطالب به زعم يك كفاش است و دور نيست اگر بگويم چند خيابان بالاتر از تمام شما تازه احداث شده ام و مدتي طول مي كشد كه جا بيافتم و ديگر پاهاي تان را نزنم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هدف از اين مقالات و بحث ها و نقد هايي كه در اين جعبه كار گذاشته مي شود انفجار نيست . من يك ديناميتم و از انفجار هدفي خاص را دنبال مي كنم . شايد رسيدن به يك بزرگراه و شايد هم با پيمانكاران مربوطه به اختلاف برسم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به پرداخت ها و ميخ هايي كه كوبيده مي شود حسابي توجه كنيد چرا كه تمامي آنها بدون ضمانت به شما تحويل داده مي شوند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از هفتاد شروع مي كنم . از سال هايي كه روايت مان از دريا به بركه و بعد از آن به استخرها و جكوزي ها كشيده شد . اما عده اي اين راه را با قايق پيمودند . عده اي با كفش هاي دهان باز و عده اي را هل دادند و آوردند . ابتدا به عده اي كه با قايق آمدند مي پردازيم . شمس لنگرودي داشت زندگي خودش را مي كرد بيچاره . از بد روزگار با من و هم نسلانم درگير نشد . يعني زياد تحويل مان نگرفت و باغبان جهنم شد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;(اين مطالب اصلا به قصد يك شوخي ادبي نوشته نشده و كاملا به صورت جدي در مورد اشخاص بحث مي شود .)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شمس را از وقتي شناختم كه تاريخ تحليلي اش را خواندم و ديدم كه چگونه به قصد اشتهار شخصي خود در آن وادي قلم مي زند . شمس در بيراهه هايي كه در تاريخ تحليلي شعر معاصر رفته كفش هاي زيادي پاره كرده بود يعني به سمت و سو بندي و انگاره سازي هايي كه شخصا تبحر خاصي هم در اين زمينه دارد راه پيدا كرده و خود را به دست حوادث سپرده بود . اما شعرش حاكي از چيز ديگري بود و آن هم اينكه شمس علاوه بر پرداخت شعر هاي دهه هاي اخيرش در پي ايجاد نوعي واكنش در برابر شعر هم عصرانش بود . شعر لنگرودي را نمي توان پس زمينه اي براي شعر دهه ي هفتاد دانست چرا كه آگاهان از اين امر به خوبي مي دانند كه شمس به نوعي زبان به قهقهرا رفته ي شاملويي  آن زمان را از ته چاه بيرون كشيده و خود با تزريق نوعي از دموكراسي شعري به شعر افكار زيادي را به خود معطوف كرد . بررسي هاي جداگانه اي نشان مي دهند كه شمس در پس زدن عقده هاي ننوشتن شعر دستي به غايت توانا دارد اما اين توانايي در هر زمان كه وي به بن بست هاي معنايي مي رسيد گره از كار منتقدين باز مي كرد و نوعي فرمولاسيون معنايي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;را پيشكش اين طيف از جامعه ي ادبي كشورمان مي كرد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پرهيز از نوعي چالش پذيري در متن و عدم خطر در مبحث زبان شمس را به شاعري دست چندمي در آن روزگار تبديل كرده بود . نمي دانم به كدام تعريف از شعر رسيده اند اين اساتيد ايران زمين كه حتي به تعاريف ديگران هم از آوانگارديسم در شعر اعتقادي ندارند اما خودشان را شاعر اين نسل معرفي و عرضه مي كنند . از شمس همينقدر كه :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دير آمدي موسي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دوره ي اعجازها گذشته است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تا كمي بخنديم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تحليل ارگانيك اين شعر توالي يك سري از اسطوره ها را به دست مي دهد كه سنخيت شان را تنها مي توانيم در فرهنگي چندگانه جستجو كنيم . فرهنگي كه هنوز نتوانسته در درون مردمان خود دروني شود اما داعيه ي جهاني شدن آن را داريم و دارد به كشمكش در موسيقي دروني سطرهاي خود مي بالد و دائما به دنبال گرفتن تحليلي مدرن از متن است . اين شعر به انضمام چند شعر ديگر از شمس را مي توان در