سلام
اسماعیل آباد
شعری از من در سایت ادبی هشتاد
گفتم این بخش وبلاگ کفاشی را با سوالی به روز برسانم تا چراغی روشن کنیم . ممنون می شوم از دوستانی که تنها و تنها در مورد سوال با یکدیگر به بحث بنشینند . طبعا بعد از درج چندین نظر آنها را در زیر سوال درج کرده و به مقایسه ی آرا خواهیم نشست بلکه زمینه سازی کند و راه را برای طرح سوالاتی راهگشا تر باز کند که اشید باری از روی دوش نقد ادبی و مجازی بردارد . ممنون از همه
و سوال ؟
آیا عینیت را را می توان در تلفیق با انتزاع
به زیستی جدید دعوت کرد ؟
نظرات دوستان
احمد موسوی
سوال جالبی هست. فکر می کنم این تقابل گرایی ریشه در متافیزیک غرب داره. عین در مقابل ذهن حقیقت در برابر دروغ حضور در مقابل غیاب دال در برابر مدلول و .... طیفی متافیریکی هست که تقریبن تمام بحث های فلسفی در چارچوب این تقابل ها صورت می گیره. فکر می کنم زمینه بحث کمی گسترده هست و از اون جا که تقریبن تمام دوستانی که به این جا می آیند قلم به دست هستند این تقابل را مختص به نوشتار و متن کنیم. بعد فکر کنم می شه از بعضی پراکنده گویی ها هم جلوگیری کرد. این پیشنهاد من هست منتظر می مونم تا دوستان هم موافقت خودشون رو اعلام کنند تا بیشتر حرف بزنیم.....
مهرداد عارفانی
سلام مهران فر عزیز ممنون از پیا مهایی که روی وبلاگ گذاشتید و استفاده کردم و کارهای شما را هم همواره دنبال می کنم...تنها مشکل من با نقد و شعر شما پیچیده بودن مقولاتی ست که بسیار ساده است و شما با نگاهی دگر گونه و سخت و به مدد جملات و کلماتی سنگین به سراغ ساده ترین مقولات می روید .. نمی دانم چرا . و تا یادم نرفته اینکه رنگ مشکی وبلاگ به طور جدی آزار دهنده است و توان خواندن را از مخاطب می گیرد .
در باره ی عینیت و انتزاع و زیست دوباره امّا باید توضیح دهم مقوله ی تاز ه ای نیست که به عنوان یک ژانر ادبی جدید به سراغ آن برویم. و شاید منظور شما عین به ذهن و ذهن به ذهن و عین به عین و ذهن به عین می باشد که قبل ها قبل این دسته بندی انجام شده ........و می توان آن را دوباره مورد بررسی قرار داد ......بابی بود برای سخن گشایی و منتظر شما و دیگر دوستان هستم
علی ساروی
اسماعیل عزیز/همانگونه ای می دانید عینیت باانتزاع تفاوت دارد/اما شعر محل تضاد هاست/بایددیدایا این دو باهم تضادداردندیانه/وبه نظر من هر دورا بایداول شناخت واگر انواع دیگری دارند را نام برد ونمونه اورد/شاید دوستان دیگر حوصله ی بیشتر از من داشته باشند/اما من فکر می کنم که شعر بستی نیست./به قول دوستی/
اسماعیل مهران فر
مهرداد عارفانی عزیز لطف نموده و سوال مطروحه را بسط داده است که این نیز خود به دامنه ی بحث و رسیدن به نتایجی دیگر کمک خواهد کرد . از شما عزیزان نیز خواهش می کنم اگر پیشنهادی نسبت به طراحی سوال دارید آن را درج نموده تا از آن در بحث استفاده شود . در ضمن پیشنهاد ایشان مبنی بر سیاه بودن زمینه ی وبلاگ و مشکلاتی که در خوانش وجود داشت را نیز با تعویض قالب وبلاگ اصلاح کرده ام که امیدوارم مورد پسند دوستان قرار گیرد .
حسن سهولی
فقط می توانم بگویم عینیت وذهنیت هردو قابل اعتنا هستندهمان گونه که عین قابل اعتماد است می شود به ذهن هم اعتماد کرد اما بحث بر سر جایگاه حضور آن ها ست. که قبلن این مقوله ها مورد برر سی قرار گرفته اند.
وگروه های فکری متفاوتی پدید آورده اند
احسان مهدیان
ایده خوبی است اما شاید مورد بحث چندان نچسبد !!
هنرمندان بزرگی نسبت به نگاه انتزاع نظر عمیقا متمایل و مثبت داشتند و همینطور بالعکس که بطور آشکارا با این دیدگاه از دریچه زیبایی شناختی هایی که دیده و خوانده ایم مخالفت کردند.
