از خودت ... تاملی بر خواندیدنی های مهرداد فلاح
از خودت ...
این نقش بر جسته نیست ، نقشه ای است بر جسته که دارد به دروازه های ادبیات مشت می کوبد .
شعر به این واسطه که هنری است زبانی به عواملی بستگی پیدا می کند که پیوند های ارگانیک جانشینی و هم نشینی را نیز در خود حل می کند . هر چند که ساختارگرایان ، خود راغب به تحلیل آن نبوده اند . به اعتقاد یاکوبسن ، جوهر شعر نوعی فراافکندن و تصویر کردن (projection) زبانی است که به واسطه ی آن ، شعر محور استعاری یا پارادیگماتیک کلام را بر محور مجاز مرسل یا سینتگماتیک آن تصویر می کند که بدین ترتیب شعر ، ویژگی های همنشینی زبان را در برابر خصایص خطی و مستقیم آن قرار می دهد . نگاه ما به جوهره ها ، نگاهی مستقیم و سرراست است که می تواند در ذائقه ها نقشی جانشین ایفا نموده و در کلیت ، عبور از استعاره ها را برای هر ذهنی هنجارمند کند .
برخورداری از محوریت زایایی است که می توان زبان را در تقابل با دیگر المان ها به کوششی فرافکن تبدیل نمود و تصویر سازی را تقویت کرد . پیش از این در آرای سوسور نیز مطرح بوده که زبان علی رغم آنکه متشکل از روابط دال و مدلولی است ، لیکن می تواند به تنهایی و در ساحتی چند بعدی نیز خودنمایی کند و باز تولید پذیری را تعریف کند . شعور و درک مستقیمی که از متن برداشت می شود در فرامتن به عمومیت پذیری دامن می زند ، زیرا معنا در عبور از این تسلسل ها با بسیاری از سویه های ذهنی مخاطب در ارتباط است و می تواند نقشی مکمل در برداشت و در انگشت نگاری از اثر ایفا کند .
نمونه های شکل گرفته در شعر معاصر ، بنابر آرایی که تا کنون ارائه شده و بیشتر در دهه ی قبل مطرح شده فارغ از این مباحث تئوریک نیست . به نوعی ورود ترجمه ها و مباحث روز زبان از اروپا بود که به این جنجال ها در حیطه ی ادبیات مان رونق خاصی بخشید . وقتی به شعر زبان بر می خوریم ، پیش فرض هایی حاکی از رخدادهای درون نگر و برون نگر در متن هست که خوانش این آثار را ممکن و محتمل می کند . ایجاز و استعاره هم که از ارکان جداناپذیر شعراند در تلاش اند که این مقبولیت عام را متکثر و دارای چندگانگی نموده و دائما دارند خطی از بطلان بر تابوهای موجود می کشند .زبان در این معمایی که اذهان بسیاری را به خود معطوف کرده ، همواره و بلا استثنا در جوهره اش ، گوهر تحقیق و تفحص را دارد . سیری در کهن نوشته ها و ادبیات عهد قدیم ثابت خواهد کرد که کلمه در ذات و جوهره ی خود دارای باری روایی و فرهنگی است . کلمه که دارای توان های بالقوه و بالفعل فرهنگی و روایی است در ذهن مخاطب و معیار ، با گستره ای که حوزه ی فرهنگ و غنا به وجود آورده ، دارای قدرتی است که به زایایی تصویر مشهور است . به کلمه ای چون کلاغ توجه کنید ! کلاغ در ذهنیت ایرانی و قدری وسیع تر جهانی تداعی کننده ی سیاهی و همچنین بد خبری است . کما اینکه در بسیاری از متون قدمایی نیز به همین صورت به کار گرفته شده . این کلمه دربرگیرنده معانی دیگری نیز هست که در این نوشتار از آن پرهیز می کنم . این قضیه تنها در بافت و بستر منطق روایی و فرهنگی کلمه نهفته است که دارد جولان می دهد و هیچ گونه رابطه ی دال و مدلولی را هم نمی طلبد . اگر از ادبیات قدمایی هم بخواهیم نمونه ای بیاوریم می شود به کلمه ی (( می )) اشاره کنیم که تداعی کننده ی سرمستی و نابسامانی است و همچنین در خود بیگانگی در برابر ذات الهی .
در بسیاری از این متون به زایایی کلمه در حوزه ی تصویر و معنا پی خواهیم برد . تصویر به گونه هایی متفاوت در ادبیات و اصولا هنر به خودنمایی و رونمایی روی آورده . گونه ای از تصویر را در زایایی کلمه و در روان فرهنگی آن باید جست و گونه ی دیگر آن را در به ترسیم در آوردن خطوطی می توانیم جستجو کنیم که شامل حال نقاشی و گرافیک و دیگر آثار از این دست می شود. اما چه می شود که تصویر در کلام به تصویری تبدیل می شود که وضعیت پردازی کرده و خلق خلقیات می کند و ما را به زوایای تاریک تاویل راهنمایی می کند ؟ تصویر به تنهایی این قدرت را ندارد که به خلق حالتی بیانجامد ؟ بنابر این تصویر وضعیت انگاری می کند و کلام حالت انگاری . یعنی با دریافت یک فرآیند روایی می شود دست به دریافت معنایی زد که هم تصویر و هم معنا را در خود جا داده و دارد به زایایی مضاعف می اندیشد.
