تبليغاتX
کفاشی

کفاشی

سلام

اسماعیل آباد

شعری از من در سایت ادبی هشتاد

گفتم این بخش وبلاگ کفاشی را با سوالی به روز برسانم تا چراغی روشن کنیم . ممنون می شوم از دوستانی که تنها و تنها در مورد سوال با یکدیگر به بحث بنشینند . طبعا بعد از درج چندین نظر آنها را در زیر سوال درج کرده و به مقایسه ی آرا خواهیم نشست بلکه زمینه سازی کند و راه را برای طرح سوالاتی راهگشا تر باز کند که اشید باری از روی دوش نقد ادبی و مجازی بردارد . ممنون از همه

و سوال ؟

آیا عینیت را را می توان در تلفیق با انتزاع

به زیستی جدید دعوت کرد ؟

نظرات دوستان

احمد موسوی

سوال جالبی هست. فکر می کنم این تقابل گرایی ریشه در متافیزیک غرب داره. عین در مقابل ذهن حقیقت در برابر دروغ حضور در مقابل غیاب دال در برابر مدلول و .... طیفی متافیریکی هست که تقریبن تمام بحث های فلسفی در چارچوب این تقابل ها صورت می گیره. فکر می کنم زمینه بحث کمی گسترده هست و از اون جا که تقریبن تمام دوستانی که به این جا می آیند قلم به دست هستند این تقابل را مختص به نوشتار و متن کنیم. بعد فکر کنم می شه از بعضی پراکنده گویی ها هم جلوگیری کرد. این پیشنهاد من هست منتظر می مونم تا دوستان هم موافقت خودشون رو اعلام کنند تا بیشتر حرف بزنیم.....

مهرداد عارفانی

سلام مهران فر عزیز ممنون از پیا مهایی که روی وبلاگ گذاشتید و استفاده کردم و کارهای شما را هم همواره دنبال می کنم...تنها مشکل من با نقد و شعر شما پیچیده بودن مقولاتی ست که بسیار ساده است و شما با نگاهی دگر گونه و سخت و به مدد جملات و کلماتی سنگین به سراغ ساده ترین مقولات می روید .. نمی دانم چرا . و تا یادم نرفته اینکه رنگ مشکی وبلاگ به طور جدی آزار دهنده است و توان خواندن را از مخاطب می گیرد .
در باره ی عینیت و انتزاع و زیست دوباره امّا باید توضیح دهم مقوله ی تاز ه ای نیست که به عنوان یک ژانر ادبی جدید به سراغ آن برویم. و شاید منظور شما عین به ذهن و ذهن به ذهن و عین به عین و ذهن به عین می باشد که قبل ها قبل این دسته بندی انجام شده ........و می توان آن را دوباره مورد بررسی قرار داد ......بابی بود برای سخن گشایی و منتظر شما و دیگر دوستان هستم

علی ساروی

اسماعیل عزیز/همانگونه ای می دانید عینیت باانتزاع تفاوت دارد/اما شعر محل تضاد هاست/بایددیدایا این دو باهم تضادداردندیانه/وبه نظر من هر دورا بایداول شناخت واگر انواع دیگری دارند را نام برد ونمونه اورد/شاید دوستان دیگر حوصله ی بیشتر از من داشته باشند/اما من فکر می کنم که شعر بستی نیست./به قول دوستی/

اسماعیل مهران فر

مهرداد عارفانی عزیز لطف نموده و سوال مطروحه را بسط داده است که این نیز خود به دامنه ی بحث و رسیدن به نتایجی دیگر کمک خواهد کرد . از شما عزیزان نیز خواهش می کنم اگر پیشنهادی نسبت به طراحی سوال دارید آن را درج نموده تا از آن در بحث استفاده شود . در ضمن پیشنهاد ایشان مبنی بر سیاه بودن زمینه ی وبلاگ و مشکلاتی که در خوانش وجود داشت را نیز با تعویض قالب وبلاگ اصلاح کرده ام که امیدوارم مورد پسند دوستان قرار گیرد .

 حسن سهولی

فقط می توانم بگویم عینیت وذهنیت هردو قابل اعتنا هستندهمان گونه که عین قابل اعتماد است می شود به ذهن هم اعتماد کرد اما بحث بر سر جایگاه حضور آن ها ست. که قبلن این مقوله ها مورد برر سی قرار گرفته اند.
وگروه های فکری متفاوتی پدید آورده اند

احسان مهدیان

ایده خوبی است اما شاید مورد بحث چندان نچسبد !!
هنرمندان بزرگی نسبت به نگاه انتزاع نظر عمیقا متمایل و مثبت داشتند و همینطور بالعکس که بطور آشکارا با این دیدگاه از دریچه زیبایی شناختی هایی که دیده و خوانده ایم مخالفت کردند.
نه می شود نگاه بدبینانه را به سرعت تیک زد و نه می توان خیلی به آنچه می گوند خوش بین بود و اصولا دیگاه های تمایز گر اینچنین مورد نظر من نیست و شاید فکر می کنم باید درگاه دیگری را گشود ها ؟
مهرداد عارفانی هم اشارات خوبی داشته است بااحترام هجووووووووووووم

حبیب شوکتی نیا

در بحث عینیت و ذهنیت می توان به دو نگاه متفاوتی که همواره بر شعر می رود ، توچه کرد . برخی از شاعران نگاهشان به چهان پیرامون نگاهی ست برخاسته از ذهنیت شاعرانه گی . یعنی اینان همواره جهان پیش رو را در شعر و با شعر می بینند و بس . شاعری مثل نادرپور ( اصلن چرا جای دوری رویم همین مینو نصرت )جهان شان همواره در شعر سیر می کند . یعنی موضوعات برای شان شعر نمی سازند ، بلکه این شعرست که در موضوع مورد نظرشان رسوخ می کند . عینیت در آثار این دسته تنها کلماتی اند که مخاطب می خواندشان و به شعر می شنودشان . اینان با چهان عینی انگار بیگانه اند و کسانی اند که اغلب به قول ملک الشعرا از مادر شاعر به دنیا می آیند .
برخی دیگر اما ذهنیت شاعرانه ندارند ، بلکه در عینیت جهان خود شاعرانه می شوند . فروغ مثلن ذهنیتی شاعرانه ندارد و به چهان شاعرانه نمی نگرد . اما در چیزی که می بیند و می نویسد ، شاعر می شود . یعنی در ندای واکنشی که از عینیت خود می گیرد تبلور شعری می آفریند . این دسته البته اغلب به موضوعات خاصی می پردازند . همه فن حریف نیستند . چون بر خلاف دسته ی دیگر شاعرانه با جهان نمی آمیزند . حس منتقدانه یی که در آثار این دسته هست باز تولید همین برخوردست .
حالا شما بگوئید می توان این دو ویژه گی متضاد را در یک جا جمع بست و به زیستی تازه دعوت شان نمود ؟
البته نمی دانم موضوع گفته شده در باب همانی ست که مورد پرسش بوده ، یا نه .
و اگر غیر از این بوده ، شاید به قول آقای عارفانی شما موضوع ساده یی را با جملات سنگینی سراغ گرفته اید .

دکتر م

نوربرت لینتن، در کتاب تارخ هنر مدرن ترجمهٔ علی رامین. چاپ اول، تهران: نشر نی، ۱۳۸۲. هنر انتزاعی را این گونه تعریف می کند : به هنری اطلاق می شود که هیچ صورت یا شکل طبیعی در جهان در آن قابل شناسایی نیست و فقط از رنگ و فرم های تمثیلی و غیر طبیعی برای بیان مفاهیم خود بهره می گیرد. این اصطلاح در معنای وسیعش می‌تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیا و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمی‌کنند، ولی عموماً به آن گونه از آفرینش‌های هنر مدرن اطلاق می‌گردد که از هر گونه تقلید طبیعت یا شبیه‌سازی آن، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی، روی می‌گردانند.
بنابر این مشخص می شود که انتزاعی به معنای ذهنی گرایی نیست که آقایان در کامنتهای بالا طرح کرده اند ( البته ذهن های شرطی شده هرجا کلمه ی عینیت میبیند فکر نشده به سراغ ذهنیت میروند انگار که این دو کلمه لایتجزا یند زبانم لال )
اگر کاندینسکی را نخستین هنرمندی بدانیم که نقاشی های انتزاعی اش سر آغاز بسط و گسترش این مفهوم به سایر زیر شاخه های هنر و ادبیات گردید در طول یک قرن گذشته این کلمه معانی بسیار یافته است اما مشخصا پاسخ شما مثبت است . اگر از یک نابینای مادرزاد بخواهید برای شما نقاشی بکشد بی تردید محصول عمل یک اثر انتزاعی است زیرا به ادراکات بیرونی نقاش متکی است حواس چهارگانه ی او بی حضور حس پنجم اثر هنری را خلق کرده است حس پنجمی که رابط دنیای بیرون یا همان عینیت است عدم حضور فیزیکی حس پنجم باعث تسری یافتن خواص آن به ابعاد دیگر است و این همان فصل مشترک مغفولی است که باید برآن تامل شود .

پرستو ارسطو

کنار هم نشاندن تضادها ی مفهومی چه در شعر و چه جایی دیگر همیشه مسئله انگیز بوده. انواع مفاهيم موجود در ذهن را میباید که به دو رشته از مفاهیم ماهوىو غير ماهوى تقسيم کرد. ماهيات، تمام آن مفاهيمى میباشند كه به سیاق اعتباری ذهن در پیرامون برونی است یعنی دارای مفهوم ماهوی میباشد و عینیت آن با تطابق خود این رابطه را معنا میبخشد اما مفاهيم غير ماهوى، انتزاعى‏ هستند وفقط در ذهن حضور دارند و اگر رابطه با مصداق خود نیابند معادله ی لازم و ملزومیت آنها به هم میخورد. پس لا جرم منشا انتزاع اين مفاهيم اگر بیرون از ذهن عینی عینیت و اگر مفاهيم در ذهن باشد، ذهنىیت است. همیشه منشا انتزاع بيرون از ذهن است. ولی ويژگيهاى عينىت هم مسئله فلسفی اخلاقی عمیقی است با تعبير ات ابهام‏آفرينی که بهتر است افراد متخصص در این حوزه به بحث بنشینند .