نه می شود نگاه بدبینانه را به سرعت تیک زد و نه می توان خیلی به آنچه می گوند خوش بین بود و اصولا دیگاه های تمایز گر اینچنین مورد نظر من نیست و شاید فکر می کنم باید درگاه دیگری را گشود ها ؟
مهرداد عارفانی هم اشارات خوبی داشته است بااحترام هجووووووووووووم
حبیب شوکتی نیا
در بحث عینیت و ذهنیت می توان به دو نگاه متفاوتی که همواره بر شعر می رود ، توچه کرد . برخی از شاعران نگاهشان به چهان پیرامون نگاهی ست برخاسته از ذهنیت شاعرانه گی . یعنی اینان همواره جهان پیش رو را در شعر و با شعر می بینند و بس . شاعری مثل نادرپور ( اصلن چرا جای دوری رویم همین مینو نصرت )جهان شان همواره در شعر سیر می کند . یعنی موضوعات برای شان شعر نمی سازند ، بلکه این شعرست که در موضوع مورد نظرشان رسوخ می کند . عینیت در آثار این دسته تنها کلماتی اند که مخاطب می خواندشان و به شعر می شنودشان . اینان با چهان عینی انگار بیگانه اند و کسانی اند که اغلب به قول ملک الشعرا از مادر شاعر به دنیا می آیند .
برخی دیگر اما ذهنیت شاعرانه ندارند ، بلکه در عینیت جهان خود شاعرانه می شوند . فروغ مثلن ذهنیتی شاعرانه ندارد و به چهان شاعرانه نمی نگرد . اما در چیزی که می بیند و می نویسد ، شاعر می شود . یعنی در ندای واکنشی که از عینیت خود می گیرد تبلور شعری می آفریند . این دسته البته اغلب به موضوعات خاصی می پردازند . همه فن حریف نیستند . چون بر خلاف دسته ی دیگر شاعرانه با جهان نمی آمیزند . حس منتقدانه یی که در آثار این دسته هست باز تولید همین برخوردست .
حالا شما بگوئید می توان این دو ویژه گی متضاد را در یک جا جمع بست و به زیستی تازه دعوت شان نمود ؟
البته نمی دانم موضوع گفته شده در باب همانی ست که مورد پرسش بوده ، یا نه .
و اگر غیر از این بوده ، شاید به قول آقای عارفانی شما موضوع ساده یی را با جملات سنگینی سراغ گرفته اید .
دکتر م
نوربرت لینتن، در کتاب تارخ هنر مدرن ترجمهٔ علی رامین. چاپ اول، تهران: نشر نی، ۱۳۸۲. هنر انتزاعی را این گونه تعریف می کند : به هنری اطلاق می شود که هیچ صورت یا شکل طبیعی در جهان در آن قابل شناسایی نیست و فقط از رنگ و فرم های تمثیلی و غیر طبیعی برای بیان مفاهیم خود بهره می گیرد. این اصطلاح در معنای وسیعش میتواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیا و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمیکنند، ولی عموماً به آن گونه از آفرینشهای هنر مدرن اطلاق میگردد که از هر گونه تقلید طبیعت یا شبیهسازی آن، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی، روی میگردانند.
بنابر این مشخص می شود که انتزاعی به معنای ذهنی گرایی نیست که آقایان در کامنتهای بالا طرح کرده اند ( البته ذهن های شرطی شده هرجا کلمه ی عینیت میبیند فکر نشده به سراغ ذهنیت میروند انگار که این دو کلمه لایتجزا یند زبانم لال )
اگر کاندینسکی را نخستین هنرمندی بدانیم که نقاشی های انتزاعی اش سر آغاز بسط و گسترش این مفهوم به سایر زیر شاخه های هنر و ادبیات گردید در طول یک قرن گذشته این کلمه معانی بسیار یافته است اما مشخصا پاسخ شما مثبت است . اگر از یک نابینای مادرزاد بخواهید برای شما نقاشی بکشد بی تردید محصول عمل یک اثر انتزاعی است زیرا به ادراکات بیرونی نقاش متکی است حواس چهارگانه ی او بی حضور حس پنجم اثر هنری را خلق کرده است حس پنجمی که رابط دنیای بیرون یا همان عینیت است عدم حضور فیزیکی حس پنجم باعث تسری یافتن خواص آن به ابعاد دیگر است و این همان فصل مشترک مغفولی است که باید برآن تامل شود .
پرستو ارسطو
کنار هم نشاندن تضادها ی مفهومی چه در شعر و چه جایی دیگر همیشه مسئله انگیز بوده. انواع مفاهيم موجود در ذهن را میباید که به دو رشته از مفاهیم ماهوىو غير ماهوى تقسيم کرد. ماهيات، تمام آن مفاهيمى میباشند كه به سیاق اعتباری ذهن در پیرامون برونی است یعنی دارای مفهوم ماهوی میباشد و عینیت آن با تطابق خود این رابطه را معنا میبخشد اما مفاهيم غير ماهوى، انتزاعى هستند وفقط در ذهن حضور دارند و اگر رابطه با مصداق خود نیابند معادله ی لازم و ملزومیت آنها به هم میخورد. پس لا جرم منشا انتزاع اين مفاهيم اگر بیرون از ذهن عینی عینیت و اگر مفاهيم در ذهن باشد، ذهنىیت است. همیشه منشا انتزاع بيرون از ذهن است. ولی ويژگيهاى عينىت هم مسئله فلسفی اخلاقی عمیقی است با تعبير ات ابهامآفرينی که بهتر است افراد متخصص در این حوزه به بحث بنشینند .