ژانر شعرهايي قرار داد كه انگار به گونه اي با ادبيات به امضاي قرار داد پرداخته اند و دارند به دروازه هاي اين ادبيات به قول براتيگان عزيز مشت مي كوبند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما شمس بيچاره را فداي اين سلسله از بحث هايمان كرديم نه به اين دليل كه خصومتي بوده باشد . اما چه مي شود كرد با اين ضرب المثل هاي آشغال ايراني كه هر چه كند به خود كند اين پير بي مراد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در برهه اي كه از آن تحت عنوان دهه ي هفتاد ياد كرديم بررسي و تجزيه و تحليل نقد هاي ارگانيك و ساختاري در ادبيات و شعر ايران با ورود ترجمه هاي بي عيب و نقص اساتيد آغاز شد . با برهنگان اروپايي چاي نوشيديم و از پرچين هاي اسكانديناوي خواستيم رد شويم كه شلوارمان پاره شد و خياطي هم اي داد بيداد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جوانان كه به نوعي تشنه ي اين تئوري هاي وارداتي بودند و از شاملو ي بد اخلاق و سيگاري و از شمس پا در ركاب اتو و امثال سيد علي صالحي و شعر خالي از گفتارش دل خوشي نداشتند با يك باد كاملا چند دقيقه اي چرخيدند و دوري قمري زدند اسلافشان را و اعتقادشان را . برهنه انگاري در برخي از آثار ارائه شده باعث شد تا به جنسيت هاي مختلف در شعر حالي حسابي داده شود&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. اما نگاهي به همين آثار ما را به كنكاشي چندباره در حوزه ي متن و معنا مي كشاند . بايد سري به ديوار بزنيم . سري به فلاح . شما هم موافقيد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فلاح هم داشت مثل بقيه زندگي اش را مي كرد . اما مشخص نيست چظور يك دفعه سر و كله ي جعفر خادم پيدا شد و او را به راه آورد و او هم او را . در بند ناف به زندگي اش ايمان دارد در سن به ائتلافي بزرگ دست زده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;- دارد بر مي گردد صبر كنيد !!!!!!!!!!!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;منم مهرداد .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اين ماه است در دست چپ و اين خورشيد كه دست راستش را هم بلد نيست . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فلاح را با گمانه زني هايش در حوزه ي آشنايي زدايي هاي حرفه اي در يافتيم . به نظر فلاح نبايد انسان زود رنجي باشد . از شمس خيالمان راحت بود كه اهل اينترنت نيست و نمي خواند اما با فلاح نمي شود چنين شوخي هايي كرد پس بنابراين :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سلام جناب فلاح عزيز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;احتراما به استحضار مي رساند از آنجايي كه خود به جنبش آوانگارديسم معتقديد و از انجا كه به زعم گراهام آلن آوانگارديسم به پرداخت هاي ذهني كلاسيك پشت پا زده و دارد با نگاهي به روز و حال دوران خود را سپري مي كند پس به هفتادتان هيچ كاري نداريم و تنها و تنها در باب حال و روز شما حرف مي زنيم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من با چشم هاي خودم ديدم كه ميخكاري هاي شما از هنگامي آغاز شد كه سعي در ارائه ي نوعي شعر به واسطه ي كمك از هنري ماشيني به نام گرافيك داشتيد . چندين سوال مطرح است . يك : چرا زبان در شما به بن بست رسيده ؟ دو : چرا براي زبان كه خود را در شعر مديون آن مي دانيد رقيبي به غايت معنا سخت و دشوار و بي نام و نشان انتخاب كرده ايد كه زبان را در خود به تمسخر مي گيرد ؟ سه : چرا به زبان خودتان شعر نمي گوييد ؟&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;چهار : چرا شعر نمي گوييد ؟ از شما تقاضا مي شود كه حتي الامكان جواب برخي از اين سوالات را به صوت كامنت داده تا به بحث هاي كفاشي رونق بيشتري بدهيد . شما را به عنوان شاعري كه شعر زبان كار كرده و گوي سبقت را از هم نسلان بي زبانش ربوده مي شناسيم . چطور مي شود از شما انتظار داشت كه خود زبان را به چالش بكشيد در حاليكه از همراهانتان هنوز هم كه هنوز است داريم شعر زبان و به نوعي درگير تر در معنا را مشاهده مي كنيم ؟ شعر هايتان در بستري رخ مي داد كه گوياي نوعي تحرك و ايجاد چند آوا و صدا در شعر بود اما يك دفعه در زبان به بن بست خورديد و داريد از بحثي تحت عنوان خوانديدني ارتباط برقرار مي كنيد . اگر بگوييم شعر نيست كه خب به شما بر مي خورد . اگر بگوييم تابلو نيست كه به گرافيكي ها بر مي خورد . چيزي نمي گوييم . اصلا با خودتان روبروييم كه ادعايتان اين است در حال سرايش شعريد . به نحوي درگير تمام كارهايي بوده ام كه در يك سال اخير انجام داده ايد و اكثر آرا و عقايدي را كه دوستان برايتان نوشته اند را خوانده ام . به نظر سعي بر اين است كه نام ها نامي تر شوند و اسم ها اسمي تر . بحث از عبور از زبان را&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نمي شود به همين راحتي ها پذيرفت . شما چيزي به ظرفيت هاي زبان اضافه نكرده ايد و تنها داريد نقصان ها ي زبان را از هنري ديگر الگو برداري كرده و به شعر مي خورانيد . مي دانم لابد الان داريد بحث زبان هاي ديداري را پيش خود مرور مي كنيد كه به نظرتجربه هايي كه قبلا صورت گرفته هم نتوانسته اند باري از روي دوش اين شعر فارسي بردارند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما معنا در شعر شما تنها و تنها از روي متن دنبال نمي شود و اين با كمك تصويري است كه رسم كرده ايد . به نظر هم نمي رسد كه موفقيتي در اين زمينه كسب كرده باشيد حتي در نزد خودتان . چرا كه تجربه هاي اخير اين را نشان مي دهد كه بار خود را از اين ميدان برداشته و دنبال استراحتگاهي ديگريد . همين پست آخرتان را مي گويم كه از تا بسامد گرفته ايد آن هم نه در حوزه هاي ساختاري متن كه در حوزه هاي ساختاري تصوير .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به دليل طولاين بودن اين نوشتار ادامه ي بحث را به پست هاي بعد مي سپارم كه ببينم اين كيبورد و اين چكش در دستان ام چه مي كنند . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;رسما خداحافظ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بازارتان رواج .............................................................&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نظرات درج شده در كامنت سرا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Badr; mso-ascii-font-family: Arial; mso-hansi-font-family: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مهرداد فلاح&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به کفاش ناشناس!&lt;BR&gt;1 - نه خسته!&lt;BR&gt;1 - از شعر گفتن و از شعر شنیدن را دوست دارم و ارج می گذارمش!&lt;BR&gt;1 - خواندیدنی چیست و چه نیست ؟ دشواری پاسخ به این پرسش ، در این است که به نام مهرداد فلاح گره خورده انگار . وگرنه بسیار گفته اند دوستان در پای همین شعر هایم در وبلاگ دیگرم هواخوری. گفته هایی گاه آن چنان دقیق و خلاق که بی نیازم می کند از هرچه سخن... عجالتن بگویم که&quot;خواندیدنی &quot; شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Badr; mso-ascii-font-family: Arial; mso-hansi-font-family: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی هام ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر بگویم دارم به صورتی در می آیم شبیه خودم / چیزی نگفته ام!من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این &quot;اتفاقی&quot; تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد.&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;و چون می طلبند از مولف هنوز و از آفرینش بیش ، می گویم باز...