اسماعیل مهران فر

به زعم رولان بارت عینیت تنها به مفاهیمی که تحت عنوان برون داد از آنها در شعر یاد می شود اطلاق می شود در حالیکه انتزاع به مفاهیم ذهنی و عموما اگر بخواهیم پارادوکس مطروحه را بسط دهیم در درونه ی شعر و متن قابل جستجوست . هر چند که به قول یکی از دوستان رجوع به هردویشان در شعر و همچنین بنا بر عقیده ی دوست عزیز گرایش عین به ذهن و ذهن به عین که زیرمجموعه هایی را نیز دارا می باشند در متن قابل بررسی است . هایدگر و چند تن دیگر از جمله ریلکه ی شاعر می گویند که در زمانه ی عسرت شعر دیگر جامه ی کلام نمی پوشد بلکه یکسره خود کلام است . از این گفته می شود اینگونه برداشت کرد از آنجا که کلام خود در برگیرنده ی عینیت است و یا اینطور بگویم از آنجایی که زبان خود مفهومی به عینیت رسیده است پس ترکیبش با سوبژکتیویته منوط به ایجاد امری پارادوکسیکال است که در نهایت باز رجوع به مفاهیم قائل به رسیدن به معناست که در برون دادهای متنی قابل بررسی اند .
نکته ی دیگر اینکه آیا به زعم هایدگر زمانه ی اکنون مان همان زمانه ی عسرت و پرداختن به عینیات است یا نه ؟ همانطور که می دانید هنوز مفاهیم انتزاعی و همچنین درون دادهای متنی منتج به امری مبتنی بر ذهنیت شده اند و آیا اصلا قطعیتی را در این زمینه  می شود طرح نمود ؟

کیوان اصلاح پذیر

بحث بسیار فنی است .
زبان مفهومی به عینیت رسیده است .
این را نمی فهمم .
بناراین من بحث را از زاویه ی دیگری که خودم می فهمم آغاز میکنم مگر اینکه آقای مهران فر مصداق عینی و مثال جمله ی بالا را باز کنند .
شعر نوعی بیان معلق است . تعلیق کلام در جریان فرار کلمه از کارکرد های مبتنی بر واقعیات تثبیت شده به سوی احتمالاتی که نتیجه طبیعی ساخته شدن کلمه نبوده اما با توجه به چند پهلو بودن معانی و بارهای کلمات قابل حصول است . شعر خارج شدن متن از کارکردی است که برای بیان واقعیات و ضروریات ساخته شده . در این حالت ما با ترکیب جدیدی از کلمات به جهانی جدید می رسیم که قبلا نبوده است . این کشف دو حالت دارد .
1- این جهان جدید بصورت واقعی وجود دارد و ما به کمک کلمات آن را کشف میکنیم
2- این جهان جدید فقط در متن قابل تصور است و مابه ازای واقعی ندارد
حالت سومی هم وجود دارد که سنتزی از دو شق اول و دوم است . جهانی که آمیخته است . آمیزشی از هستی و شبه هستی .
بحث را درصورت اظهار نظر دوستان ادامه می دهم

 باران سپید

ممنونم از زمینه ای که برای این بحث فراهم کردید.
وقتی از منظر دیگری به این مباحث فکر می کنم به این سوال می رسم که آیا شعر را نمی توان عرصه ی دیالکتیک بین انتزاع و عینیت دانست؟ آیا بهتر نیست که به ماهیت ثانویه چیزی فکر کنیم که در این بین شکل می گیرد؟ اگر همه آنچه که از قبل طرح شده را مفروض بدانیم و با توجه به اینکه شعر قائم به ذات است و نیز براساس اینکه زبان در شعر عنصر تعیین کننده ای ست و ره آورد زیبائی شناختی را در فرآوری های آن باید جستجو کرد، عدم تمایزهای این چنینی بیش از پیش ضروری به نظر می رسد و نیز با توجه به اینکه بسیاری از این تئوری ها در پی تولید آثار گذشته کشف و تبیین می شوند احتمالا توجه بیش از اندازه به این مقوله ها نویسندگان را دچار یک پیش اندیشگی خواهد کرد. امروزه اطلاعات منحصر به اشخاص ویژه ای نیست و همگان برای دسیتیابی به آنها امکان یکسانی دارند، پس از نظر من بهتر است موارد تئوریک مورد نظر همراه با کالبد شکافی آثار ارائه گردد.

زهرا شاهدی

از دیده ها و شنیده های تا امروز این طور دستگیرم شده که میتوان این دو عنصر را در کنار هم قرار داد اما همیشه سر شاعر به یک سو خم بوده.
این روزها به کرات دیده ام منتقدی صاحب نظری در نقدهایی که برای یک شعر می نویسد مدام تذکر میدهد که فلان سطر شعر از عینیت به دور و به طبع آن از جریان شعر معاصر(بسیار معاصر)دور شده!
گرچه انتزاع و عینیت هم پسندیده نیستند اگر بنا باشد چارچوب فکری و زبانی برای شعر ایجاد کند و دست شاعر را در شعر کردن دنیا یا دنیا کردن شعر ببند...
در شعرهای مهرانفر عزیز هم بارها دیده ام که یک عنصر کاملا عینی را چنان در هزار توی های کلامش پیچیده که نتیجه اش شده همین گنگی دلپذیر مخاطب و گاه به گوشه ای از ذهنش چنان جان داده که میشود زیر انگشت حسش کرد.
و فکر میکنم اساسا شاعر این سوال را به این دلیل مطرح کرده که خود دست توانایی در عقد این دو با هم دارد اسمش را هم زیستی یا هر چه میخواهید بگذارید!!
بحثهای حرفه ای تر را هم در کلام بزرگتر ها دنبال میکنم تا اول یاد بگیرم و بعد باز نظرم را بگویم

محمد مراد

تازه وارد وب شما شدم ، بحثتان برایم جالب است. اما بحثی که در سئوال مطرح است اینکه ، انتزاع الزاما در تقابل با عینیت قرار دارد یا خیر ؟ اگر هر شئی آنگونه که هست و به تجربه دریافت شده در نظر گرفته شود غیر انتزاعیست خواه در عالم انضمام باشد خواه در تصور ذهن و هر امری واقع که دارای عینیت باشد چه فیزیکی باشد چه اجتماعی وحتی روانی، غیر انتزاعیست، اما نسبت همین امر با هر امر دیگری انتزاعیست ، عینیت همواره بخشی از ذهنیت است یعنی عینیت جزئ است و منفرد در حالیکه ذهن همیشه کلیت دارد . تردیدی نیست که در آنسوی هر عینیتی ، ذهنیتی وجود دارد ، اما آنچه مسلم است عنصر مهمتر ، عینیت است در هر پدیده عینیت از دو طریق میتواند موجودیت یابد، اول از طریق ایجاد ذهنیت ،اعتقادات و ذهنیت انسان قبل از اینکه امری انتزاعی باشد که در تفکر شکل میگیرد ، به تناسب بازخورد و انعکاسی ست از محیط پیرامون ، یعنی عینیت ،سپس میتواند با عوامل دیگر تلفیق پیدا کند، بطور مثال : در یک جامعه ی طبقاتی و نابرابر ، هرگز نمی توان ذهنیت افراد را بر اساس صلح و مسالمت و صداقت ، تربیت کرد و عینیت نابرابری، لزوما به ظهور ذهنیت جنگ، خشونت و فریب وریا منجر میگردد، کلام آخر اینکه : عیتیت چون در تقابل با انتزاع نیست و ندرتا مقابل آن قرار میگیرد لذا با وجود مولفه هایی ، تلفیق ان با انتزاع ،منافاتی پیدا نمیکند. بادرود به شما

جلیل قیصری

در یک تقسیم بندی کلی تر زبان شنا سان برای انسان سه دوره ی زبانی و زمانی تعریف می کنند :
1-دوره ی سمبولیسم آوایی و اسم صوت که مربوط به زمانی است که هنوز مغز و ذهن بشر در مرحله ی ابتدایی تکامل خود است مثل دوره ی غار نشینی
2-دوره ی تشبیهی که مغز بشر  رو به متکامل شدن است
3- دوره ی استعاره و نماد که می گویند مربوط به زمان ماست و دوره ی تکامل یافتگی ذهن انسان و این دوره را دوره ی عینی کردن ذهنیات هم می گویند
می بینیم که بر اساس این تقسیم بندی تکامل و پیچیدگی مغز انسان با شاخص شدن و بر جستگی ذهنیات تعریف می شود این قلم اما گمان می کندذهن و عین در زبان مثل جسم و روحند و نفی هریک نفی دیگری است ضمن این که همه ی عینیات خودتعریف و سازه های ذهنی اند چرا که هر شی بیرونی را ما بر اساس ذهنیات خود تعریف می کنیم و نام می نهیم ...بخصوص که زبان مأمن اصلی ذهنیت است و شاید به همین خاطر است که هنر های تصویری مثل سیما برای بدر امدن از عینت خشک تصویری و سویه دادن به خود به ذهنیت کلام بخصوص کلام والا مثل شعر پناه می برند سینما گرانی مثل تارکوفسکی و کورو ساوا و ...در فیلم های هنری خود و در کشور ما عباس کیا رستمی و...تصویرهای درونی در شعرو در هنرهای تصویری با لعاب ذهنیت به وجود می آیند و این تصویر های درونی تصویر هایی هستند که نمی شود از آنها عکس گرفت اما بسیار عینی و جاندار به نظر می رسند ...این قلم توازن بین عین و ذهن را اصل می شمارد مگر این که شعر بنا به سرشت خود به هریک از این دو نیاز بیشتری داشته باشد بحث می تواند مفصل تر و مصداقی تر ازاین باشد اما چه کنیم که در این مجال و مقوله نمی گنجد .

مجتبی یاوری

درود و احترام به همه دوستان خوبم
در بحث مهم انتزاع و عینیت ، آنچه شاعر به آن می پردازد آفرینش و زایش زبان و مفهوم است که هم به شعر و هم به مخاطب عینیت می بخشد و یا انتزاعی اش میکند که کلمه در اینجا نقش اصلی را ایفا میکند . ما در عینیت میتوانیم از سادگی به مفهوم و در انتزاع از زبان به مقصود برسیم که همان قصد به نوشتن و آفریدن است. این بحث بسیار طولانی و مهم است که در حوصله این قسمت جاری نیست

اسماعیل مهران فر به کیوان اصلاح پذیر

با درود به دوست خوبم اصلاح پذیر عزیز
همانطور که می دانیم نوشتن از داشته ها موجبیتی به داشته هایمان نمی بخشد بلکه این چگونه نوشتن است که ما را در موجبیت وجوبی به تشریک می رساند . زبان در ذات و کنه خود اگر برایش آن موجبیت مطروحه را قائل شویم دارای پتانسیل هایی است که می تواند با تکیه بر قدرت های روایی و سویه های ساختاری و فرمیک برون رفت ها و واقعیت هایی را گمانه زنی کند که ما آن را به عینیت تعبیر می کنیم . حال این چگونه است که زبان را قائم به ذات می پنداریم و عینیت را از آن سلب می کنیم . حال که زبان بر محور عینیت پذیری در حال اجراست و انتزاع را تنها و تنها با توجه به عناصر جزئی ترش چون کلمه و در بعدی وسیع تر جمله به اجرا می رساند چه جای انکاریست ؟
آیا غیر از این است که انتزاع تنها در لایه های سطحی زبان و یا در به تاخیر انداختن معنا که خود از پویایی های زبان است شکل می گیرد . پس می توانیم در ساحت عینیت زبان را تئوریزه کرده و در صدور مفاهیم انتزاعی از عناصر جزئی اش به عنوان ابزار استفاده نماییم .
ممنونم