اسماعیل مهران فر
به زعم رولان بارت عینیت تنها به مفاهیمی که تحت عنوان برون داد از آنها در شعر یاد می شود اطلاق می شود در حالیکه انتزاع به مفاهیم ذهنی و عموما اگر بخواهیم پارادوکس مطروحه را بسط دهیم در درونه ی شعر و متن قابل جستجوست . هر چند که به قول یکی از دوستان رجوع به هردویشان در شعر و همچنین بنا بر عقیده ی دوست عزیز گرایش عین به ذهن و ذهن به عین که زیرمجموعه هایی را نیز دارا می باشند در متن قابل بررسی است . هایدگر و چند تن دیگر از جمله ریلکه ی شاعر می گویند که در زمانه ی عسرت شعر دیگر جامه ی کلام نمی پوشد بلکه یکسره خود کلام است . از این گفته می شود اینگونه برداشت کرد از آنجا که کلام خود در برگیرنده ی عینیت است و یا اینطور بگویم از آنجایی که زبان خود مفهومی به عینیت رسیده است پس ترکیبش با سوبژکتیویته منوط به ایجاد امری پارادوکسیکال است که در نهایت باز رجوع به مفاهیم قائل به رسیدن به معناست که در برون دادهای متنی قابل بررسی اند .
نکته ی دیگر اینکه آیا به زعم هایدگر زمانه ی اکنون مان همان زمانه ی عسرت و پرداختن به عینیات است یا نه ؟ همانطور که می دانید هنوز مفاهیم انتزاعی و همچنین درون دادهای متنی منتج به امری مبتنی بر ذهنیت شده اند و آیا اصلا قطعیتی را در این زمینه می شود طرح نمود ؟
کیوان اصلاح پذیر
بحث بسیار فنی است .
زبان مفهومی به عینیت رسیده است .
این را نمی فهمم .
بناراین من بحث را از زاویه ی دیگری که خودم می فهمم آغاز میکنم مگر اینکه آقای مهران فر مصداق عینی و مثال جمله ی بالا را باز کنند .
شعر نوعی بیان معلق است . تعلیق کلام در جریان فرار کلمه از کارکرد های مبتنی بر واقعیات تثبیت شده به سوی احتمالاتی که نتیجه طبیعی ساخته شدن کلمه نبوده اما با توجه به چند پهلو بودن معانی و بارهای کلمات قابل حصول است . شعر خارج شدن متن از کارکردی است که برای بیان واقعیات و ضروریات ساخته شده . در این حالت ما با ترکیب جدیدی از کلمات به جهانی جدید می رسیم که قبلا نبوده است . این کشف دو حالت دارد .
1- این جهان جدید بصورت واقعی وجود دارد و ما به کمک کلمات آن را کشف میکنیم
2- این جهان جدید فقط در متن قابل تصور است و مابه ازای واقعی ندارد
حالت سومی هم وجود دارد که سنتزی از دو شق اول و دوم است . جهانی که آمیخته است . آمیزشی از هستی و شبه هستی .
بحث را درصورت اظهار نظر دوستان ادامه می دهم
باران سپید
ممنونم از زمینه ای که برای این بحث فراهم کردید.
وقتی از منظر دیگری به این مباحث فکر می کنم به این سوال می رسم که آیا شعر را نمی توان عرصه ی دیالکتیک بین انتزاع و عینیت دانست؟ آیا بهتر نیست که به ماهیت ثانویه چیزی فکر کنیم که در این بین شکل می گیرد؟ اگر همه آنچه که از قبل طرح شده را مفروض بدانیم و با توجه به اینکه شعر قائم به ذات است و نیز براساس اینکه زبان در شعر عنصر تعیین کننده ای ست و ره آورد زیبائی شناختی را در فرآوری های آن باید جستجو کرد، عدم تمایزهای این چنینی بیش از پیش ضروری به نظر می رسد و نیز با توجه به اینکه بسیاری از این تئوری ها در پی تولید آثار گذشته کشف و تبیین می شوند احتمالا توجه بیش از اندازه به این مقوله ها نویسندگان را دچار یک پیش اندیشگی خواهد کرد. امروزه اطلاعات منحصر به اشخاص ویژه ای نیست و همگان برای دسیتیابی به آنها امکان یکسانی دارند، پس از نظر من بهتر است موارد تئوریک مورد نظر همراه با کالبد شکافی آثار ارائه گردد.
زهرا شاهدی
از دیده ها و شنیده های تا امروز این طور دستگیرم شده که میتوان این دو عنصر را در کنار هم قرار داد اما همیشه سر شاعر به یک سو خم بوده.
این روزها به کرات دیده ام منتقدی صاحب نظری در نقدهایی که برای یک شعر می نویسد مدام تذکر میدهد که فلان سطر شعر از عینیت به دور و به طبع آن از جریان شعر معاصر(بسیار معاصر)دور شده!
گرچه انتزاع و عینیت هم پسندیده نیستند اگر بنا باشد چارچوب فکری و زبانی برای شعر ایجاد کند و دست شاعر را در شعر کردن دنیا یا دنیا کردن شعر ببند...