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;- حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی!&lt;BR&gt;1 - &lt;BR&gt;باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود &quot;پیشرو&quot; خواند؟! شاعری را که زمانی &quot;دیگرنویسی&quot; می کرد و حالا دارد از دست خودش &quot;رونویسی&quot; می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن کسان که همان &quot;تک سبک&quot; شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ... شاخ دارم به هوا!&lt;BR&gt;و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟!نام تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!&lt;BR&gt;1 - کلاغ که قار قارش را پر از دهان من داد ، پر به جایی کشیدم که جایی نبود: به مغاکی که خودم!بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش. همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد. غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند!&lt;BR&gt;قند خواهی من تمامی ندارد انگار!&lt;BR&gt;برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در کلاغ... شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟&lt;BR&gt;سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار. چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !&lt;BR&gt;در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;باری !&lt;BR&gt;دوست من در چه کاری؟&lt;BR&gt;شکاری ؟&lt;BR&gt;من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است. این شیطانک زبانی در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلا ی زبانی هم نامید. &lt;BR&gt;حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند. این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی منوی! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد!&lt;BR&gt;خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد. نوش جانش!قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما آن چه حالا در این کار ها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف. &lt;BR&gt;این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ارگ م(جنو)ن ) در کار معنا زایی اند. فلش ها گاه دم و دنباله ی کمانه هاست و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ،می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس! &lt;BR&gt;خلاصه، این طور ها بود که دیدم می شود یک شعر نوشت و چند شعر برداشت! نه مگر هرگزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به چند، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست . &lt;BR&gt;و اسبی که چارپاست دیدم که دارد هزارپا می شود انگار. و ترس برم داشت. ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام! و این رمیده برم داشت یکسره. دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن.&lt;BR&gt;هیجان آمد / هر چه کودکانه را برداشت / ریخت از سرسره ها پایین! دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم را مگر از زبان بپرسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;1 - نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم .&lt;BR&gt;می نویسم ( نمی نویسم ) !این کیست که می نویسد؟ من! من چیست ها ؟دروغ نیست اگر بگویم شعر نویسی ، &quot;من&quot; نویسی ست : منی که نام نیست ( جن یا هر چه که باشد ) . &quot;مهرداد فلاح&quot; دارد از چرایی و چه گونگی &quot; خواندیدنی &quot; هایش می نویسد ؟ نه گمانم. &lt;BR&gt;خواندیدنی ها یی که این جا می بینید ... نه ، می خوانید ... نه ، می خوانبینید... نه ، می بیخوانید ( می بینید ! محال است از شعر گفتن ) ، اول کاری که کرده ، نوشتن و ساختن یک مولف &quot; دیگر &quot; است که آن مولف دیگر ( مهرداد فلاح ) را به همان زادگاهش در &quot; دارم دوباره کلاغ می شوم &quot; دیپورت کرده انگار و یا به &quot;از خودم &quot; . همان گونه که شعر های &quot; کلاغ &quot; ، آن یکی مهرداد را به &quot; چهار دهان و یک نگاه &quot; . مولف دیگری هم هست که در &quot; بریم هواخوری &quot; ساخته شده و هم خونی بیشتری با این آخری دارد شاید . من این طور گمان می کنم . من کیست ها ؟و خنده دار این که همه ی این ها یک نام دارند : مهرداد فلاح !این دیگر چه جور اداره ی ثبت احوالی ست ؟ثبت احوال که هیچ ، اداره ی ثبت نام هم نیست . چیست پس ؟چه می دانم ؟!حرف همین است لابد : چه می دانم ؟! ولی با &quot; چه می دانم &quot; و &quot; نمی دانم &quot; که کار پیش نمی رود . کدام کار ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دوم کاری که کرده این شعر ها &quot; پلکان شکنی &quot; ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخواندشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد این &quot; خواندیدنی &quot; ها . دارد ؟&lt;BR&gt;سه دیگر آن که صورت روایی در این شعر ها طور عجیبی عوض شده انگار. انگاری در ژن این ها دست برده اند. سازمان ژنتیکی دیگری دارند . وقتی اول و آخری در بین نباشد ، روایت با کدام پا راه می رود ؟ نمی دانم! یکی سر از دهان من ( من ؟ ) در می آورد همین حالا و می گوید : خوانبیننده می تواند ( اگر که دلش خواست ) پلکانش را بیاورد این جا و به کارش بگیرد . می گویم : این جوری ولی سخت می شود کارش. چند پلکان نیاز دارد و با یک دست مگر چند پلکان می شود برداشت ها ؟ خلاصه این که این جا مختاریم ( مجبوریم ؟ ) همزمان به چند زمان و مکان روایی گام بگذاریم . بگذاریم ؟ یکی در می آید از توی من می گوید : کوبیسم در شعر که شاخ و دم ندارد ! می گویم : کوبیسم که مال عهد بوق است رفیق!&lt;BR&gt;چهارم این که گفته بودم و بودند انگار : یک شعر می نویسم و چند بر می دارم . چند می نویسد و یک بر می دارد . یک چند می نویسم و چندین یک بر می دارم . چندین و چند این جا جایی جای ها می سازند...&lt;BR&gt;پنج این که &quot;شما&quot; در این شعر ها مولف است اید .&lt;BR&gt;شش...&lt;BR&gt;هفت...&lt;BR&gt;هشت...&lt;BR&gt;نه...&lt;BR&gt;ده ...&lt;BR&gt;قصه ی &quot; ما &quot; به سر رسید / کلاغه به خونه ش نرسید !&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;1 - اما چرا نقد و نوشته ات را نگذاشته ای در هواخوری ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دوست دارم یک بار دیگر به نوشته ات در با ره ی خواندیدنی ها بر می گشتی و باز خوانی اش می کردی . جالب است ( متاسفانه ) که مدام حکم داده ای ، ولی هیچ کجا برهان و استدلالی اقامه نکرده ای .چرا ؟!&lt;BR&gt;پرسیده ای : چرا زبان در شعر های شما به بن بست رسیده ؟&lt;BR&gt;بد نیست نخست اثبات می کردی ( دست کم از دید خودت ) که چه گونه در خواندیدنی زبان به بن بست رسیده ؟ و اصلن چه طور می شود که زبان جایی به بن بست می رسد! این که زبان در خواندیدنی دارد از حالت همیشگی اش در شعر خروج می کند و علاوه بر آن چه که تاکنون داشته ، به داشته های دیگری هم می رسد ، کجایش به بن بست رسیدن است جانم ؟&lt;BR&gt;پرسیده ای :چرا برای زبان که خود را در شعر مدیون آن می دانید، رقیبی به غایت معنا سخت و دشوار و بی نام و نشان انتخاب کرده اید که زبان را در خود به تمسخر می گیرد ؟&lt;BR&gt;جدا از کدر بودن این پرسش ( به لحاظ تالیف)، باید پرسید کدام رقیب ؟ این که در خواندیدنی وجه گرافیکی زبان و نوشتار ( که از وقتی خط باب شده، با زبان عجین بوده ) برآمده تر شده و در رفاقت با زبان دیداری ، به قلمروی ناشناس تر سفر کرده ، کجایش &quot; رقیب تراشیدن &quot; است برای زبان شعر ؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرسیده ای :چرا به زبان خودتان شعر نمی گویید ؟ &lt;BR&gt;&quot;زبان خودم &quot; یعنی چه ؟ پس این ها که دارم می نویسم ، از زبان من نیست و من خبر نداشتم ؟! آیا زبان &quot;مهرداد فلاح&quot; را تو برای من تعیین می کنی یا ...؟ اگر یکی مثل مهرداد فلاح پس از سال ها شعر نویسی امروز دارد به این شکل شعر می نویسد ، یعنی که دیگر &quot; مهرداد فلاح&quot; نیست ؟ بهتر نیست فکر کنیم مهرداد فلاح تغییر کرده و نمی خواهد مدام در جا پای دیروزش راه برود امروز هم ها ؟&lt;BR&gt;پرسیده ای : چرا دیگر شعر نمی نویسید ؟&lt;BR&gt;این دیگر از همه پا در هوا تر و مضحک تر است رفیق همولایتی ! اول بیا ثابت کن ( دست کم از نگاه خودت ) شعر چیست تا بعد ببینیم آیا خواندیدنی شعر هست یا نه ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;كفاش به فلاح&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پس از سلام به جناب فلاح&lt;BR&gt;به نظر قبل از 7 کامنت اولی که گذاشته اید اصلا کفاشی را نخوانده اید و تنها آمده اید و اسمتان را دیده اید و دیده اید که در مورد خواندیدنی ها نوشته شده و گفتید که بیایم و باز حرف های همیشگی ام را بنویسم . اما حالا انگار خوب خوانده اید و تازه به این سوالات برخورده اید .گفتم که شما چرا شعر نمی نویسید . بله درست شنیده اید .&lt;BR&gt;درست است که برای شعر تعریف مشخص و چارچوبی تعین پذیر نیست اما نیایید که یکباره شکل و ساختار ظاهری آن را به نحوی تغییر دهید که نشود در حوزه ی شعر آن را بررسی کرد . این را من نمی گویم بسیاری از کسان گفته اند بارها و بارها . همین چند کامنت بالاتر بهزاد خواجات هم نظرش همین بوده اما ای کاش که علمی تر به تبیین قضیه می پرداخت .&lt;BR&gt;بحث درباره ی زبان مهرداد فلاح هم نباید بحثی تحمیلی باشد این را تمام ما می دانیم که نباید زبانی را به شما تحمیل کرد و شمایید که بایست به زبان و هر نوع از آن که دلتان میخواهد دست یابید .&lt;BR&gt;من تمام بحثم بر سر این است که زبان در شما به کمبودهایی دست پیدا کرده و هیچ مقامی برای زبان در این آثار نمیشود قائل شد بلکه تنها و تنها وجه تصویری آنهاست که به کارها التزام معنایی خاصی را می بخشد . &lt;BR&gt;شما اگر قرار باشد هرچه را که مهرداد فلاح می نویسد نام شعر را برویش بگذارید پس واویلایی است در کار این شعرزار فارسی .&lt;BR&gt;می توانید اینگونه برداشت کنید که این سوالم پادرهوا و مضحک است . اما این پادرهوایی و مضحکه را نه شما باید تشخیص می دادید و نه من که در مقام نقد برآمده ام . شما وقتی صحبت از شعر بودن این کار ها می کنید و حکمی به قطعیت صادر می کنید پس مرگ مولف را هم ندیده نگیرید و بگذارید ذهنیت پخته و در حال جستجوی شعر امروز این نظر را درباب خواندیدنی هایتان بدهند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اوضاع شعری مهرداد فلاح را نمی شود در همین چند وقتی که تازه تجربه ای را آغاز کرده به صورت کامل بررسی کرد . شعر در مهرداد فلاح درونی است و این بر کسی پوشیده نیست . اما آیا به این توانمندی رسیدن را می توان زمینه ای جهت بر هم زدن ساختاری متعارف و ذهنیت پذیر دانست . در هیچ کجای ادبیات ملل پارا از همان چند تغییر ابتدایی در نویسش خود فراتر نگذاشته اند . من این تغیییر را شبیه واوی می دانم که سیمین بهبهانی به غزل معاصر اضافه کرد و نه بیشتر . &lt;BR&gt;این خواندیدنی ها چاره ای ندارند جز اینکه اینگونه به دنیا سلام بگویند خب . &lt;BR&gt;ولی چرا شعر باید این تهمت را بپذیرد . پس من هم به صحنه ی تئاتر خواهم رفت و چند کلمه و جمله از شعرهایم را آویزان پرده خواهم کرد و نامی بر آن خواهم گذاشت ببینم چه کسی جلودار است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ما در برهه ای به شعر می پردازیم که شعر های شنیداری و دیداری مان