احمد موسوی

به عنوان مقدمه اشاره کوجیکی به تمایز دید عصر کلاسیک در مورد نشانه هابا عصر نوزایی دارم. مهم ترین تمایز این دو عصر جای گاه وجود شناختی متفاوت اون ها در جهان موجودات هست. اون چه پیش از این می اومد نشانه ها در عصر نوزایی بخشی از جهان موجودات رو می ساخت که واقعیتی هم عرض با سایر اشیا عالم بودند میان اون ها می زیستند و ارتباطی مشابه با ارتباط موجودات عالم داشتند اما از این پس اون ها به جهان خصوصی نقل مکان می کنند دیگه نه بخشی از موجودات جهان بیرونی بلکه موجوداتی هستند که در جهان ذهن مکان دارند. به این ترتیب خط فاصل عبور ناپذیری بین جایی که ننشانه ها به اون تعلق دارند با جهان خارجی موجودات کشیده می شه. حالا با این مقدمه می یام به سراغ نوشتار.
دریدا می گه: نوشتار رو نباید ساختاری محاکماتی و دست دوم بپنداریم که برای درک اون به واقعیت تجربی و دست اول مراجعه کنیم. به این اساس نمی تونیم پدید آورنده ای رو در نظر بگیرم که معنای واقعی متن رو در ذهن خود داره.بنابراین پدیده آوردنده اثر هنری رو نمی تونیم آفریننده بنامیم. بنیان فکنی هم نقش خداگونه پدید آورنده و هم ماهیت و منش محاکماتی متن رو مورد پرسش قرار می ده.
کلیه اشکال نوشتار رو باید وجهی از بازی حضور و غیاب به شمار آورد در چنین صورتی هست که می تونیم ذهن رو متنی در نظر بگیریم و این بازی حضور و غیاب همون طور که خودآگاهی و ناخودآگاهی رو می تونیم به اون نسبت بدیم قابل اعمال هست. نوشتار و هنر هم فقط در فضای ذهن به وجود می یاد. در بیرون از فضای ذهن هنر معنا نداره چون نوشتار واجد حقیقتی خاص هست که از بازی حضور و غیاب نویسنده و مخاطب به وجود می یاد و فکر می کنم عینیت هم خودش یک بازی ذهنی هست که اون هم در فضای ذهن ایجا می شه. فکر می کنم عینیت به باور پذیری یک نشانه ارتباط داره و بیشتر چیز هایی که به نام عینیت می شناسیم تنها تجربه کسانی بودند که اون رو دیدند و برای ما به ارث گذاشتند. فکر می کنم این محیط زیستی جدید هم قابلیت این رو داره که که برخی انتزاع ها رو به عینیت تبدیل کنه.

مینو نصرت

آقای مهران فر عزیز در این جور مباحث وا میمانم و نمی دانم چه بگویم . خوب که فکر میکنم نتیجه همان است که قلبا به آن ایمان دارم." انتراع یا عینیت "بحث های حاشیه ی هنر هستند و گمان نمی کنم شاعر یا نویسنده یا نقاش یا ... حین کشف و شهود کاری با این کلمات داشته باشد . یا حتی به این ها فکر کند . او کار خودش را می کند و رنگ ها را یکی یکی با دستان دل بر می دارد و مخلوط میکند و با قلم موی خیال روی بوم زندگی اش می کشد و طرحی متولد می شود . ادامه ی کارش راه افتادن با طرح ها و قدم زدن در جهان رویا و واقعیت است . قدر مسلم بدون رویا محال است بتواند رنگی بسازد دلنشین و طرحی خلق کند بی مثال . می گویم بی مثال و دلیل دارم . غیر ممکن است رویاها شبیه به هم باشند و تکرار شوند هر چند چشم انداز یکی باشد . نگاه تیزبین و عمیق از هر چشم اندازی تصویری از حسرت ها و رویاهایش بیرون می کشد که در دنیای واقعیت ها نمی یابدش . صدایی او را مدام پی خود می کشاند . صدایی که حنجره ندارد و زیر و بمش متفاوت است با صداهایی که می شناسیم و می شنویم. در وادی کلمه هم همین هاست که شاعر یا نویسنده را در پی خود اواره ی سرزمین خود می سازد . مواد خامی وجود ندارد هر چه هست کلمه است و شهدی که کندویش در جان شاعر است و نه جایی میان بوته ها .طعمش را او می شناسد و این طعم ناب است که دست و پاهایش را می کشد ، چنانکه قادربه توقف خود نمی شود . شاید این بحث ها در شعر و نوشته های کسانی که میل دارند مسیر ادبیات را عوض کنند ، همچنین زبانش را ، تاثیر و تفسیری داشته باشد . ولی من هیچ اعتقادی به این گونه نگرش ها در شعر ندارم . باب قشنگی نیست . ما از دیروز آغاز شده ایم و در قطعیت آن کسی تردید ندارد. عوض کردن زبان اندیشه ای ساده لوحانه است اگرمنجر به اتفاق تازه ای در فرهنگ و نوع نگرش شخص به تاریخ گذشته و حال و آینده نباشد . این روز ها در اغلب نوشته ها می بینم که کلمات مثلا و فعلا و امثال این ها را جور دیگر می نویسند . نمی فهمم و البته چندان هم مهم نیست .. فقط این را می دانم بدون عبور از دهلیز های کهنه و باستانی و بدون انقلاب در جان و اندیشه و جهان بینی ، باقی بازی هائی هستند در پی بازنده و برنده شدن که منجر به هیچ معجزه ای نخواهند شد . یک جور فریاد است نسبت به بی توجهی جهان ، در درجه ی اول جامعه و مدیرانش نسبت به قشر جوان . بعد آدمها و عقایدشان نسبت به آنهائی که اندیشه هائی مغایر دارند و می خواهند دنیایشان دیده شود ، خودشان دیده شوند ، خواسته هایشان مورد توجه قرار بگیرد و در یک جمله ، کسانی که دیروز دارای عقاید سیاسی بودند و مجال این بود که به آن بپردازند ، امروز به دلیل نداشتن این گونه فضا ها شده اند معترضین. معترضین امروز کار چندانی نمی کنند یا نمی توانند بکنند که من نمی پذیرم . میماند دنیای نوشتن و کلمه . کلمه ابزار اعتراض شده است . من شخصا به شعر انقلابی اعتقاد دارم و لی شعر معترض را باور نمی کنم . چون فعلی انجام نمی دهد.بحث هائی که پیش کشیده می شوند منجر به هیچ انقلابی نه در بیرون و نه در درون آدمی و جهان می شود . مجالی برای هیاهو و جنجال است .نمونه هایش در دنیای مجازی کم نیستند .

مهرداد عارفانی

من قبل از این که به طور جدی وارد این بحث شوم از دوست تازه یافته ام مهرانفر عزیز چندین و چند گله دارم در نحو هی نوشتار و شیو هی بیان و این که چرا این قدر مقولات ساده و پیش تر از اینها فرموله شده و به ذهنیت تاریخی شعر و هنر سپرده شده را با آب و تابی عجیب و غریب و منشی بورژوازی در رفتار کلامی را پیچیده و بغرنج می کنید؟به راستی شعر جهان یکسره جدا از این مقولاتی ست که شما جهت فرموله کردن شعر از آن یاد می کنید باور کن رفیق عزیز من که در یک کشور فرانسه زبان سال هاست زندگی میکنم این قدر فرانسه نمی دانم که شما در یک نقد ادبی فارسی از آن استفاده می کنید و در پراتیک که واژ های باز هم فرانسوی ست از نمونه های شعر جهان و یا دروس شعر جهان پیروی نمی کنید ... مقولات مورد اشاره ی شما به شدت در این جا قدیمی شده , غیر قابل مصرف و تنها و تنها در کلاس های فلسفه و .... تدریس می شود و راهگشای شعر و تنش های موجود هنر معاصر نیست ... چالش دیگری ست همچون عرفان زدگی ی پس از دهه ی شصت....و البته برداشت شما از رولان بارت نیز برای من جای سوال دارد که حتمن وارد این مقوله خواهم شد و فقط محبت بفرمایید با ذکر کتاب و صفحه کتاب این گفته ی رولان بارت را.....که مبحث عینیت از نظر رولان بارت نیز عطف به مقولات دال و مدلول و حضور و غیاب نشانه و نشانه گذار خواهد شد....در هر صورت این مبحث را خواهیم گشود و امید که دیگر دوستان مثل همیشه از صحنه نگریزند... و جهت اینکه این گفتگو مورد استفاده دیگر عزیزان نیز واقع گردد محبت بفرما از ادبیات بورژوازی به ادبیات کارگری و خودمانی قدم بگذار که رولان بارت با آبگوشت و نان سنگک خوشمز ه تر است تا .................

مریم حقیقت

سلام دوست من

ممنون بابت اینهمه خوب/بحث تبادل نظر شعر..../
نمیدانم خودم را/صاحبنظر
اما دارم مینویسم:

اگر عینیت به اثبات رسیده باشد انتزاع در برابر عینیت تنها یک حیله ی استعاریک محسوب می شود
ولی مسئله اینجاست که عینیت اثبات ناپذیراست،چون انتزاع در بابر حقیقت(عینیت-بود...مفاهیم زنجیرذه ای هست)نقش آنتی را بازی می کندودرست لحظه ای که بخواهیم عینیت را اثبات کنیم به سوالی بزرگ می رسیم،سوالی که جوابش بسیار دور واثباتش انکار خودش است،وآن سوال این است:
حقیقت چیست؟
وآنوقت است که نمی توانیم! انتزاع وعینیت را کنار هم بگذاریم
تنها میتوانیم انتزاع را بر عینیت سوار کنیم[به زبان در آوردن ذهن(کاری که ما در پساغزل سعی به انجامش داریم)]مثل یک شابلون
به وسیله ی انتزاع میتوان به بعضی از رمزهای عینیت رسید اگر بلد باشیم از انتزاع طرحی بکشیم که تبدیلش کند به یک شابلون،آنوقت نقطه هایی که مد نظرمان هست را میتوانیم پیدا کنیممثل یک عینک مشبک برای دیدن شکست نور!
اما باز هم حقیقت دور ودست نیافتنی است هرچند عینیت دلیلی بر وجود حقیقت است اما خود حقیقت نیست
نکته اینجاست:
اگر نتوانی انتزاع را اثبات کنی عینیتی وجود ندارد
حلقه ی مفقود شده ی بشر همیشه حقیقت بوده،شما نمیتوانید حقیقت را تعریف کنید.تلاش بیهوده است.شما میتوانید نشانه های حقیقت را ببینیداما خودش را نه،دیدنی نیست/[شاعر شنیدنی است]/باید حسش کنیدواین(جستجوی حقیقت)تنها یک بحث فلسفی نیست.این یک بحث بشریست یا بهتر بگویم متافیزیکیست
به قول برنارد روزن پیر
"جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است موقعی که به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگوئید ودشمن شما نشود"

[شیطنت چاشنی هنر است نه؟]
یا علی

ابوالفضل حسنی

به نظر من عینیت حضور خود به خودی شعر در عالم واقع است که شاعر، ان را کشف و توسط زبان ثبت می کند، حال این حضور خود به خودی می تواند در گذشته باشد یا در حال و یا در اینده....
اینجا پلی ست که گذر از ان گاو می زایاند...
اینجا گِلی ست که ذهنیتهای جامد و راکددر ان مثل خر گیر می کنند...
شا عری و شاعری گری به زعم من اینجا هاست که بازوهای فربه ی خویش را نمود می دهد و دست رد بر سینه ی نا سینه ی نا محرم می زند...
با نگاه شعر یاب از خانه زدن بیرون و در مواجهه با صحنه ها و بده بستانهای ذاتن شعری انگشت به دهان گزیدن و دنبال بایگانی ذهن گشتن لامصبیست که جان شیفته می طلبد، این تازه سر بند است ته بند را زمانی در کف داری که این شکار شده ها را از فیلتر زبانی خاص و ویژه عبور داده باشی و یافته های خویش را شسته رفته و ور اورده باشی، انجاست که به متنی شعری نایل شده ای که هم ارجاع به خود دارد و هم ارجاع به خارج از خود هم در خود می تپد و هم تداعی گر زندگی ایست که ما را خوب می تپاند!!.........