سوسور می گوید : اگر زبان مثل ورقه ای کاغذ باشد ، یک روی آن دال است که همان فرم و صورت کلمه است و روی دیگر آن مفهوم و مدلول . اگر این کاغذ بریده شود ، یعنی اینکه دال و مدلول جدایی ناپذیر نیستند و به یکدیگر وابسته اند . ما این دال و مدلول را تنها در جایی به کار نمی بریم که فاقد ظرفیت های لازم برای به ثمر رساندن سلوک معنایی و تصویری متن باشیم .
روشن است که روی افق
خط نمی توان کشید
ما در صورتی به وضعیت کلمه ی (( روشن )) بر می خوریم که در توانمندی های بالقوه ی این کلمه هم می شود به جستجوی صفت بپیردازیم و هم قید . طبق توضیحاتی که داده شد می توانیم معانی و کنش های دیگری نیز با توجه به زایایی این کلمه بیابیم . گفتیم که این کلمه هم می تواند صفت باشد و هم قید ، و اکنون در بافتی قرار گرفته که قیمومیت خود را در ذهن معیار علنی و دائمی می کند . فلاح در دفتر از خودم و دارم دوباره کلاغ می شوم روی این امر بسیار سنجیده و توانمند عمل نموده است که نمونه ای شگرف از آن را برایتان بازگو کردم .
از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ
پیچید دور سرش
اندیشه ای که فلاح در دو دفتر ذکر شده مد نظر داشته اندیشه ای زبان محور و یا اندیشه محور نیست . اندیشه ای است که وی را از ساحتی به ساحت دیگر و از نقابی به نقابی دیگر می کشاند و در این میانه برخی آشنایی زدایی ها و بر هم ریختن اوضاع به سامان است که دارد به دامنه ی تاویل در شعر می افزاید . بیشترین سعی شاعر این بوده که ایجاد برخوردی ارگانیک و وحدتی همگرا کند که واگرایی را تا حدی کاهش داده و رو به تکثر بیاورد که البته نقش تعلیق هم در این میان اندک نیست . چند روز پیش مقاله ای از محمد آزرم در مجله ی سینما و ادبیات می خواندم که عنوانش (( قدم زدن با پل والری )) بود . در این مقاله خاطره ای از مالارمه و دگا ( نقاش مشهور و هم دوره ی وی ) ذکر شده که بدین شرح است . دگا به صورت اتفاقی شعر می نوشت و از آنجا که با مشکلی مواجه شد همه را دور ریخت و به مالارمه گفت : (( هنر تو ، حرفه ای جهنمی است ! من ذهنم پر از اندیشه است ولی نمی توانم آنچه می خواهم شکل دهم )) ، و پاسخ مالارمه اینچنین بود : (( دگای عزیز ! شعر را با اندیشه نمی نویسند ، با کلمات می نویسند ! )) . کلمه به زعم اینکه کلمه است در هر قیاسی ، چه استدلالی و چه استقرایی کلمه است و دارد خود را توضیح می دهد و این کلمه چیزی نیست جز اجزای تشکیل دهنده ی زبان که بحث اصلی این نوشتار است . زبان را به چند قسم می توان تقسیم کرد ؟ بله جناب فلاح زبان تصویری هم وجود دارد و یا به قول شما زبان دیداری را هم می توان به انواع زبان اضافه کرد . در هنر نقاشی وقتی به زایایی تصویر بر می خوریم طبق گفته ای قدیمی می گوییم تصویر دارد با زبان خودش حرف می زند . آیا نمی گوییم که در هر یک از هنرهای موجود زبانی مختص همان هنر وجود دارد که مختص آن هنر است . ما وقتی به هنر کلامی بر می خوریم این حس برتری نسبت به دیگر هنرها را حس کرده و یا به چشم خود شاهد آنیم که چگونه این زبان کلامی و نوشتاری و خواندنی دارد خلق حالت می کند . شما وقتی به تابلوهای رستم و اسفندیار نگاه می کنید چه اسفندیار و چه سهراب را در یک وضعیت یکسان مشاهده می کنید که یکی بر روی اسب و خیلی مقتدر نشسته و یکی با خاک یکسان شده ، اما هیچ کدام نمی تواندد وضعیت خود را توصیف کنند پس تنها شاهد وضعیتیم در حالیکه وقتی تورقی روی شاهنامه داشته باشیم خواهیم دید که فردوسی چگونه توسط همین زبان الفبایی فارسی توانسته است حالت انگاری کند و زوایای مختلف شخصیتی و میمیک چهره ی آنان را تصویر کند و چه تصویری هم می کند !!!