در شعرهای مهرانفر عزیز هم بارها دیده ام که یک عنصر کاملا عینی را چنان در هزار توی های کلامش پیچیده که نتیجه اش شده همین گنگی دلپذیر مخاطب و گاه به گوشه ای از ذهنش چنان جان داده که میشود زیر انگشت حسش کرد.
و فکر میکنم اساسا شاعر این سوال را به این دلیل مطرح کرده که خود دست توانایی در عقد این دو با هم دارد اسمش را هم زیستی یا هر چه میخواهید بگذارید!!
بحثهای حرفه ای تر را هم در کلام بزرگتر ها دنبال میکنم تا اول یاد بگیرم و بعد باز نظرم را بگویم
محمد مراد
تازه وارد وب شما شدم ، بحثتان برایم جالب است. اما بحثی که در سئوال مطرح است اینکه ، انتزاع الزاما در تقابل با عینیت قرار دارد یا خیر ؟ اگر هر شئی آنگونه که هست و به تجربه دریافت شده در نظر گرفته شود غیر انتزاعیست خواه در عالم انضمام باشد خواه در تصور ذهن و هر امری واقع که دارای عینیت باشد چه فیزیکی باشد چه اجتماعی وحتی روانی، غیر انتزاعیست، اما نسبت همین امر با هر امر دیگری انتزاعیست ، عینیت همواره بخشی از ذهنیت است یعنی عینیت جزئ است و منفرد در حالیکه ذهن همیشه کلیت دارد . تردیدی نیست که در آنسوی هر عینیتی ، ذهنیتی وجود دارد ، اما آنچه مسلم است عنصر مهمتر ، عینیت است در هر پدیده عینیت از دو طریق میتواند موجودیت یابد، اول از طریق ایجاد ذهنیت ،اعتقادات و ذهنیت انسان قبل از اینکه امری انتزاعی باشد که در تفکر شکل میگیرد ، به تناسب بازخورد و انعکاسی ست از محیط پیرامون ، یعنی عینیت ،سپس میتواند با عوامل دیگر تلفیق پیدا کند، بطور مثال : در یک جامعه ی طبقاتی و نابرابر ، هرگز نمی توان ذهنیت افراد را بر اساس صلح و مسالمت و صداقت ، تربیت کرد و عینیت نابرابری، لزوما به ظهور ذهنیت جنگ، خشونت و فریب وریا منجر میگردد، کلام آخر اینکه : عیتیت چون در تقابل با انتزاع نیست و ندرتا مقابل آن قرار میگیرد لذا با وجود مولفه هایی ، تلفیق ان با انتزاع ،منافاتی پیدا نمیکند. بادرود به شما
جلیل قیصری
در یک تقسیم بندی کلی تر زبان شنا سان برای انسان سه دوره ی زبانی و زمانی تعریف می کنند :
1-دوره ی سمبولیسم آوایی و اسم صوت که مربوط به زمانی است که هنوز مغز و ذهن بشر در مرحله ی ابتدایی تکامل خود است مثل دوره ی غار نشینی
2-دوره ی تشبیهی که مغز بشر رو به متکامل شدن است
3- دوره ی استعاره و نماد که می گویند مربوط به زمان ماست و دوره ی تکامل یافتگی ذهن انسان و این دوره را دوره ی عینی کردن ذهنیات هم می گویند
می بینیم که بر اساس این تقسیم بندی تکامل و پیچیدگی مغز انسان با شاخص شدن و بر جستگی ذهنیات تعریف می شود این قلم اما گمان می کندذهن و عین در زبان مثل جسم و روحند و نفی هریک نفی دیگری است ضمن این که همه ی عینیات خودتعریف و سازه های ذهنی اند چرا که هر شی بیرونی را ما بر اساس ذهنیات خود تعریف می کنیم و نام می نهیم ...بخصوص که زبان مأمن اصلی ذهنیت است و شاید به همین خاطر است که هنر های تصویری مثل سیما برای بدر امدن از عینت خشک تصویری و سویه دادن به خود به ذهنیت کلام بخصوص کلام والا مثل شعر پناه می برند سینما گرانی مثل تارکوفسکی و کورو ساوا و ...در فیلم های هنری خود و در کشور ما عباس کیا رستمی و...تصویرهای درونی در شعرو در هنرهای تصویری با لعاب ذهنیت به وجود می آیند و این تصویر های درونی تصویر هایی هستند که نمی شود از آنها عکس گرفت اما بسیار عینی و جاندار به نظر می رسند ...این قلم توازن بین عین و ذهن را اصل می شمارد مگر این که شعر بنا به سرشت خود به هریک از این دو نیاز بیشتری داشته باشد بحث می تواند مفصل تر و مصداقی تر ازاین باشد اما چه کنیم که در این مجال و مقوله نمی گنجد .