عارف رمضانی

اسماعيل عزيز!
مدتهاست كه جدايي اين دوآليته محلي از اعراب ندارد.هيچ ابژه اي خارج از معبر ذهن ِ فاعل شناسايش عينيتي ندارد و هيچ سوژه اي جداي از هستي ابژه ها،امكان وجودي نمي يابد.به گمانم بهتر بود سوال را اينگونه مطرح مي كردي؛" چگونه عينيتي و چگونه ذهنيتي ؟"و اين نيز سوالي است بسيار بنيادي كه از افلاطون به اين سو فلسفه ي هنر و استتيك به دنبال يافتن جواب آن است و هنوز هم نيافته و يا بهتر است بگويم هر كسي از ظن خود يافته!!!وبراي من چقدر اين يافتن و نيافتن خواستني تر است!

یکدیگری

اسماعيل عزيز سئوال مطرح شده از طرفي بدليل مهم بودن (ازلحاظ اشتباه در مرز بندي پيش از شكل گيري اثر) و از طرف ديگر غير قابل انكار بودن هميشه در ادبيات و خاصه شعر مورد توجه قرار گرفته و يقينن در برخورد با آثاري كه از زمينه تصنع و ساخت خارجند و وي الواقع بصورت اتفاقي ناگهاني به بيان مي رسند ، مي توان هم آميزي اين خصوصيات را در خدمت شعر ديد.
از ژانر شعردور از انتظار نيست كه بستري عميق و حجيم براي پذيرش هرپيدايشي باشد اما شناخت ، تجربه و آگاهيِ نهادينه در مولف است كه لايه هاي شعر را چگونه دريابد.
بايد توجه داشت گزاره ،تصوير،تخيل ويا فضايي انتزاعي كه در بافت ذهني خواننده منجر به عينيت يا لااقل قرابت ذهني و لمس نشود تنها به معمايي مردود مبدل خواهد شد چرا كه خواننده ي امروز و مجموعن انسان معاصر با جهان دغدغه هاي فراوانش بدنبال كشف سادگي ها و اتفاقات ملموس پيرامونش در پيچيدگي هاي ساختگي و تكراري نيست بلكه در انتظار وصول پيچيدگي ها در ارتباطي ساده و بي دردسر است كه حداقل فاصله را نيز با نيازمندي ها ، روزمرگي ها و دغدغه هاي وسيعش داشته باشد.
اين را هم كه برخي دوستان انتزاع را به ذهنيت ارجاع داده اند به گمانم قابل نقد است و مبحث و تقابل عينيت و ذهنيت با انتزاع و عينيت تفاوت اساسي دارد.بد نيست در پست جديدت نظر دوستان رو در مورد تفاوت فضاي ذهني با فضاي اتنزاعي جويا بشي.
برخورد داده هاي بيروني و تجربه هاي دروني زمينه ساز شكل گيري اثري است كه مي تواند برخوردار از فضايي همگون شامل تلفيق انتزاع و عينيت باشد.اگر در زمينه اين تلفيق مولف به تلاش گري براي ايجاد دست بزند (حتي اگراين براي خودش محسوس نباشد) معمولن به ساختي مجزا از اتفاقات شاعرانه تن داده است حتي اگر متن خود را به ويژگي هاي بيروني نظير خواص زباني ، شكل يا فرم نوشتاري و از اين دست مزين نمايد و در نهايت بن مايه ي اثر را به فضاي معلق مي كشاند.
بطور خاص ويژگيهاي زباني واقع شده در زبان خصيصه اي در خدمت بيان است و نه ابزاري براي تحليل و فرسايش توان خواننده و تصور اين كه مستقلن با ساخت زباني و تحميل ويژگي هاي آن مي توان به اتفاقي نو و شگفت آور دست يافت بيهوده است .

محمد محمدی

عینت و ذهنیت دو چیز نیستند یک چیز از دو دید یا دو دریچه اند.که به طبع دو چیز جدا به نظر میان .یکی ازکارکردهای شعر از میان برداشتن عینیت و ذهنیت_ تنها با همین امکاناتی که در زبان نهفته است.ظرفیت زبان در از میان برداشتن چنین فاصله ای بسیار قابل توجه_.حتا از زبانی به زبان دیگر.از محدوده ای به محدوده ای دیگر از تاریخی به تاریخی دیگر این ظرفیت قایل تغییر_.در بسیاری از مواقع میشه حتی جای این دو رو در اثر تعویض کرد.اونها رو با هم به اشتباه انداخت یا کاملن یکی کرد.شعر جهانی واسطه بین جهان عینی و ذهنیه و اینهم قطعی نیست.

اسماعیل مهران فر به مهرداد عارفانی

سلام جناب عارفانی عزیز
من هر چقدر سنگین زبان رانده باشم ادعایی بر دانستن ام نیست رفیق !!! انگ روشنفکر ماب بودن زدن دیگر چیست برادر ؟
اگر این سوال مطرح شده لابد هنوز هم در ادبیات این مملکت به خصوص در نقد ادبی ما رایج است هنوز و گاهی در برخی نقد ها می خوانیم چرا در فلان شعر شاهد عینیتیم و در فلان سطر انتزاع حاکمیت دارد . اگر نقد و حقیقت بارت را خوانده باشید در مبحث ابژکتیویته ایشان در این مورد که من بدان اشاره داشته ام سخن رانده اند و من برداشتم را از گفته های ایشان نوشته ام و مثل برخی نقل به مضمون نکرده ام برادر !!!
از وقتی این کامنت تان را خوانده ام هنوز دارم به این فکر می کنم که اینجا چرا ایران است و من چرا ایرانی ؟ آنچه درآن کشور فرانسه زبان و در کلاس های فلسفه ی آنجا تدریس می شود اینجا هنوز نقل محافل ادبی است . و این بر عهده ی شما و امثال شما و من و امثال من است که راه را از این سطور جدا کنیم و در مسیری دیگر ...
مرا ببخش مهرداد عزیز
من فکر می کنم بهتر است به جای اینگونه حرف ها از بحث اصلی دور نشویم و کمی به آن بپردازیم .
مطالبم در حال جمع و جور شدن است و سریعا آنها را روی وب می آورم .

ادامه ی بحث در پست بعد

لطفا جهت درج نظر به پست پایین مراجعه نمایید




 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 17:17 توسط اسماعیل مهران فر


ادامه ی  پست پیشین

 

نظرات دوستان

 

مهرداد عارفانی

مهرانفر عزیز و نازنین
این دو وطنه شدن و جدایی زمانی و مکانی درد بی درمانی ست که استخوان می شکند , انچه در ایران و در شما می گذرد بسیار ارزشمند است .. من تقریبن تمامی نظرات دوستان را خواندم و از زوایای مختلف به آن نگاه کردم .
با توجه به این که هیچ یک از ما تخصص در امر زبان شناسی نداریم و آنچه می دانیم نهایتن از سوسور و بارت و غیره است و مکانیک تحلیل مان به لحاظ اینکه زبان فارسی زبان بسیار محجور ی ست در سطح جهان و بسیار غریب وام گرفته از نظریات کسانی ست که بیشتر در سطح ادبیات فرانسه زبان تخضض داشته اند و گستردگی و غنای زبان فرانسه در این امر بسیار اهمیت داشته بخش ناچیزی از آن برای ما باقی می ماند که آن بخش در واقع زبان شناسی همگانی ست یعنی بخشی که محدودهی ملی و وطنی ندارد و در تمامی زبانها قابل فهم و درک است.
آنچه باقی می ماند این کهمی باید نگاه تخصصی به مثابه ی زبان شناس حرفه ای را رها و در بخش مربوط به خودمان که به ان اشراف اشراقی داریم به اضافه ی کمی اطلاعات حاصل از برخورد اندیشه ها یعنی زبان شاعرانه بپردازیم. حال برویم به سراغ این سوال که عینیت و ذهنیت و دعوت عینیت به انتزاع.آن چه در توان ذهنیت شاعرانه ی بر می آید این که در جهان شعر ما عینیت را به انتزاع فرا نمی خوانیم و سعی هم بر تلفیق آن نداریم بل با دو جهان مجاز مرسل و استعاره روبرو هستیم یعنی مجاز مرسل یا همجواری اشیاء و پدیده ها بگذار ساده تر کنیم صحبتمان ما را یا اصلن از واژه هایی استفاده کنیم که راحت تر باشه ... خوب مهران فر عزیز حالا تازه نشستیم پای صحبت . و تا حسنی یک چایی دم کنه من برم سراغ این هیولا یا مجاز مرسل , همجواری اشیاء و پدیده ها یعنی چه ؟ یعنی اینکه دلالت مستقیم روی شیء هست یا به عبارتی خود شیء بدون واسطه در جریان هست بگذار مثالی بزنم تا روشن تر بشه .. در سینما ما با هنری مجاز مرسلی روبرو هستیم چرا ؟ چون در سینما دوربین روی شیء واقعی زوم می کنه و اشیاء همجوار هستن ولی در تئاتر شما دکور جنگل را داری و خود جنگل نیست یعنی چیزی را شبیه چیزی دیگر که به این صورت تئاتر جزء هنر های استعاری است حال از آن عینیتی که صحبت شد در اول اشکال گوناگونی می توان رویت کرد یا به عبارتی می توان دستچین کرد ...آن چه به من و دیگر دوستان در این مبحث مربوط است بخش مجاز مرسل شاعرانه است که در عین عینیت داشتن با اتفاقی که در کل ساختار می افته و آن را پرتاب می کنه به جهان دوم بدون استعار ه و یا بهتر است بگویم با حداقل استعاره به معنای قدیمی اش در افق متن شعری یا در خطوط افقی می تواند خودش را به استعار ه ای بلند تبدیل کند.. یعنی از همجواری اشیاء و پدید ها استفاده و اتفاق افتاده در مناسبات درون متنی انرژی پرتاب متن را به یک استعار ه ی ناگهانی داشته باشد.. نمونه شعر های شیمبروسکا و دیگر آثاری که دوستان بهتر از من می دانند و از بر هستند.بنا بر این در اینجا عینیت میل به دعوت شدن در انتزاع را ندارد و اصلن چیزی انتزاعی وجود ندارد آن چه من می بینم همین هست که هست شما می گویید انتزاع هست به من ربطی ندارد من حقیقت را اینطور می بینم .جهان من این طور تعریف شده برای من و درست در همین کنش و واکنش هست که تفاوت بین هنر و صنعت مشخص خواهد شد و گمان می کنم مبحث عینیت و انتزاع مربوط به صنعت باشه..من تا همین مقدار کفایت می کنم که ادامه آن را به کمک مهرانفر عزیز حتمن جلو خواهیم رفت...و این محورها را در نظر دارم در راستای همین بحث باز کنم
دو بنی بودن زبان شعر و ارتباط مجاز مرسل و استعاره و گرایشات عینی و ذهنی
ساختار ذهنی و فرم عینی
ساختار عینی و فرم ذهنی
ساختار ذهنی و فرم ذهنی
ساختار عینی و فرم عینی به اضافه ی اتفاق افتاده در اثر و کارکرد ذهنی جدید
غنای کار کرد ذهنی در دل متنی عینیت گرا
غنای آشنا زدایی در متنی یکه عینی
جهان دوم یا هستی دوم چیست؟ ارتباط زبان عینی پس از گسست و حفظ سنت یعنی ریشه داشتن در بن معنایی پیش از گسست و زدندگی دوبار ه ی معنا
ممنونم مهرانفر عزیز و این سیاهکل خودمانیم همیشه آتش بیار معرکه بود....این زبان درب و داغانی هم که اینجا خرج کردم حاصل 10 سال دربدری در غربت بود ... منتظر شما هستم .