خالی از تئوری نیست و کوشش هم به نحوی در تمام آنها دخیل است . و این چقدر مزخرف است که بگوید کسی شعرم در کل جوشش است که از نهادم برآمده . من چاره ای به جز اینکه شعرهایم را به کاغذ بیاورم دارم باز و آن اینکه در کامنت بالایی ام گفتم . اما عرف ذهنی جامعه ای که هم خرد عام و هم خاص را شمل می شود چه می گوید . ما نمی توانیم به ذهنیت غیرمتعارف شما و دیگرانی که آن را می پسندند پلی بزنیم و از آن بدون توجه بگذریم . شعر را نمی خواهم تعریف کنم ولی آنقدر هم که این شعور واکسی به من میفهماند می دانم که شعر را نباید سر و ته کنم و بخوانم . و یا حداقل اگر روزی خودم چنین کاری انجام بدهم دیگر به عنوان شعر ارائه نخواهم کرد و از دیگران هم برای خواندیدن شعر دعوت نمی کنم . شما چه مبنایی برای زبان های دیداری دارید جز اینکه تجربه هایی را در اروپا و یا ایران شاهد بوده اید که اصلا هم موفق نبوده . یکی را دیدم به جای آنکه بنویسد مانتو شکلش را کشیده بود و این چقدر بر سر زبان می زند . &lt;BR&gt;خدا بیامرزد حسین پناهی را&lt;BR&gt;گاهی حجم یک کلاغ &lt;BR&gt;کنتراست یک تابلو را حفظ می کند&lt;BR&gt;و این هم تابلوست اما نه قاب دارد . نه درخت و نه کلاغی که بتوان دیدش &lt;BR&gt;شما با تک تک این عناصر می توانید قابی برای ذهنتان تجسم کنید .&lt;BR&gt;چه کسی می گوید من دروغ می گویم ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بهزاد خواجات&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مطلب را خواندم . به گمانم لحن خوبی نگرفته ای اگر مقصودت نقد علمی بوده . اما آن چه گفته ای قابل تامل است و نه کاملن قابل قبول . من شعرهای جدید مهرداد را نمی پسندم . این خط نگاری ها هم در ادبیات خودمان سابقه دارد ( مثلن در طاهره صفار زاده ) و هم در ادبیات دیگر ملل ( مثلن در آپولینر ) . مرزبرداری از شعر برای نو نفس کردن آن البته قصد مبارکی است اما نتیجه است که مورد ارزیابی قرار می گیرد و به نظر من نتیجه ی کار مهرداد خوب نیست . او کارهای باشکوهی دارد و نمی دانم چرا به این تفنن ها دست می زند . تمام شا عرانی که از این دست کارها خلق کرده اند مداومتی در آن نداشته اند و برای شان فقط ممارستی بوده در حیطه ی زبان و شکل ذهنی شعر و والسلام . از شمس هم که می گویی - مهربان آهسته تر بگو که در واقع بزرگی است از قبیله ی ما . راستی چرا کتمان اسم می کنی ؟ تو که درشتی بار نکرده ای بر کسی پس پلاکت را بر گردن بینداز . جواب مهرداد هم ستودنی است که با صبر و حوصله تو ضیح دارد و می دهد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عليرضا عاشوري&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سلام و ممنون از حضورت.نقد مفصلی را خواندم.البته گاهی این نقد احساسی عمل کرده که بعید هم نیست خصومت شخصی در میان باشد.اما همین که به نقطه ای که به ظاهر خود را قله می داند دست انداخته ای خودش نوعی دموکراسی واقعیست .و اینکه برای شمس و امثال شمس که خود را در این وادی تابوی نسل من می دانند بسیار مفید است شکی نیست کاش که مستقیمن شمس می توانست یا به اطلاعش می رساندند که چنین نقدی درموردش شده و بیاید و بیاموزد.اما بعد از این را کفاش باش که خیلی های دیگر در این قطار منتظرند تا تیغ نقد گردنشان را بزند.اما دوست دارم که نقد یکسویه نباشد و اینکه ما همه به این باور برسیم که شاعر تابوی نسلی نیست که بخواهد با دوست و رفیق بازی تبلیغات برای خودش راه بیاندازد.تا همین چند وقت پیش هر روزنامه ی زرد و سفید و سیاهی را که می خواندی صفحه ی ادبی اش مربوط میشد به این آقایان یعنی من و نسل من در ادبیات تاثیرگذار نبودیم یا بهتر بگویم زبانی که آفریده شده دردهه ی 70 زاییده ی تفکر گروهی و تقدیم آثار نسل من نبوده؟اینها را وقتی می خوانی فقط پوچ میشوی که چرا این نسل سوخته جایگاهش معلوم نیست ؟