مجتبی یاوری
درود و احترام به همه دوستان خوبم
در بحث مهم انتزاع و عینیت ، آنچه شاعر به آن می پردازد آفرینش و زایش زبان و مفهوم است که هم به شعر و هم به مخاطب عینیت می بخشد و یا انتزاعی اش میکند که کلمه در اینجا نقش اصلی را ایفا میکند . ما در عینیت میتوانیم از سادگی به مفهوم و در انتزاع از زبان به مقصود برسیم که همان قصد به نوشتن و آفریدن است. این بحث بسیار طولانی و مهم است که در حوصله این قسمت جاری نیست
اسماعیل مهران فر به کیوان اصلاح پذیر
با درود به دوست خوبم اصلاح پذیر عزیز
همانطور که می دانیم نوشتن از داشته ها موجبیتی به داشته هایمان نمی بخشد بلکه این چگونه نوشتن است که ما را در موجبیت وجوبی به تشریک می رساند . زبان در ذات و کنه خود اگر برایش آن موجبیت مطروحه را قائل شویم دارای پتانسیل هایی است که می تواند با تکیه بر قدرت های روایی و سویه های ساختاری و فرمیک برون رفت ها و واقعیت هایی را گمانه زنی کند که ما آن را به عینیت تعبیر می کنیم . حال این چگونه است که زبان را قائم به ذات می پنداریم و عینیت را از آن سلب می کنیم . حال که زبان بر محور عینیت پذیری در حال اجراست و انتزاع را تنها و تنها با توجه به عناصر جزئی ترش چون کلمه و در بعدی وسیع تر جمله به اجرا می رساند چه جای انکاریست ؟
آیا غیر از این است که انتزاع تنها در لایه های سطحی زبان و یا در به تاخیر انداختن معنا که خود از پویایی های زبان است شکل می گیرد . پس می توانیم در ساحت عینیت زبان را تئوریزه کرده و در صدور مفاهیم انتزاعی از عناصر جزئی اش به عنوان ابزار استفاده نماییم .
ممنونم
احمد موسوی
به عنوان مقدمه اشاره کوجیکی به تمایز دید عصر کلاسیک در مورد نشانه هابا عصر نوزایی دارم. مهم ترین تمایز این دو عصر جای گاه وجود شناختی متفاوت اون ها در جهان موجودات هست. اون چه پیش از این می اومد نشانه ها در عصر نوزایی بخشی از جهان موجودات رو می ساخت که واقعیتی هم عرض با سایر اشیا عالم بودند میان اون ها می زیستند و ارتباطی مشابه با ارتباط موجودات عالم داشتند اما از این پس اون ها به جهان خصوصی نقل مکان می کنند دیگه نه بخشی از موجودات جهان بیرونی بلکه موجوداتی هستند که در جهان ذهن مکان دارند. به این ترتیب خط فاصل عبور ناپذیری بین جایی که ننشانه ها به اون تعلق دارند با جهان خارجی موجودات کشیده می شه. حالا با این مقدمه می یام به سراغ نوشتار.
دریدا می گه: نوشتار رو نباید ساختاری محاکماتی و دست دوم بپنداریم که برای درک اون به واقعیت تجربی و دست اول مراجعه کنیم. به این اساس نمی تونیم پدید آورنده ای رو در نظر بگیرم که معنای واقعی متن رو در ذهن خود داره.بنابراین پدیده آوردنده اثر هنری رو نمی تونیم آفریننده بنامیم. بنیان فکنی هم نقش خداگونه پدید آورنده و هم ماهیت و منش محاکماتی متن رو مورد پرسش قرار می ده.
کلیه اشکال نوشتار رو باید وجهی از بازی حضور و غیاب به شمار آورد در چنین صورتی هست که می تونیم ذهن رو متنی در نظر بگیریم و این بازی حضور و غیاب همون طور که خودآگاهی و ناخودآگاهی رو می تونیم به اون نسبت بدیم قابل اعمال هست. نوشتار و هنر هم فقط در فضای ذهن به وجود می یاد. در بیرون از فضای ذهن هنر معنا نداره چون نوشتار واجد حقیقتی خاص هست که از بازی حضور و غیاب نویسنده و مخاطب به وجود می یاد و فکر می کنم عینیت هم خودش یک بازی ذهنی هست که اون هم در فضای ذهن ایجا می شه. فکر می کنم عینیت به باور پذیری یک نشانه ارتباط داره و بیشتر چیز هایی که به نام عینیت می شناسیم تنها تجربه کسانی بودند که اون رو دیدند و برای ما به ارث گذاشتند. فکر می کنم این محیط زیستی جدید هم قابلیت این رو داره که که برخی انتزاع ها رو به عینیت تبدیل کنه.