بندتو کروچه می گويد:
زبان ديگر يک علامت نيست بلکه افاده معنا می کند  معنايی مستقل که در خطی مستقيم  حرکت می کند و حامی پيامی مشخص برای گيرنده استپيام در حوزه پراتيک هدفی است يکسر برای ايجاد ارتباط   و در مسير مستقيم خود به دو صورت متفاوت حرکت می کند الف..   شيوه گفتاری  ب.. شيوه نوشتاری    شيوه های گفتاری همواره با شکست آوايی وازگان و عدول  از قوانين سخت و خشک زبان همراه است و به دليل اينکه تعداد توده سخنگو از تعداد متون ادبی  همواره  بيشتر است سبب فرسايش تدريجی زبان و گرايش دادن  آن به  سمت  و  سويی  متمايل  با  شيوه گفتاری زبان می شود ٫ از  سويی زبان در برابر چنين تعارضی از خود  مقا ومت  نشان  می دهد و به  دليل  قانونمند  بودن و فاخر بودن دشوار می شود . اشکال مختلف گفتاری در سطوح  گوناگون جامعه تبعيت  از نظا م های  قشری  می نما يد٫   مانند شيوه های  گفتاری فرهنگيان و يا اساتيد دانشگاهی و شيوه های گفتاری تجار و کارگران در   يک کارخانه   ٫بازرگانان ٫راننده های  ٫ رفتگرها و غيره که در مکالمه اين افراد با يکديگر  ٫شيوه های گفتاری  بسته به سطح  قشر سعی  در حفا ظت محدوده های کلامی   خويش دارند    و عدول    از اين محدوده  در آن قشر   سبب آشنا زدايی در نحوه کلام می شود ٫در صورتی که در محدوده خود بسیار عادی و روزمره است ٫ مثلا ايراد شيوه های گفتاری فردی از طبقات پايين جامعه  به  لحاظ  گفتاری ما بين اديبان يک جامعه بسيار  شا خص  است  و  همينطور  بر  عکس  ميزان آشنازدايی  افرادآکادميک بودن زبان و جنبه تدريسی آن در برابر گفتار که به طورفرا زبان آموخته می شود در فراگيری زبان دوم  خود را به وضوح   نشان می دهد ٫ چرا  که در   فرا گيری   زبان  دوم   شيوه های  گفتاری  به صورت فرازبان  فراگرفته  نمی شوند  بل  به  صورت تدريسی و آکادميک آموخته می شود  ٫ شيوه های  گفتاری و نوشتاری  بسته  به  نوع  پيام و  جنبه  کاربردی  آن ٫  خود  از قانونمنديهای  سلطه   پيروی   می کند ٫ به  عنوان   مثال  در يک  آگهی تبليغاتی ٫ هر چند پيام به شکلی زيبا  عرضه می شود اما به دليل اينکه  پيام  سرانجام مشخصی دارد و    شبکه تاويل مخاطب  را  در  پرانتز  بسته ای  قرار  می دهد و  او  را مجاب می کند           سلطه با   شکل  زيبايی  شناختی    آگهی    تبليغاتی نيست ٫ بلکه سلطه با ماده تعيين کننده پيام يا شی مورد نظر         که  پيام به منظور عرضه    آن شی  به  کار  گرفته  شده  است می باشد و شگرد های به کار گرفته  شده   در   آگهی   تبليغاتی        صرفا  جنبه   پيام رسانی  داشته   و د ر   حوزه  پراتيک   هدفمند       می باشند .       کنش زيبايی در نحوه تبليغ سلطه گر نيست بلکه وسيله ايست       برای رساندن پيام به هدف ٫ و به  همين دليل   با  توجه  کنش      زيبايی در شگرد تبليغ ارزشهای زيبايی شناختی خود را در زبان       با توجه به عرضه شيئی متکامل تر از شيئ قبلی از کف ميدهد همينگونه است  جنبه های ديگر پيام مانند  اخبار ٫      گفتگوهای روزانه ٫ مقاله ٫ و ديگر اشکال نوشتاری و کلامی که  در کليت   خود دارای يک روساخت و يک ژرف ساخت می باشند پايين    جامعه به  لحاظ گفتاری  افزون تر   از اديبان جامعه می باشد.٫ روساخت در حوزه  ٫آواها٫واک ها٫واج ها٫ و  ژرف ساخت در حوزه معنا که   دلالت بر يک معنا می کند ٫ اين دلالت  معنايی ٫ گا ها   از صور    بيان نيز پيروی می کنند ٫  مانند  اشکال کنايه    و مجاز مرسل و     تشبيه که  صورت های    مختلف در سطوح جغرافيايی  دارند.  شيوه های شيوه های    گفتاری و  نوشتاری در  ماهيت  خود يک    بنی و دلالت   بر واقعيت موجود دارند (هستی اول )  منطبق با   فيزيک و طبيعت اشياء ٫ سلطه در هر يک از اين پيام ها بسته به ما هيت مادی پيام تفاوت دارد .  اثر ادبی يکسر جدا  از تمامی اشکال فوق است و از نظام های  ضد نظم تبعيت می کند٫ضد نظمی که در ماهيت خود  ارتباط  خود را با سنت حفظ کرده و سپس درک می گردد ٫چه اگر ضد نظم در پروسه حرکت خود     از هستی اول که سخت نظام مند  و وفادار است دور افتد کارکرد ذهنی اثر سلطه گر شده و اعمال نفوذ  می کند  و ذهنی بودن  بيش از حد اثر در مکالمه  بدون   پرانتز در شبکه های تاويل دچار سردرگمی و عدم توانايی  دريافتن شکلی برخاسته از نظمی که ضد نظم  است  و قوانين خود را دارد می شود . هستی دوم سخت شکننده است .هستی دوم  در مکالمه ای  ديگرگونه با جهان هستی می يابد و دو بنی است  يعنی دارای دو روساخت و دو  ژرف ساخت می باشد روساخت اوليه  در  حوزه آواها ٫واج ها ٫واک ها ٫اصوات ٫که در      محور همنشينی و دلالت بر فعل و اسم و قيد و غيره ٬وسيله حمل معنا می باشند و دوم ژرف  ساخت  اوليه   که  حوزه معنا    است ٫معنايی که دلالت می کند بر واقعيت اول يا سنت.....د لالت اول ٫زمينه را مشخص می کند  ٫کد ها ٫رمزها  ٫وتماس    را برقرار می کند و اينکه اصوات بدون دلالت معنايی در محور     همنشينی کنار  يکديگر   قرار داده   نمی شوند  ٫ بل از قوانين سنت پيروی می کند  و دارای  نظامی همگانی در يک زبان می باشد ٫حال بسته به جنبه های اثر عرضه شده می توان قدرت اثر را در راگردان به زبانی ديگر رامورد بررسی قرار  داد و  موفقيت يا  عدم  موفقيت   آن  را   در   اين  واگردانی  سنجيد  نظامی منطبق با فيزيک اشياء و طبيعت موجود .  کنش دوم در هستی دوم  روساخت  ثانويه  و ژرف ساخت     ثانويه می باشد ٫عدول از نظم ..ضد نظمی برخاسته از نظم   .........اينجاست که  واک ها  ٫واج ها  ٫ اصوات   علاوه بر اينکه در محور همنشينی  وسيله  حمل  معنا  می با شند  اما  از معنای اصلی خود جدا شده و صرفا ارتباط خود  را با  سنت  حفظ می کنند و کلمات نوشته  بر  سپيدی کاغذ  ديگر نشانه های زبانی و دال های نشسته در محور همنشينی نيستند بل خود مدلولند و در حوزه ژرف ساخت  معنای دوم پيام را در حوزه عمل هدفی  يکسر  در  خود  می کند و  صرفا  شبکه  تاويل ها را می گشايد و سلطه با زيبايی است آن چه  حايز اهميت است رو ساخت  دوم و ژرف ساخت دوم در اثر ادبی است ٫گاها ميان رو ساخت دوم و  ژرف ساخت دوم بدليل ماهيت ضد نظمی ان بحران ايجاد می شود ٫به جرئت می توانم بگويم  ما بين روساخت و ژرف ساخت فاصله ای که به وجود آمده ارتباط با سنت را قطع می کند.  جنبه نمايشی  کلام  و آرايش  عناصر  روساختی سعی  در پنهان نمودن فقر معنايی ژرف ساخت دارند که يکسر گسسته است و در محور همنشينی استفاده از ترکيبات استعاری پيچيده فقر ضد نظم ساختاری را پوشش نمی دهد

احمد موسوی

به دوست خوبم باران سپید عزیز!
خوبم از عرصه دیالکتیک عینیت و انتزاع گفتی. گفته تو چند سوال برایم به وجود آورد. با حواشی نویسی (البته نه چندان بی ربط) این سوالات را نیز مطرح می کنم و منتظرم تا جای امکان به آن ها پاسخ دهی!
ابتدا این که من چیزی که در این مباحث خالی دیدم اینکه عینیت و انتزاع توسط تعاریف و نظریات مختلف نشان داده نشده بود که دوستان می توانند با این نوشته به این سوال که عینیت و ذهنیت چیست پاسخ گو باشند.
دوست خوبم باران سپید!
از قرن پنجم تا پانزدهم از دیالکتیک به معنای منطق استفاده شده. دیالکتیک در سال 430 میلادی توسط ماتیانوس کاپلا و کاسیدور به نام و عنوان لاتین «دیالکتیکا» مطرح می شود. در قرن هفتم منطق مشهور این قرن یعنی منطق آبلارد به عنوان دیالکتیکا عرضه شده. در واقعدر تاریخ اندیشه و عمل بشر و در تلاش هایی که علم منطق انجام داده بار ها و بار ها به کلمه و اندیشه دیالکتیکی بر می خوریم. اما برخی معتقد هستند که اولین تلاش جدی برای سیستماتیک کردن دیالکتیک به عنوان یک منطق را هگل انجام داده است. (عیسا صفا، دیالکتیک مدرن) هگل اشکال دیگر منطق مانند منطق صوری و اسپکولاتیو را قبول دارد اما آن ها را ناقص م یداند. تعریف هگل ار منطق علم تفکر خالص است. حالا اگر این گفته ها را بپذیریم و دیالکتیک را یک کوشش منطقی بمانیم با توجه به تعریف هگل از منطق، به نظر تو این تفکر خالص در عینیت جا دارد یا ذهنیت؟ یا این عینیت در این تفکر خالص جا دارد و یا ذهنیت؟ این سوال اولی بود که برایم پیش آمد.