به گواه بسیاری از منتقدین ، زبان تنها و به صورت یکه می تواند به خلق و ایجاد حالتی بیانجامد در صورتی که کلام را با کلام بسنجیم و میزان این موازنه را با سنجه های کلام و زبان بیازماییم . شما وقتی کلمه ای را می نویسید و رنگی روی آن می پاشید امکان هر گونه تکانش دیگری را از کلمه گرفته اید و این دیگر رنگ است که دارد به دامنه ی تاویل کلمه می افزاید . رنگ هایی که در روانشناسی رنگ ها جایی برای خود دست و پا کرده اند حکایت تورا به خدا مرا هم بپذیرید است که آمده اند و در زبان دارند جا خوش می کنند و هر روزه هم به دامنه ی کاربردی شان افزوده می شود به طوری که این رنگ نیست که دارد به قدرت زبان افزوده می کند بلکه برعکس زبان است که رنگ را از آن حالت تک بعدی و تک ساحتی خارج می کند و زوایای گمنام اش را به چشم ذهن معیار می آورد .
ما هر چقدر بخواهیم به فرم خدمت کنیم نمی شود . این فرم چرا اینطوری است ؟ چرا در شعر خودش را قالب می کند ؟ چرا فرم به لحاظ استدلالی هیچ گونه صورتی را پذیرا نیست و چرا سوری است ؟ فرم را ابتدا تعیین می کنند و یا ابتدا چیستی شعر تعیین کننده است ؟ شعر به شیوه ای در می رسد که گمانه ها را در هر موردی که بخواهیم نمی شود مستدل کرد و باید اصول به کارگیری کلمه و نقش راهبردی ساختار را جویا شویم . ساختار است که تعیین کننده ی میزان اثر پذیری شعر از اطراف را به حد اقل می رساند و کمک می کند که شعر را در فضایی جستجو کنیم که پذیرنده در حال مکاشفه است و دارد از معنا و زبان به نوعی عبور می کند . این عبور را نمی شود کنایه از سرسری گذشتن دانست که تعریف مان از عبور به صورت ناخودآگاهش است که اتفاق می افتد و افت و خیز ها را دو چندان می کند . شما وقتی به ساختاری بر می خورید که وجه غالبش هم نشینی و جانشینی است ، چگونه بدون اطلاع قبلی از این تئوری کشف ماهیت می کنید ؟ همین جاست که فرم دخیل می شود و ساختار را به شکلی سیستماتیک می کند که معنا را چه در فرامتن و چه در درون ذاتی شده می بینیم و برداشت های مان از متن به تعلیق خواهد نشست . ما وقتی این فرم را به تصویر می کشیم دیگر چه چیزی را به این ذهن مخاطب و معیار واگذار کرده ایم ؟ وقتی که رنگ صادره از کلمه را به صورت علنی می بینیم دیگر چگونه می توانیم در ذهن خود به روانشناسی رنگ ها مراجعه کنیم ؟ من بر خلاف خیلی ها که برای خواندیدنی ها می نویسند و تنها هم برای فرم و رنگ و زمینه و تاویل پذیری آن می نویسند نظری متفاوت دارم و می گویم که چرا این دوستان عزیز من نقش کلیدی زبان در شعر را در خواندیدنی ها مغروق نمی بینند و دائما دارند دوری به تکرار و دوری مضاعف را به گرد خواندیدنی ها می زنند و هی نه به واسطه ی زبان که به واسطه ی تصویر به جنبه های برداشتی خود اضافه می کنند . من هر چه جستجو می کنم نمی توانم حتی به حرف خود شاعر که ذیل نقد یکی از دوستان در جوابش نوشته بود برسم . ایشان می گویند که چرا به این همه نقد و نظری که پای خواندیدنی هاست توجهی نمی کنید . آیا این حرف در دنیای ادبیات هیچ وجهه ای از منظر مخاطب پذیری و توجه به اوضاع مخاطب خواهد داشت ؟ ما به عینه شاهدیم که کل این نقد و نظرها در حوزه ی زبان نبوده و دائما دارند به گوشه ها و زوایای تصویری عیان خواندیدنی می پردازند که هر کاری هم می کند از قدرت زبا کاسته و وجهه ی تصویر را التزام می بخشد . تنها می توانم با این جمله تمام کنم که این تجربه ها در حوزه ی شعر فارسی نه تنها انجام نپذیرفته ، بلکه پذیرفته و به بن بست هم رسیده است و تنها در حد یک تجربه باقی مانده است . در ادبیات دیگر ملل هم می شود به آثار گئوم آپولینر اشاره کرد که با همان شعر باران معروفش تنها نگاه تنی چند را به خود معطوف کرد و هیچ گاه نتوانست نحله ای بیافریند که ماندگاری اش را تثبیت کند . من که هر وقت خواندیدنی می خوانم ببخشید نمی خوانم .