مینو نصرت
آقای مهران فر عزیز در این جور مباحث وا میمانم و نمی دانم چه بگویم . خوب که فکر میکنم نتیجه همان است که قلبا به آن ایمان دارم." انتراع یا عینیت "بحث های حاشیه ی هنر هستند و گمان نمی کنم شاعر یا نویسنده یا نقاش یا ... حین کشف و شهود کاری با این کلمات داشته باشد . یا حتی به این ها فکر کند . او کار خودش را می کند و رنگ ها را یکی یکی با دستان دل بر می دارد و مخلوط میکند و با قلم موی خیال روی بوم زندگی اش می کشد و طرحی متولد می شود . ادامه ی کارش راه افتادن با طرح ها و قدم زدن در جهان رویا و واقعیت است . قدر مسلم بدون رویا محال است بتواند رنگی بسازد دلنشین و طرحی خلق کند بی مثال . می گویم بی مثال و دلیل دارم . غیر ممکن است رویاها شبیه به هم باشند و تکرار شوند هر چند چشم انداز یکی باشد . نگاه تیزبین و عمیق از هر چشم اندازی تصویری از حسرت ها و رویاهایش بیرون می کشد که در دنیای واقعیت ها نمی یابدش . صدایی او را مدام پی خود می کشاند . صدایی که حنجره ندارد و زیر و بمش متفاوت است با صداهایی که می شناسیم و می شنویم. در وادی کلمه هم همین هاست که شاعر یا نویسنده را در پی خود اواره ی سرزمین خود می سازد . مواد خامی وجود ندارد هر چه هست کلمه است و شهدی که کندویش در جان شاعر است و نه جایی میان بوته ها .طعمش را او می شناسد و این طعم ناب است که دست و پاهایش را می کشد ، چنانکه قادربه توقف خود نمی شود . شاید این بحث ها در شعر و نوشته های کسانی که میل دارند مسیر ادبیات را عوض کنند ، همچنین زبانش را ، تاثیر و تفسیری داشته باشد . ولی من هیچ اعتقادی به این گونه نگرش ها در شعر ندارم . باب قشنگی نیست . ما از دیروز آغاز شده ایم و در قطعیت آن کسی تردید ندارد. عوض کردن زبان اندیشه ای ساده لوحانه است اگرمنجر به اتفاق تازه ای در فرهنگ و نوع نگرش شخص به تاریخ گذشته و حال و آینده نباشد . این روز ها در اغلب نوشته ها می بینم که کلمات مثلا و فعلا و امثال این ها را جور دیگر می نویسند . نمی فهمم و البته چندان هم مهم نیست .. فقط این را می دانم بدون عبور از دهلیز های کهنه و باستانی و بدون انقلاب در جان و اندیشه و جهان بینی ، باقی بازی هائی هستند در پی بازنده و برنده شدن که منجر به هیچ معجزه ای نخواهند شد . یک جور فریاد است نسبت به بی توجهی جهان ، در درجه ی اول جامعه و مدیرانش نسبت به قشر جوان . بعد آدمها و عقایدشان نسبت به آنهائی که اندیشه هائی مغایر دارند و می خواهند دنیایشان دیده شود ، خودشان دیده شوند ، خواسته هایشان مورد توجه قرار بگیرد و در یک جمله ، کسانی که دیروز دارای عقاید سیاسی بودند و مجال این بود که به آن بپردازند ، امروز به دلیل نداشتن این گونه فضا ها شده اند معترضین. معترضین امروز کار چندانی نمی کنند یا نمی توانند بکنند که من نمی پذیرم . میماند دنیای نوشتن و کلمه . کلمه ابزار اعتراض شده است . من شخصا به شعر انقلابی اعتقاد دارم و لی شعر معترض را باور نمی کنم . چون فعلی انجام نمی دهد.بحث هائی که پیش کشیده می شوند منجر به هیچ انقلابی نه در بیرون و نه در درون آدمی و جهان می شود . مجالی برای هیاهو و جنجال است .نمونه هایش در دنیای مجازی کم نیستند .
مهرداد عارفانی
من قبل از این که به طور جدی وارد این بحث شوم از دوست تازه یافته ام مهرانفر عزیز چندین و چند گله دارم در نحو هی نوشتار و شیو هی بیان و این که چرا این قدر مقولات ساده و پیش تر از اینها فرموله شده و به ذهنیت تاریخی شعر و هنر سپرده شده را با آب و تابی عجیب و غریب و منشی بورژوازی در رفتار کلامی را پیچیده و بغرنج می کنید؟به راستی شعر جهان یکسره جدا از این مقولاتی ست که شما جهت فرموله کردن شعر از آن یاد می کنید باور کن رفیق عزیز من که در یک کشور فرانسه زبان سال هاست زندگی میکنم این قدر فرانسه نمی دانم که شما در یک نقد ادبی فارسی از آن استفاده می کنید و در پراتیک که واژ های باز هم فرانسوی ست از نمونه های شعر جهان و یا دروس شعر جهان پیروی نمی کنید ... مقولات مورد اشاره ی شما به شدت در این جا قدیمی شده , غیر قابل مصرف و تنها و تنها در کلاس های فلسفه و .... تدریس می شود و راهگشای شعر و تنش های موجود هنر معاصر نیست ... چالش دیگری ست همچون عرفان زدگی ی پس از دهه ی شصت....و البته برداشت شما از رولان بارت نیز برای من جای سوال دارد که حتمن وارد این مقوله خواهم شد و فقط محبت بفرمایید با ذکر کتاب و صفحه کتاب این گفته ی رولان بارت را.....که مبحث عینیت از نظر رولان بارت نیز عطف به مقولات دال و مدلول و حضور و غیاب نشانه و نشانه گذار خواهد شد....در هر صورت این مبحث را خواهیم گشود و امید که دیگر دوستان مثل همیشه از صحنه نگریزند... و جهت اینکه این گفتگو مورد استفاده دیگر عزیزان نیز واقع گردد محبت بفرما از ادبیات بورژوازی به ادبیات کارگری و خودمانی قدم بگذار که رولان بارت با آبگوشت و نان سنگک خوشمز ه تر است تا .................