هگل در علم منطق می نویسد : همه چیز متضاد است. در واقعیت، در هیچ جایی نه در آسمان نه در زمین نه در جهان معنوی و نه در جهان طبیعی چیزی این چنین انتزاعی و یا این گونه یا آن گونه وجود ندارد.
و باز در جای دیگری می نویسد (خلاصه آن این است): منطق علم اندیشه ناب یعنی فکر در عنصر انتزاعی است. منطق انتزاع های ناب است. منطق مشکل ترین علم است. به دلیل این که منطق علم انتزاع های ناب است. از طرف دیگر منطق ساده ترین علم است. چون که محتوای آن چیزی جز احکام جاری نیست.
کلام هگل پر است از این تضاد ها و فکر می کنم روی کرد شما نیز در آن نوشته همین تضاد گرایی هگلی است. این جا کمی باید موشکافی شود. این نوشته شما خیلی مرا به یاد هگل می اندازد. آن جا مخالفت خویش را با متافیزیک بیان می کند. به نظر وی متافیزیک احکام و علیت های فکر را به عنوان علیت های بنیادی چیز ها می داند: متافیزیک دگماتیک شد. چون علیت های بسته و تمام شده را مطرح می کرد. به طور مثال در دو علیت متضاد ضرورتن یکی را واقعی و دیگری را نادرست می دانست (چیزی شبیه نقد مارکس بر هگل)
با این حساب و با توجه به روی شما به فلسفه هگل فکر می کنم ضرورت این که خود شما به این سوال که مطرح کردید (آیا شعر را نمی توان عرصه دیالکتیک عینیت و انتزاع دانست) پاسخ دهید پر رنگ تر می شود. زیرا بر طبق گفته و نقدی که بر هگل شده باید در این عرصه یکی را واقعیت دانست (عینیت یا انتزاع) و دیگری را نادرست. منتظر جواب شما می مانم.
با تشکر و ارادت.
باران سپید به احمد موسوی
سلام دوست گرامی
از اینکه آنقدر وقت گذاشتید که به بسط این موضوع بپردازید ممنونم. با بیشتر مطالب مطرح شده ی شما موافقم.
اگر هگل " منطق را علم تفکر خالص می داند و منطق ، علم اندیشه ی ناب یعنی فکر در عنصر انتزاعی است" پس آنچه که از چیدمان کلمات طبق اصول زبان و منطق کلام بدست می آید انتزاعی ست و آنچه که به نام عینیت در شعر تعریف می شود چون با منطق کلام شکل گرفته هم ماهیتا انتزاعی خواهد بود و من فکر می کنم آنچه که شعر را به یک رفتار متفاوت تبدیل می کند و بسیاری شاعران را "دیوانه هائی مهربان" می دانند! آفرینش در یک فرآیند متضاد است و دقیقا در همین تضاد است که زیبائی هنر تعریف می شود . به این ترتیب شاید بتوان گفت افلاطون در جمهوری چندان بیراه نرفت !!!
در ضمن اصلا بنا نیست ادبیات گرفتار برون گرایی محض یا درون گرایی مطلق شود و حتی اگر اثر را دیالکتیک ذهنیت و عینیت ببینیم هم باز یک فرایند است که ملزومات دیگر را در بر می گیرد .
اینجاست که اشاره کردم بهتراست به آثار بخصوصی در این رویکرد بصورت مشاهدات و دریافت ها ارجاع داد نه اینکه صرفا با اشاره به نظریات فلسفی به رد یا پذیرش یک جنبه مجاب شویم.
با اشاراتی که از هگل داشتید دقیقا موافقم ولی با همه این احوال، گمان من این است که نمی توان چنین ایده ای را مجزا و جدای از آثار بررسی نمود چرا که چنین رویکردی را در زمان ایستایی شاید بتوان پذیرفت اما شعر امروز علی رغم سختی و عسرت هایی که گفته می شود زنده و پویاست و بهتر است از خود شعر بگوییم تا به اشتباه دیگری دچار نگردیم.
اثر ادبی ، عموما بايد مجموعه پديده هائی كه هستی را می سازند ، برداشت ها ، تصويرها ، تخيلات و تجربیات فردی آفريننده را در بر بگيرد نه فقط با استناد نظریات اندیشمندان ذکر شده ! چون زبان چیزی را از آن خود دارد که مختص به خودش است و به همین دلیل می گویم واقعیت بدون زبان ، تبیین و تشریح نمی شود ، زبان این توانایی را لااقل به طور بالقوه دارد و آن توانایی، چیزی جز نوشتار نیست و امر واقعی را باید در این فرآیند جست.
با تشکر
کیوان اصلاح پذیر
دوست دارم از زاویه ای غیر آکادمیک وارد این بحث شوم . بحث های زیادی در باب معانی عینیت و ذهنیت از طرف دوستان مطرح شده است اما من مایلم از دید یک اهل شعر به این مقوله بپردازم .
اصولا جدا کردن عینیت و ذهنیت از یکدیگر کاری است عبث و از همین ابتدا بحث را به بیراهه میکشاند . اگر واقعیت و قوانین علمی را عینیت بدانیم نباید ذهنیت را نقطه ی مقابل آن تصور کنیم . ذهنیت را شاید بتوان واقعیت بالقوه و یا تصاویر واقعیت در ذهن دانست . با این تعریف ذهنیت هیچگاه نمی تواند فارغ از عینیت وجود داشته باشد . بلکه تلاش میکند واقعیت را به شکل دیگری ببیند . شکلی بی سابقه . و همین عادت زدایی از واقعیت معمولی و روزمره ، هیجانی به ما میبخشد که ناشی از کشف است . کشف یکی از مهمترین عوامل هیجانی در ایجاد لذت انسانی است . کشف ، تکاندهنده و به هم ریزنده ی ذهن است . آن را از غبار تکرار پاک می کند و آینده را به اکنون می آورد .
آنچه در شعر ما را تحت تاثیر قرار میدهد همان دیگرگونه دیدن است که لذت کشف را عرضه میکند . گرچه ممکن است این کشف غیر واقعی بنظر بیاید اما با کمی دقت مشاهده میشود که این کشف بر درخت واقعیت جوانه زده است . بطور مثال در اشعار ابتدایی تر ما با تشبیهات روبرو هستیم . تشبیه نوعی کشف است که از مقایسه دو عنصر واقعی حاصل میشود . در روش های نو نیز استعاره و تصویر همین کارکرد را دارند . اصولا ذهن انسان بدون دروازه های واقعیت و قوانین آن راهی برای ارتباط با خود ندارد . ذهنیت هرقدر هم که با واقعیت اختلاف داشته باشد بازهم واقعی است . مجاز همین است . مجاز نوعی واقعگرایی گول زننده است . گول زنندگی به جای خود اما یک پای آن واقع نمایی است . تخیل نیز همین دیگرگونه دیدن واقعیت است . ما برپایه قوانین ذهن ، جهانی واقع نما می سازیم و از کشف خود لذت میبریم .
محمد مراد
جناب آقای مهرداد عرفانی گرامی
بحثی که باب آن در این وبلاگ گشوده شده اتفاقا از مباحث مهم در همه ی مقولات است خصوصا شعر ، بحث تجرد و انتزاع ، ذهن و عین و تاثیر و تاثر ،ان در یکدیگر در فلسفه - ادبیات - فرهنگ - اجتماع - سیاست و... همواره و بطور جدی از قرنها پیش مورد توجه فیلسوفان- فرزانگان - فرهیختگان و اندیشمندان بوده است ، اتفاقا همین مبحث در مقوله مورد اشتیاق حضرتعالی که ظاهرا مقوله سیاسی - اجتماعیست بحثی پایه ای ست که بسیار مورد توجه نظریه پردازان سیاسی ست ، در این خصوص اگر مایل باشید میتوانید به کتاب "بحران روشنفکری " مارکس ، مبحث "رابطه ی عینیت و ذهنیت " مراجعه فرمایید . شاد باشی
ابوالفضل حسنی
همه ی ما بر حسب تجربه متوجه شده ایم که اساسن مجموعه "مجا زها" عینیت ساز ند ،یا به عبارت دیگر من همیشه درجه اعلای "عینی نویسی" را در دایره" مجازها" جستجو کرده ام - اما فکر می کنم غایله به اینجا ختم نمی شود ، بر حسب تجربه متوجه شده ایم که "عینی نوسی" را می شود با کمی سایه روشن (نه به اندازه "مجازها": شفاف و ملموس )در حیطه "تشبیهات" و "طنز های کنایی" و "تشخیصات" نیز جستجو کرد، مثلن وقتی می گوییم :چهره ی تو مثل اب روان است، در واقع زبان را به کنشی عینی وا داشته ایم که البته باز اگر دقت کنیم بدون کمک "مجاز" نمی توانستیم یک تصور عینی از این گزاره داشته باشیم هرچند انچه که بیشتر به چشم می خورد "تشبیه" است -من تا اینجا "عینیت" را شا خصه پیشرو شعر معاصرمی دانم - رک و پوست بگویم استعارات و کنایات و ایماها و اشاره ات امروزه دیگر تکنیک های مرده و دستمالی شده به حساب می ایند، مثال وقتی می نویسیم: در چشمهای تو چه خروس خوانی بر پاست! این گزاره و گزاره هایی مثل این اگرچه نو و جذاب اند، اما چون به مدد "استعاره" سا خته شده اند و یا در واقع "سا ختگی" هستند!(مونتاژ دو امر واقعی و رسیدن به یک فرایند ذهنی و استعاری) نمی توانند حالا کارکرد شعری داشته باشند ، حکم نمی دهم نظر خودم را می گویم !!به گمانم دیگر وقت ان رسیده است که از شعر "استعاره زدایی" نماییم ، حتم دارم که یک یا چند "امر عینی" با یک یا چند "امر انتزاعی" فقط در محور استعارات است که می توانند به یک یگانگی برسند و اینجور یگانگی دیگر به دردشعر امروز نمی خورد....
مهرداد عارفانی
جناب محمد مراد
لطفن نخست با اسم ورسم و ادرس محبت بفرما و نه یواشکی و مستعار ...و دوم این که عزیز من شعر امروز را با فرهیختگی و دیگر مقولاتی که نام بردی کاری نیست که بر علیه ان ها هم هست و خود حضرت مارکس هم که از ایشان نام بردی اگر امروز زنده بود باید کلاس 8 ابتدایی می نشست و علوم را از اول می خواند که زمانی بلند از دوران مارکس گذشته و گویا شما بی خبرید هنوز که که پسا مارکسیسم و پولانزیسم نفی تمامی این مقولاتی ست که شما فرمودید و انچه نام بردید از آن پس لرزه های دوران مدرنیته در پسا مدرن بود که دیگر حتی شرایط امروز ادامه ی طبیعی ان به اضافه ی بحران ها نمی نمایاند که بحرا ن خودش تبدیل به ارزش شده...نه تنها کتاب روشنفکری مارکس که البته حتمن به زبان چند دست ترجمه شده مطالعه فرموده اید به درد شعر امروز نمی خورد حتمن با آنتی دورینگ و جناب پلخانف و یا استالین هم نمی شود شعر دهه ی هشتاد نسل جوان ایران را ارزیابی کرد .. در بحث مجاز مرسل و استعاره که در بالا به آن پرداختم اگر صحبتی دارید در خدمتم ...البته بدون چادر و روسری و نقاب

ابوالفضل حسنی

من هم فکر می کنم تا ما درک درستی (عملی و تجربی) از مجاز ها و استعارات ،یا به عبارتی از" رویه های چند پهلو ساز متن" نداشته باشیم نمی توانیم به نتیجه ی جالب توجه ای در ارتباط با عینیت و مناسبتهای به ان و همچنین ذهنیت و مناسبتهای مربوط به ان و یا کشف مناسبتهایی که بین این دو جریان وجود داردنایل ایم....