چرا این نسل صدایش به جایی نمی رسد.به نظر من با شکستن تابوهای پوشالی میشود این حق از دست رفته را باز ستاند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;واینکه از تو رنجیده ام به خاطر اینکه نام واقعی ات را به عنوان منتقدی که سرش به تنش می ارزد پانوشت وبلاگت نکرده ای و این را از تو می خواهم تا شهامت حضورت را همگانی کنی.تو قابل هستی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تينا پيرسرايي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به لحن کاری ندارم که مسلما جزئی لاینفک از وجود شماست و کاریش نمی شود.جسارت شمارا در پرداختن به چنین موضوعاتی فعلا به شهامت تعبیر می کنم.امید بسیار دارم که در بخش های بعدی مقاله تان با روندی اخلاق گراتر،منصفانه تر و مستدل تر به کنکاش بپردازید.تا اینجاش که برای هر ذهنی تداعی گر خصومت شخصی است.ببینیم از این به بعد چه می کنید.در ادامه راه پرسنگلاخی که درپیش گرفته اید موفق باشید.در ضمن شخصا معتقدم که فلاح در حال پایه گذاری و خلق یک هنر است.حال هرچه می خواهد و می خواهید اسمش را بگذارید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;جلیل قیصری&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;COLOR: blue; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;معمولن به کامنت ها و وبلاک های مستعار پاسخ نمی دهم اما در اینجا سوا از سویه های کمی افراطی اش نقد خوبی خواندم و نظر دوستان را دیدم و حالا گمان من:در کامنت های متعددی که برای کارهای اخیر آقای فلاح گذاردم نظرم را کم و بیش گفتم و آن این که شعر یک مقوله ی کلامی است و بعنوان هنر متعالی هنر هایی مثل -نمایش-سینما خط و ربط نقاشی و گرافیکی و...را در خود دارد و...گمان می کنم هر نو ع هنجار گریزی و یا برجسته سازی و قاعده افزایی در شعربهتر است از طریق کلام صورت پذیرد .درست است که هنر های دیگر را هم از طریق ترجمان کلامی تأویل و تفسیر می کنیم اما فرق این است که ان هنر های دیگر سرشت کلامی ندارند و بعد با توصل به کلام به تأویل در می آیند اما سرشت شعر زبان و کلام است اگر چه به قول هایدگر شعر است که به خود زبان هم امکان وجود می دهد و عالی ترین نمونه ی کلامی است وعالی ترین تجلی بخش هستی .مورد دیگر مقوله ی ضمیر نا خو آگاه است و الهام (منظورم الهام به معنای سنتی ان نیست )و...شعر اگر چه به صورت پلکانی نوشته می شود هستی شعری و شعریت آن بیشتر از طریق ضمیر نا خود اگاه حاصل می شود در صورتی که در هنرهای تصویری و گرافیکی کلیت پیش رو بیشتر با چربش خود اگاه خود را نشان می دهد .واما...آقای فلاح شاعر حواس نا جمعی نیست و گویا به این ذهنیت رسیده است که از طریق نمونه هاو کارهای اخیر خود پوست بیندازد و تازگی کارش را با این روش به دید بنشاند .من خود فلاح را کلمه باز ماهری می دانم و دوست دارم در کنار این کار شعر خالص کلامی هم بگوید ولی اصل دمو کراسی در این است که بگذاریم ایشان به داشته ها و یافته های خود بپردازد چه بسا که در این پوست اندازی های مکرر در آتیه به روش های دیگری دلمشغول شود .دیگر این که به ملوک الطوایفی شعری در دهه ی هفتاد اشاره شد که فکر می کنم تا حد زیادی چنین بوده واین را من و همگنان و هم کسوتان شهرستانی ام بیشتر حس کرده ایم و می کنیم و... این روال ادامه دارد باور نمی کنید سری بزنید به گوهران و نگاه نو و...باقی این که توصیه ی من به صاحب محترم این وبلاک این است که به نام و نشان بیاید تا شاهد بحث های خوب ادبی در این زمانه ی عسرت باشیم &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 13:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kaffashi&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>kaffashi</dc:creator>
<guid>http://kaffashi.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