مریم حقیقت
سلام دوست من
ممنون بابت اینهمه خوب/بحث تبادل نظر شعر..../
نمیدانم خودم را/صاحبنظر
اما دارم مینویسم:
اگر عینیت به اثبات رسیده باشد انتزاع در برابر عینیت تنها یک حیله ی استعاریک محسوب می شود
ولی مسئله اینجاست که عینیت اثبات ناپذیراست،چون انتزاع در بابر حقیقت(عینیت-بود...مفاهیم زنجیرذه ای هست)نقش آنتی را بازی می کندودرست لحظه ای که بخواهیم عینیت را اثبات کنیم به سوالی بزرگ می رسیم،سوالی که جوابش بسیار دور واثباتش انکار خودش است،وآن سوال این است:
حقیقت چیست؟
وآنوقت است که نمی توانیم! انتزاع وعینیت را کنار هم بگذاریم
تنها میتوانیم انتزاع را بر عینیت سوار کنیم[به زبان در آوردن ذهن(کاری که ما در پساغزل سعی به انجامش داریم)]مثل یک شابلون
به وسیله ی انتزاع میتوان به بعضی از رمزهای عینیت رسید اگر بلد باشیم از انتزاع طرحی بکشیم که تبدیلش کند به یک شابلون،آنوقت نقطه هایی که مد نظرمان هست را میتوانیم پیدا کنیممثل یک عینک مشبک برای دیدن شکست نور!
اما باز هم حقیقت دور ودست نیافتنی است هرچند عینیت دلیلی بر وجود حقیقت است اما خود حقیقت نیست
نکته اینجاست:
اگر نتوانی انتزاع را اثبات کنی عینیتی وجود ندارد
حلقه ی مفقود شده ی بشر همیشه حقیقت بوده،شما نمیتوانید حقیقت را تعریف کنید.تلاش بیهوده است.شما میتوانید نشانه های حقیقت را ببینیداما خودش را نه،دیدنی نیست/[شاعر شنیدنی است]/باید حسش کنیدواین(جستجوی حقیقت)تنها یک بحث فلسفی نیست.این یک بحث بشریست یا بهتر بگویم متافیزیکیست
به قول برنارد روزن پیر
"جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است موقعی که به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگوئید ودشمن شما نشود"
[شیطنت چاشنی هنر است نه؟]
یا علی
ابوالفضل حسنی
به نظر من عینیت حضور خود به خودی شعر در عالم واقع است که شاعر، ان را کشف و توسط زبان ثبت می کند، حال این حضور خود به خودی می تواند در گذشته باشد یا در حال و یا در اینده....
اینجا پلی ست که گذر از ان گاو می زایاند...
اینجا گِلی ست که ذهنیتهای جامد و راکددر ان مثل خر گیر می کنند...
شا عری و شاعری گری به زعم من اینجا هاست که بازوهای فربه ی خویش را نمود می دهد و دست رد بر سینه ی نا سینه ی نا محرم می زند...
با نگاه شعر یاب از خانه زدن بیرون و در مواجهه با صحنه ها و بده بستانهای ذاتن شعری انگشت به دهان گزیدن و دنبال بایگانی ذهن گشتن لامصبیست که جان شیفته می طلبد، این تازه سر بند است ته بند را زمانی در کف داری که این شکار شده ها را از فیلتر زبانی خاص و ویژه عبور داده باشی و یافته های خویش را شسته رفته و ور اورده باشی، انجاست که به متنی شعری نایل شده ای که هم ارجاع به خود دارد و هم ارجاع به خارج از خود هم در خود می تپد و هم تداعی گر زندگی ایست که ما را خوب می تپاند!!.........
عارف رمضانی
اسماعيل عزيز!
مدتهاست كه جدايي اين دوآليته محلي از اعراب ندارد.هيچ ابژه اي خارج از معبر ذهن ِ فاعل شناسايش عينيتي ندارد و هيچ سوژه اي جداي از هستي ابژه ها،امكان وجودي نمي يابد.به گمانم بهتر بود سوال را اينگونه مطرح مي كردي؛" چگونه عينيتي و چگونه ذهنيتي ؟"و اين نيز سوالي است بسيار بنيادي كه از افلاطون به اين سو فلسفه ي هنر و استتيك به دنبال يافتن جواب آن است و هنوز هم نيافته و يا بهتر است بگويم هر كسي از ظن خود يافته!!!وبراي من چقدر اين يافتن و نيافتن خواستني تر است!
یکدیگری
اسماعيل عزيز سئوال مطرح شده از طرفي بدليل مهم بودن (ازلحاظ اشتباه در مرز بندي پيش از شكل گيري اثر) و از طرف ديگر غير قابل انكار بودن هميشه در ادبيات و خاصه شعر مورد توجه قرار گرفته و يقينن در برخورد با آثاري كه از زمينه تصنع و ساخت خارجند و وي الواقع بصورت اتفاقي ناگهاني به بيان مي رسند ، مي توان هم آميزي اين خصوصيات را در خدمت شعر ديد.
از ژانر شعردور از انتظار نيست كه بستري عميق و حجيم براي پذيرش هرپيدايشي باشد اما شناخت ، تجربه و آگاهيِ نهادينه در مولف است كه لايه هاي شعر را چگونه دريابد.
بايد توجه داشت گزاره ،تصوير،تخيل ويا فضايي انتزاعي كه در بافت ذهني خواننده منجر به عينيت يا لااقل قرابت ذهني و لمس نشود تنها به معمايي مردود مبدل خواهد شد چرا كه خواننده ي امروز و مجموعن انسان معاصر با جهان دغدغه هاي فراوانش بدنبال كشف سادگي ها و اتفاقات ملموس پيرامونش در پيچيدگي هاي ساختگي و تكراري نيست بلكه در انتظار وصول پيچيدگي ها در ارتباطي ساده و بي دردسر است كه حداقل فاصله را نيز با نيازمندي ها ، روزمرگي ها و دغدغه هاي وسيعش داشته باشد.
اين را هم كه برخي دوستان انتزاع را به ذهنيت ارجاع داده اند به گمانم قابل نقد است و مبحث و تقابل عينيت و ذهنيت با انتزاع و عينيت تفاوت اساسي دارد.بد نيست در پست جديدت نظر دوستان رو در مورد تفاوت فضاي ذهني با فضاي اتنزاعي جويا بشي.
برخورد داده هاي بيروني و تجربه هاي دروني زمينه ساز شكل گيري اثري است كه مي تواند برخوردار از فضايي همگون شامل تلفيق انتزاع و عينيت باشد.اگر در زمينه اين تلفيق مولف به تلاش گري براي ايجاد دست بزند (حتي اگراين براي خودش محسوس نباشد) معمولن به ساختي مجزا از اتفاقات شاعرانه تن داده است حتي اگر متن خود را به ويژگي هاي بيروني نظير خواص زباني ، شكل يا فرم نوشتاري و از اين دست مزين نمايد و در نهايت بن مايه ي اثر را به فضاي معلق مي كشاند.
بطور خاص ويژگيهاي زباني واقع شده در زبان خصيصه اي در خدمت بيان است و نه ابزاري براي تحليل و فرسايش توان خواننده و تصور اين كه مستقلن با ساخت زباني و تحميل ويژگي هاي آن مي توان به اتفاقي نو و شگفت آور دست يافت بيهوده است .
محمد محمدی
عینت و ذهنیت دو چیز نیستند یک چیز از دو دید یا دو دریچه اند.که به طبع دو چیز جدا به نظر میان .یکی ازکارکردهای شعر از میان برداشتن عینیت و ذهنیت_ تنها با همین امکاناتی که در زبان نهفته است.ظرفیت زبان در از میان برداشتن چنین فاصله ای بسیار قابل توجه_.حتا از زبانی به زبان دیگر.از محدوده ای به محدوده ای دیگر از تاریخی به تاریخی دیگر این ظرفیت قایل تغییر_.در بسیاری از مواقع میشه حتی جای این دو رو در اثر تعویض کرد.اونها رو با هم به اشتباه انداخت یا کاملن یکی کرد.شعر جهانی واسطه بین جهان عینی و ذهنیه و اینهم قطعی نیست.
اسماعیل مهران فر به مهرداد عارفانی
سلام جناب عارفانی عزیز
من هر چقدر سنگین زبان رانده باشم ادعایی بر دانستن ام نیست رفیق !!! انگ روشنفکر ماب بودن زدن دیگر چیست برادر ؟
اگر این سوال مطرح شده لابد هنوز هم در ادبیات این مملکت به خصوص در نقد ادبی ما رایج است هنوز و گاهی در برخی نقد ها می خوانیم چرا در فلان شعر شاهد عینیتیم و در فلان سطر انتزاع حاکمیت دارد . اگر نقد و حقیقت بارت را خوانده باشید در مبحث ابژکتیویته ایشان در این مورد که من بدان اشاره داشته ام سخن رانده اند و من برداشتم را از گفته های ایشان نوشته ام و مثل برخی نقل به مضمون نکرده ام برادر !!!
از وقتی این کامنت تان را خوانده ام هنوز دارم به این فکر می کنم که اینجا چرا ایران است و من چرا ایرانی ؟ آنچه درآن کشور فرانسه زبان و در کلاس های فلسفه ی آنجا تدریس می شود اینجا هنوز نقل محافل ادبی است . و این بر عهده ی شما و امثال شما و من و امثال من است که راه را از این سطور جدا کنیم و در مسیری دیگر ...
مرا ببخش مهرداد عزیز
من فکر می کنم بهتر است به جای اینگونه حرف ها از بحث اصلی دور نشویم و کمی به آن بپردازیم .
مطالبم در حال جمع و جور شدن است و سریعا آنها را روی وب می آورم .
ادامه ی بحث در پست بعد
لطفا جهت درج نظر به پست پایین مراجعه نمایید