محمد مراد

درود جناب عرفانی - متاسفم از اینکه فاقد وبلاگ هستم تا آدرس آنرا تقدیم کنم .
آدرس ایمیل هم تقدیم شد ، میماند نام بنده که حقیقی ست، تازه اگر هم مستعار باشد چه تاثیری دارد ، شما فرض بفرمایید بنده انسان بی شناسنامه ای هستم ، هویت من همین واژه گان و عباراتیست که انرا تبدیل به امواج و بشما تقدیم میکنم ،
بنابراین باور بفرمایید نه چادری! در کار است و نه نقابی! کلام من هم کاملا عریان است و اساسا در یک بحث و مجادله ی فرهنگی یا علمی...در اینتر نت، که هدف آن تضارب اندیشه و آموختن است ، سخن از هویت آدمها یک بحث کاملا انحرافیست ،
بهر حال بنده در حال آموختن از شما و دیگر دوستان هستم و البته ادب را سعی میکنم از لقمان ! بیاموزم.
دماغت را پاک کن / صورتت را بشور / برویم بازی در کوچه باغ بالا/

شعر زیباییست خصوصا فرود آن تامل برانگیز:

که حالا نصفی از من می پلنگ د در بروکسل

با درود و احترام

بهزاد خواجات

من گمان می کنم که عینیت و ذهنیت و برداشت منفرد ( و نه کتابچه ای ) از این دو مقوله باید در موقعیت شاعر و منتقد به طور مجزا بررسی و تعریف شود . بدیهی است که در این بررسی انسان و ابعاد روان شناختی مسئله بسیار حائز توجه خواهد بود . چه کسی می تواند به اطمینان بگوید که چه چیز عینیت است و چه چیز ذهنیت ؟ شاعر با ابزاری به جست و جوی معنا در زندگی می پردازد که خود ذهنی است ( زبان ) و به واسطه ی شکل استعاری اش با خود عینیت های زندگی فاصله پیدا می کند . اما اگر منظور مفهوم اصطلاحی این مفاهیم باشد که بزرگان هم درباره اش گفته اند و شما گوشزد کرده اید من گمان می کنم که در شعر عینیت محملی برای بیان ذهنیت است و آن جا که شعر به ذهنیت میل می کند یا امکان قرینه سازی در اختیار نبوده و یا این که شاعر نتوانسته از پس اش بر بیاید . از سوی دیگر گاه پیش می آید که اصولن فکر درون شعر آن چنان تو در تو و مبهم است که عینیت بخشیدن به آن به طور کامل ممکن نیست و اصلن شان نزول آن شعر یا عبارت در ذهنی بودن و ذهنی ماندن آن است . مثلن من در جایی گفته ام :
نی گشت یک روح / در فواصل کن فیکن
من هرگز حاضر نیستم این عبارت را به عینیت بیش تری برسانم .
اما به هر حال شعر امروز در این یک - دو دهه مهم ترین میراث نیما یعنی میل به عینیت را در ظرفیت هایی جدید آزموده است و این عینیت گرایی به نوعی " خروج از کلان اندیشه ها " را پیش چشم می آورد و تلاش شاعر برای رویارویی با خود زندگی اش . این کیفیت بر آن است که از روی زندگی به داخل آن سوق کند و این فرایندی است اگر شاعر به درونه ای ستبر مجهز نباشد شعری بزرگ و ماندگار خلق نخواهد شد .

محمد مراد

بادرود به شاعر گرانقدر وهم استانی فرهیخته ام جناب خواجات
لازم دانستم در خصوص بخشی از نظر حضرتعالی توضیح مختصری بدهم ، ابتدای بحث شما مبنی بر بررسی دو مقوله یاد شده بطور منفرد و با توجه به موقعیت شاعریا منتقد ، یک بحث درست و قابل دفاعیست اما بخش دیگر بحث یعنی ذهنی بودن و ذهنی ماندن یک عبارت یا اثر ،مانند مثالی که از شعر خودتان آورده اید،گاهی بستگی به اراده ی شاعر دارد، همانگونه که شما فرمودید: حاضر نیستم این عبارت را به عینیت بیشتری برسانم ، پس ممکن است احتمال رسیدن به عینیت بیشتر وجود داشته باشد و تنها خواست و اراده ی شما مانع رسیدن به عینیت است ، حال در این مقوله سئوال و نکته بر سر همین است که ذهنیت همیشه میتواند در حیطه ی ارده ی ما باشد یا نه؟؟ ...بنده در جایی سروده ام : برگی افتاد / بدهان گوسفند/ کبکی مرثیه خواند / برسایه /که غریبانه رفت / به هزار لای غریب/
در اینجا سایه یک عینیت حقیقیست که از حائل شدن جسم یا شیئی عینی بین منبع نور و جسم یا شیئ دیگر حاصل میشود اما سفر سایه (برگ) به هزار لای گوسفند ،ذهنیت مجازیست که چه بخواهیم وچه نخواهیم ، نمیتوانیم آنرا به عینیت بیشتری برسانیم ، بنابراین عینیت و انتزاع(در شعر) علاوه بر تنیدگی ناگزیرشان ، گاهی آنچنان با یکدیگر فاصله دارند که آشتی آنان فقط در ذهن میسر میشود یعنی تسلسلی دیگر ، لبخند بر لبان تو وتو برلبان جنوب ، پایدار

مهرداد عارفانی

من تنها نکته ای که به نظرم ضروری رسید تا به آن بپردازم مقوله ی گرایش مجاز مرسل به سمت کنایه است که اساسی ترین بخش جدا کننده ی رفتار شعر در دهه ی اخیر است و اینجا آنچه حائز اهمیت است غنای کنایه است چرا که بین طنز و مجاز مرسل و کنایه رابطه ی سه گانه ای وجود دارد که می باید میل نهایی مجاز به سمت کنایه خم شود با توجه به خطرات گذشته گرای استعاره در افق متن .
خصلت ذاتی کنایه به دلیل بن مایه ی اجتماعی آن بیشتر درمناسبات اجتماعی یافت می شود و به همین دلیل از کارکرد ذهن به سود عین می کاهد و نه اینکه تمامی آن را نفی کندو در حقیقت سلطه با کارکرد عینی است اما در مجموع اتفاق افتاده در اثر اتفاقی دوم و یکّه ای است که پیش از این اتفاق نیفتاده و استعاره ای عمودی از کل ساختار اثر به دست می دهد نه اینکه در سطور افقی با تزریق استعار ه ای کوچک و تصویر پردازی و یا حس امیزی و یا طنز به یک ساختار عینی عناصر درون ذهنی تزریق شود.. به این اعتبار پروسه اشیاء را تعیین می کند و اشیاء تعیین کننده ی یک پروسه نیستند.. و هر پروسه ای اشیاء محدود به خود را دارد مثلن در پروسه ی برده داری شما با مناسبات کارگر و کارفرما مواجه نیستید و یا در مکان خاصی همچون بانک شما با اشیاء محدودی مواجه هستید که برای یک بانک می توان تصور کرد و اگر از موشک بالستیک در بانک نام ببرید در واقع چیز دیگری را از بیرون به پیکره ی این ساختار تزریق کرده ایدکه البته فکر می کنم بحثی بلند و طولانی را بطلبد و هر کدام از این مقوله ها در ارتباط با ذهنیت و انتزاع قابل تامل و جستجوست و داریم میگردیم که با هم پیدا کنیمو اما موردی که دوست نازنین بهزاد خواجات محبت کردند:
بیشتر با بخش پایانی ان موافق هستم و نکات کلیدی و قابل تاملی بود مخصوصن میل به عینیت با ظرفیت جدید . اما کارکرد ذهنی شعر و اینکه اساسن کار شعر کار ذهن است شکی در ان نیست اما باید دید این ظرفیت جدید و میل به عینیت از چه ابزاری بهره برده و یا از چه ابزاری می تواند بهر ه ببرد که تا الان نبرده و چه کسانی در کجا موفق شد ه اند که از این ابزار استفاده کنند.. این جا بحث کاملن مشخص است تشبیه استعاره مجاز مرسل و کنایه و نحو ه ی کار عملی با این ابزار و نهایتن تربیت ذهنی مولف بر اساس منش فرا زبان گفتار شاعرانه و در بن مایه نگرش شاعرانه .... میل به سمت عینی شدن بسیار پر شتاب است . و غنا و عدم غنای ان را من و شما محک نمی زنیم بل این شتاب , روند رشد تاریخی خود را دارد طی میکند و در حقیقت این شکل رفتاری جدید نردبانی برای بالا رفتن است ... و بسیاری هم خدای نکرده از این نردبان می افتند...

مهدی حسین زاده

بحثی را که طرح کردی اگر از دو زاویه به آن بپردازیم شاید به جایی برسیم

اول اینکه اگر مقصود تلفیق دو رویکرد عینی گرایی و ذهنی گرایی باشد که خوب با نگاهی به سابقه ی ادبی خودمان این تلفیق را در بسیاری از متون کلاسیک و نیز مدرن خواهیم دید که نمونه های آن فراوانند.

اما اگر بخواهیم بین این دو رویکرد یکی را انتخاب کنیم و پایه های شعر آینده را بر آن استوار کرده و به جامعه ی ادبی پیشنهاد کنیم که به عقیده ی من کاری عبث انجام می دهیم چرا که هر متنی دقیقآ در لحظه ی آفرینش الزامات و ساختار خود را پی می ریزد و سپس این گذر زمان و جای گرفتن در حافظه ی ادبی و کارنامه ی ادبیات است که موفقیت ها یا ناکامی های خود را در برابر متن های قبل یا بعد از خود نمودار
می کند.

بحث بر سر انتزاع شایبه های فراوانی را در ذهن ایجاد می کند ،اول اینکه چون ما با زبان سرو کار داریم در وهله ی نخست این ساختار خود زبان است که سویه های ذهنی و عینی خود را داراست و با بررسی واج ها و اصوات و دلالت های گونه گون
واژگانی سیری زبانشناسیک را طی می کند که هم در زبان عادی مردم و هم در زبان نوشتار و نثر و نیز در زبان شعر قابل بررسی است.
اما اگر بحث بر سر انتزاع گرایی در برابر واقع گرایی است باید گفت که در هردو نمونه های فراوانی وجود دارد . مثال : آیا شعر های یدلله رویایی را می توان در زمره ی شعرهای انتزاعی جای داد :( کفنی آیا تنم را پوشید و یا تنم را کفنی به اندیشه ی دنیا پوشید) یا( در تربت من/ قد می کشد پشیمانی /سنگینی چرا در سر)
و یا در شعر های سپهری :

(من وضو با طپش پنجره ها می گیرم) چگونه آیا می شود با طپش پنجره ها وضو گرفت ؟ یا (به یادگاری شاتوت روی پوست فصل /نگاه می کردی،/حضور سبز قبایی میان شبدرها/خراش صورت احساس را مرتب می کرد)
اگر بتوان گفت که ما : 1. انتزاع در تصویر سازی (مانند نمونه هایی که آمد). انتزاع در زبان شعری (روساخت زبانی):(پنجره را باز می شوم/کجایید سالهای خیس/تقویم های معطل/ جوانی مچاله ی ما؟) .....(حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند/رد بوسه ات را پیدا نمی کنند) ....(عروسک بی سر از دست کودک می افتد/وکلاغان کبود/ بر باغ های باژگون زیتون/آوازی تلخ را دم می گیرند)"گراناز موسوی" یا مهرداد فلاح می گوید:(سیب را کنار می زنم تا سیب را نشانت دهم)
(لگد به بخت شما زدم/و از غلط کرده ام ببخشید دم نزدم/به هیچ کس در این بازی نباختم/و برده ام همه را یک جا/به هر کجا که می خواستم/شورو شری/شعری به پا کنم)"عبدرالرضایی"و............
می بینیم که در این مثال ها و بی شمار نمونه های شعر ی ما گونه های متعددی از رویکردهای انتزاعی (در تصویر سازی یا در ساختارهای نحوی زبان شعر می توان یافت) که حد فاصله ی زبان شعری را با زبان معیار حفظ می کنند اما همین رویکردها در بررسی های بینامتنی بر اثر کثرت استعمال در ساختار های نحوی متفاوت اما وفادار به الگوی پیشین خود به بافتارهای زبانی دیگری می رسند که متاسفانه فرق چندانی با سبقه ی پیشین خود ندارند و چشم انداز تازه ایی را برای شاعران نمی گشایند شاید مسا له ی اساسی طرح چنین سوالاتی برای برون رفت از سیطره ی رهیافت ها و اسلوبهای گذشته ی ما باشد .

تنها چیزی که می توان گفت این است که چون شعر با فرازبان سرو کار دارد به ناچار از قواعد دستوری زبان پیروی نمی کند و خود در صدد آفرینش ساحت های تازه تری در زبان است اما این به آن معنا نیست که شاعر بازبان هر برخوردی که دلش بخواهد انجام دهد (مانند نمونه های فراوانی که این روزها می بینیم و استقبال یا عدم استقبال در برابر آنها هم معلوم است) بلکه به عقیده ی من هر شاعر پس از پشت سر گذاردن متون شعری پیش از خود باید تلاش کند به افق های تازه تر و نا آشناتری در شعر دست پیدا کند که این امر زاییده ی ممارست و ممارست و ممارست است
من در این میانم به عنوان یک شاعر به متون ساده تر می اندیشم ،متونی که بتواند با حداقل فاصله با جهان پیرامون نحله های شاعرانه و کشف های تازه تری را به جهان شعری معرفی کند.
جلیل قیصری

دوست خوبم آقای حسنی عینیت را از شاخصه های پیشرو شعر معاصر دانستند عیبی هم ندارد کسی با عینیت مخالف نیست این اصلن از سفارشات نیماست اما شاخصه های شعر معاصر را می توانیم دسته بندی کنیم که عینیت یکی از آنهاست مصرع زیبای -در چشم های تو خروسخوانی بر پاست که به مدد استعاره ساخته شده است نمی تواند ساختگی باشد در ضمن کجای ادبیات بخصوص شعر ساختگی نیست مگر در تعریفی شعر را استفاده رساندن به کلمات تعریف نمی کنیم ؟ما در سرودن دست اول خود جهان را ترجمه و استعاره و استحاله می کنیم هیچ متن اصلی قابل تصور نیست هر متنی استعاره از متن دیگر است زبان خود استعاره از زندگی است و هر کلمه و عبارت معنا و منظور کلمه ی دیگر را استعاره یا ترجمه می کند سخن گفتن خود استعاره ی مداوم است که به همان زبان صورت می گیرد به قول نیچه حقیقت لشگر کشی استعاره هاست شعر می تواند امتزاجی از عین و ذهن باشد و ذهنی کردن عین و عینی کردن ذهن بنا به سرشت هر شعر در ضمن استعاره و کنایه و...نمی تواند از تکنیک های دست مالی شده باشد ریکور که از فیلسوفان و ناقدین دنیای عینیت می گوید کشف و شهود شاعرانه و به کلام در آوردن تجربه های به کلام در نیامدنی و آوردن آینده به اکنون بنابه پشگویی برخی از شعر ها تنها با زبان شعر و از طریق استعاره های شعری ممکن است(نقل به مضمون )ضمن این که استعاره را نمی توانیم خارج از دایره ی مجاز بدانیم که استعاره همان مجاز است که علاقه ی آن مشابهت می باشد در حقیقت از نظر تصویر سازی ارزش آن شبیه به مجاز است یا بیشتر ازان

مثلن در این بیت بهار :

چو پر بگسترد عقاب آهنین /شکار اوست شهر و روستای او

که عقاب استعاره از هواپیماست و شبیه به مجاز علاقه و قرینه ای دارد و علاقه ی ان مشابهت عقاب به هوا پیماست و قرینه ی آن آهنین می باشد می بینیم که بیت بوسیله ی استعاره عینی شده است و یا این بیت نظامی :
چو تنها ماند ماه سرو بالا /فشاند از نرگسان لو لو لا لا

که ماه استعاره از شیرین و نرگس استعاره از چشم و لو لو اشک می باشد و اگر چه شیرین و چشم و اشک عینی اند بوسیله ی استعاره به زیبایی آن افزوده شده است پس شعر استعاری می تواند مملو از عینیت هم باشد و اما کنایات کنایات ذهنیات را عینی می کنند مثلن رسوا شدن یک امر ذهنی است اما طشت کسی از بام افتادن واقعن یک امر عینی است که کنایه از همان رسوا شدن است یا

برای نتیجه ی عملی :

از مکافات عمل غافل نشو /گندم از گندم بروید جو زجو

که سرشار از عینیت است ضمن این که در این مثال ها گزینش جوهری ابیات مد نظر نبوده و باحضور ذهن داشتن در مورد این ابیات آن ها را مثال آورده ام

یاکوبسن دو سازو کار در توصیف ادبی نام می برد :1-استعاره 2-مجاز مرسل
از نظر یاکوبسن استعاره حاصل گزینش عنصری هم عرض از میان عناصر موجود در محور جانشینی و فرا فکنی عنصر مذکور در امتداد محور همنشینی است مجاز مرسل حاصل گزینش عنصری همجوار با عناصر دیگر از محور هم نیشنی و به کار بردن آن در امتداد همان محور همنشینی است استعاره ی یاکوبسن انواع صنایع معنوی اعم از خود استعاره و انواع تشبیهات و کنایه ها و نمادها و ...را در بر می گیرد همینطور مجاز مرسل هم انواع صنایع لفظی را همراه با صناعات معنایی از این دست که مبتنی بر همجواری باشد در بر می گیرد . بیت زیر نمونه ای از مجاز مرسل است :
آیینه ای طلب کن تا روی یار بینی /وز حسن خود بماند انگشت در دهانت

و اما بیت زیر مصداق استعاره از دید یاکوبسن است :
رعه نوش مجلس جم سینه پاک دار /کایینه ای است جام جهان بین که آه از او .

در بیت نخست طلب کردن ،روی خود دیدن محو جمال خود شدن همه متعلق به یک عالم معنایی است و بدین دلیل معنای این کلمات در شعر مجاز مرسل همدیگر را محدود می کنند اما بیت دوم مفاهیم فرا فکنی شده اند و از یک عالم معنایی نیستند .جرعه نوش به می گساران تعلق می گیرد یا به ساقی کوثر یا به مجلس جم .مجلس جم ما را به اساطیر می بر د و رسوم کشور داری یا خیلی چیز های دیگر و هر کدام متعلق به عالم دیگر است سینه پاک داشتن و آیینه هم از اینگونه اند

سه ویژگی فرا فکنی ،تعلق کلمات و واژه ها و معانی به عوالم مختلف و محدود نکردن سبب می شود که در شعر استعاری ابهام و ایهام به طرز چشمگیری فراوان شود که ابهام حاصل فرافکنی هاست و ایهام حاصل همنشینی واژه ها ی متعلق به عوالم معنایی متعدد است (دکتر حق شناس )می بینیم که فرا فکندن کار به عوالم متعدد و در نتیجه برداشت چند گونه شعر را متکثر و چند سویه می کند که حاصل استعاره های شعری است و می بینیم که مجاز مرسل با همه ی خوبی و زیبایی اش نسبت به استعاره معنای محدود کننده تری دارد .

من هم چون دوستان مجاز مرسل و عینیت بخشی ان را دوست دارم اما همانگونه که عرض کردم استعاره هم زیر مجموعه ی مجاز مرسل و حتی خود مجاز است و یک شعر بهتر و غنی تر بر اساس تعاریف روز و پست مدرنی شعری است چند سویه و تأویل پذیر با معنای نامحدود و همانطور که پیشتر عرض کردم و مثال آوردم استعاره به شعر معنای گسترده و نامحدود می دهد در حالی که همچون مجاز مرسل عینیت بخش هم هست و کار برد آن را در شعر در کنار مجاز مرسل مهم و ضروری می دانم ضمن این که از دوستان بخصوص آقای حسنی ممنونم که روزنه ی خوبی به بحث گشودند تا این همه پر چانگی کنم .

شیوا فراز مند

من معتقدم عمل ذهنی با درک عینیتها ساختاری انتزاعی می سازد و در شعر جدا کردن دو مقوله ی عینیت و انتزاعی نمی تواند به معنای واقعی اتفاق بیفتد...شعر خود حرکتی ذهنی و انتزاعی ست....در شعر بسیاری به ظاهر عینیت ها در واقع مفاهیم انتزاعی دارندو تلفیق این دو مقوله شعر را می سازد...اینکه کفه را به کدام طرف سنگین ببینیم به نظر من زیاد واقع گرایانه نیست.

شاید در هنرهای دیگر مثل نقاشی و یا عکاسی به نوعی بتوانیم این دو مسئله را از هم جدا ببینیم اما در شعر نه...

عینیت های حس شده در کنار هم به مفهومی انتزاعی می رسند..درک ذهن از آن عینیت ها مفهوم کلی می سازد که در برگیرنده ی همان خصوصیات تلفیق شده ی عینیت هاست.البته هر تفکری صرفا نمی تواند انتزاعی باشد...بنابراین تلفیق عینیت و انتزاع در شعر حقیقتا وجود دارد....

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 17:12 توسط اسماعیل مهران فر |


+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 16:43 توسط اسماعیل مهران فر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تو لنگه ی خودمانی
بیا خودمان را سیاه نکنیم
چیزی مشخص نیست
بیا برق بزنیم !!!
بیا از این طرف برویم !!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

مهرداد فلاح هواخوري
مهرداد فلاح قار قار
بهزاد خواجات و سپس هيچ كس نبود
حافظ موسوي
احسان مهديان هجوم
جليل قيصري سولار
اسماعيل مهران فر اسماعيل آباد
عليرضا پنجه اي پيامبر كوچك
رجب بذر افشان
تينا پير سرايي شيطان كوه من
ثريا كهريزي !اين ... ؟
مازيار عارفاني آوارستان
كوروش همه خاني
حبيب شوكتي نيا دلپرسه
مهدي حسين زاده منگنه
مينو نصرت واژگان خيس
فردين شهبازي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin