تبليغاتX
کفاشی

کفاشی

دل تنگي هاي يك لنگه

 

 

هر جا كه مي روم باران مي گيرم . گل مي گيرد به روزگارم . دارم از همين جايم مي نويسم . درست نوك انگشتانم . بايد به سر به نيست بروم و يك كمي راه به دردم بخورانم .

تمام اين مطالب به زعم يك كفاش است و دور نيست اگر بگويم چند خيابان بالاتر از تمام شما تازه احداث شده ام و مدتي طول مي كشد كه جا بيافتم و ديگر پاهاي تان را نزنم .

هدف از اين مقالات و بحث ها و نقد هايي كه در اين جعبه كار گذاشته مي شود انفجار نيست . من يك ديناميتم و از انفجار هدفي خاص را دنبال مي كنم . شايد رسيدن به يك بزرگراه و شايد هم با پيمانكاران مربوطه به اختلاف برسم .

به پرداخت ها و ميخ هايي كه كوبيده مي شود حسابي توجه كنيد چرا كه تمامي آنها بدون ضمانت به شما تحويل داده مي شوند .

از هفتاد شروع مي كنم . از سال هايي كه روايت مان از دريا به بركه و بعد از آن به استخرها و جكوزي ها كشيده شد . اما عده اي اين راه را با قايق پيمودند . عده اي با كفش هاي دهان باز و عده اي را هل دادند و آوردند . ابتدا به عده اي كه با قايق آمدند مي پردازيم . شمس لنگرودي داشت زندگي خودش را مي كرد بيچاره . از بد روزگار با من و هم نسلانم درگير نشد . يعني زياد تحويل مان نگرفت و باغبان جهنم شد .

(اين مطالب اصلا به قصد يك شوخي ادبي نوشته نشده و كاملا به صورت جدي در مورد اشخاص بحث مي شود .)

شمس را از وقتي شناختم كه تاريخ تحليلي اش را خواندم و ديدم كه چگونه به قصد اشتهار شخصي خود در آن وادي قلم مي زند . شمس در بيراهه هايي كه در تاريخ تحليلي شعر معاصر رفته كفش هاي زيادي پاره كرده بود يعني به سمت و سو بندي و انگاره سازي هايي كه شخصا تبحر خاصي هم در اين زمينه دارد راه پيدا كرده و خود را به دست حوادث سپرده بود . اما شعرش حاكي از چيز ديگري بود و آن هم اينكه شمس علاوه بر پرداخت شعر هاي دهه هاي اخيرش در پي ايجاد نوعي واكنش در برابر شعر هم عصرانش بود . شعر لنگرودي را نمي توان پس زمينه اي براي شعر دهه ي هفتاد دانست چرا كه آگاهان از اين امر به خوبي مي دانند كه شمس به نوعي زبان به قهقهرا رفته ي شاملويي  آن زمان را از ته چاه بيرون كشيده و خود با تزريق نوعي از دموكراسي شعري به شعر افكار زيادي را به خود معطوف كرد . بررسي هاي جداگانه اي نشان مي دهند كه شمس در پس زدن عقده هاي ننوشتن شعر دستي به غايت توانا دارد اما اين توانايي در هر زمان كه وي به بن بست هاي معنايي مي رسيد گره از كار منتقدين باز مي كرد و نوعي فرمولاسيون معنايي  را پيشكش اين طيف از جامعه ي ادبي كشورمان مي كرد .

پرهيز از نوعي چالش پذيري در متن و عدم خطر در مبحث زبان شمس را به شاعري دست چندمي در آن روزگار تبديل كرده بود . نمي دانم به كدام تعريف از شعر رسيده اند اين اساتيد ايران زمين كه حتي به تعاريف ديگران هم از آوانگارديسم در شعر اعتقادي ندارند اما خودشان را شاعر اين نسل معرفي و عرضه مي كنند . از شمس همينقدر كه :

دير آمدي موسي

دوره ي اعجازها گذشته است

عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن

تا كمي بخنديم .

تحليل ارگانيك اين شعر توالي يك سري از اسطوره ها را به دست مي دهد كه سنخيت شان را تنها مي توانيم در فرهنگي چندگانه جستجو كنيم . فرهنگي كه هنوز نتوانسته در درون مردمان خود دروني شود اما داعيه ي جهاني شدن آن را داريم و دارد به كشمكش در موسيقي دروني سطرهاي خود مي بالد و دائما به دنبال گرفتن تحليلي مدرن از متن است . اين شعر به انضمام چند شعر ديگر از شمس را مي توان در ژانر شعرهايي قرار داد كه انگار به گونه اي با ادبيات به امضاي قرار داد پرداخته اند و دارند به دروازه هاي اين ادبيات به قول براتيگان عزيز مشت مي كوبند .

اما شمس بيچاره را فداي اين سلسله از بحث هايمان كرديم نه به اين دليل كه خصومتي بوده باشد . اما چه مي شود كرد با اين ضرب المثل هاي آشغال ايراني كه هر چه كند به خود كند اين پير بي مراد .

در برهه اي كه از آن تحت عنوان دهه ي هفتاد ياد كرديم بررسي و تجزيه و تحليل نقد هاي ارگانيك و ساختاري در ادبيات و شعر ايران با ورود ترجمه هاي بي عيب و نقص اساتيد آغاز شد . با برهنگان اروپايي چاي نوشيديم و از پرچين هاي اسكانديناوي خواستيم رد شويم كه شلوارمان پاره شد و خياطي هم اي داد بيداد .

جوانان كه به نوعي تشنه ي اين تئوري هاي وارداتي بودند و از شاملو ي بد اخلاق و سيگاري و از شمس پا در ركاب اتو و امثال سيد علي صالحي و شعر خالي از گفتارش دل خوشي نداشتند با يك باد كاملا چند دقيقه اي چرخيدند و دوري قمري زدند اسلافشان را و اعتقادشان را . برهنه انگاري در برخي از آثار ارائه شده باعث شد تا به جنسيت هاي مختلف در شعر حالي حسابي داده شود  . اما نگاهي به همين آثار ما را به كنكاشي چندباره در حوزه ي متن و معنا مي كشاند . بايد سري به ديوار بزنيم . سري به فلاح . شما هم موافقيد .

فلاح هم داشت مثل بقيه زندگي اش را مي كرد . اما مشخص نيست چظور يك دفعه سر و كله ي جعفر خادم پيدا شد و او را به راه آورد و او هم او را . در بند ناف به زندگي اش ايمان دارد در سن به ائتلافي بزرگ دست زده  - دارد بر مي گردد صبر كنيد !!!!!!!!!!!!!

منم مهرداد .  اين ماه است در دست چپ و اين خورشيد كه دست راستش را هم بلد نيست .

فلاح را با گمانه زني هايش در حوزه ي آشنايي زدايي هاي حرفه اي در يافتيم . به نظر فلاح نبايد انسان زود رنجي باشد . از شمس خيالمان راحت بود كه اهل اينترنت نيست و نمي خواند اما با فلاح نمي شود چنين شوخي هايي كرد پس بنابراين :

سلام جناب فلاح عزيز

احتراما به استحضار مي رساند از آنجايي كه خود به جنبش آوانگارديسم معتقديد و از انجا كه به زعم گراهام آلن آوانگارديسم به پرداخت هاي ذهني كلاسيك پشت پا زده و دارد با نگاهي به روز و حال دوران خود را سپري مي كند پس به هفتادتان هيچ كاري نداريم و تنها و تنها در باب حال و روز شما حرف مي زنيم .

من با چشم هاي خودم ديدم كه ميخكاري هاي شما از هنگامي آغاز شد كه سعي در ارائه ي نوعي شعر به واسطه ي كمك از هنري ماشيني به نام گرافيك داشتيد . چندين سوال مطرح است . يك : چرا زبان در شما به بن بست رسيده ؟ دو : چرا براي زبان كه خود را در شعر مديون آن مي دانيد رقيبي به غايت معنا سخت و دشوار و بي نام و نشان انتخاب كرده ايد كه زبان را در خود به تمسخر مي گيرد ؟ سه : چرا به زبان خودتان شعر نمي گوييد ؟  چهار : چرا شعر نمي گوييد ؟ از شما تقاضا مي شود كه حتي الامكان جواب برخي از اين سوالات را به صوت كامنت داده تا به بحث هاي كفاشي رونق بيشتري بدهيد . شما را به عنوان شاعري كه شعر زبان كار كرده و گوي سبقت را از هم نسلان بي زبانش ربوده مي شناسيم . چطور مي شود از شما انتظار داشت كه خود زبان را به چالش بكشيد در حاليكه از همراهانتان هنوز هم كه هنوز است داريم شعر زبان و به نوعي درگير تر در معنا را مشاهده مي كنيم ؟ شعر هايتان در بستري رخ مي داد كه گوياي نوعي تحرك و ايجاد چند آوا و صدا در شعر بود اما يك دفعه در زبان به بن بست خورديد و داريد از بحثي تحت عنوان خوانديدني ارتباط برقرار مي كنيد . اگر بگوييم شعر نيست كه خب به شما بر مي خورد . اگر بگوييم تابلو نيست كه به گرافيكي ها بر مي خورد . چيزي نمي گوييم . اصلا با خودتان روبروييم كه ادعايتان اين است در حال سرايش شعريد . به نحوي درگير تمام كارهايي بوده ام كه در يك سال اخير انجام داده ايد و اكثر آرا و عقايدي را كه دوستان برايتان نوشته اند را خوانده ام . به نظر سعي بر اين است كه نام ها نامي تر شوند و اسم ها اسمي تر . بحث از عبور از زبان را  نمي شود به همين راحتي ها پذيرفت . شما چيزي به ظرفيت هاي زبان اضافه نكرده ايد و تنها داريد نقصان ها ي زبان را از هنري ديگر الگو برداري كرده و به شعر مي خورانيد . مي دانم لابد الان داريد بحث زبان هاي ديداري را پيش خود مرور مي كنيد كه به نظرتجربه هايي كه قبلا صورت گرفته هم نتوانسته اند باري از روي دوش اين شعر فارسي بردارند .

اما معنا در شعر شما تنها و تنها از روي متن دنبال نمي شود و اين با كمك تصويري است كه رسم كرده ايد . به نظر هم نمي رسد كه موفقيتي در اين زمينه كسب كرده باشيد حتي در نزد خودتان . چرا كه تجربه هاي اخير اين را نشان مي دهد كه بار خود را از اين ميدان برداشته و دنبال استراحتگاهي ديگريد . همين پست آخرتان را مي گويم كه از تا بسامد گرفته ايد آن هم نه در حوزه هاي ساختاري متن كه در حوزه هاي ساختاري تصوير .

به دليل طولاين بودن اين نوشتار ادامه ي بحث را به پست هاي بعد مي سپارم كه ببينم اين كيبورد و اين چكش در دستان ام چه مي كنند .

رسما خداحافظ

بازارتان رواج .............................................................

نظرات درج شده در كامنت سرا

مهرداد فلاح

به کفاش ناشناس!
1 - نه خسته!
1 - از شعر گفتن و از شعر شنیدن را دوست دارم و ارج می گذارمش!
1 - خواندیدنی چیست و چه نیست ؟ دشواری پاسخ به این پرسش ، در این است که به نام مهرداد فلاح گره خورده انگار . وگرنه بسیار گفته اند دوستان در پای همین شعر هایم در وبلاگ دیگرم هواخوری. گفته هایی گاه آن چنان دقیق و خلاق که بی نیازم می کند از هرچه سخن... عجالتن بگویم که"خواندیدنی " شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری.

بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی هام ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟

اگر بگویم دارم به صورتی در می آیم شبیه خودم / چیزی نگفته ام!من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این "اتفاقی" تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد.
..
..
..
و چون می طلبند از مولف هنوز و از آفرینش بیش ، می گویم باز...

- حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی!
1 -
باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند چهره!



طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند؟! شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش "رونویسی" می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ... شاخ دارم به هوا!
و نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می شود ؟!نام تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!
1 - کلاغ که قار قارش را پر از دهان من داد ، پر به جایی کشیدم که جایی نبود: به مغاکی که خودم!بازی بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. من یکی ولی اهل آشنا نیستم زیاد! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا با ناز و نوازشش. همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج می زد. غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند!
قند خواهی من تمامی ندارد انگار!
برگشتم به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .

در کلاغ... شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟
سویه های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور، به ویژه در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم دارد انگار. چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !
در از خودم بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد و می شد با نخواندن کلمه یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست...

باری !
دوست من در چه کاری؟
شکاری ؟
من در دارم دوباره کلاغ می شوم ، از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و تپنده است. این شیطانک زبانی در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلا ی زبانی هم نامید.
حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند. این حذف ها ( من می گویم : حذف به قرینه ی منوی! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد!
خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد. نوش جانش!قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت ، بو می گیرد دستش !

اما آن چه حالا در این کار ها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف.
این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در شعر ارگ م(جنو)ن ) در کار معنا زایی اند. فلش ها گاه دم و دنباله ی کمانه هاست و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه خواننده می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ،می رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس!
خلاصه، این طور ها بود که دیدم می شود یک شعر نوشت و چند شعر برداشت! نه مگر هرگزاره ی شعری ، فراروی از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر شعریم؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به چند، توان تازه ای دهد ، خوش امکانی ست .
و اسبی که چارپاست دیدم که دارد هزارپا می شود انگار. و ترس برم داشت. ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام تمام! و این رمیده برم داشت یکسره. دیدم شعری مرا می سراید که نمی شناسمش اصلن.
هیجان آمد / هر چه کودکانه را برداشت / ریخت از سرسره ها پایین! دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم همه! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم را مگر از زبان بپرسید.

1 - نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم .
می نویسم ( نمی نویسم ) !این کیست که می نویسد؟ من! من چیست ها ؟دروغ نیست اگر بگویم شعر نویسی ، "من" نویسی ست : منی که نام نیست ( جن یا هر چه که باشد ) . "مهرداد فلاح" دارد از چرایی و چه گونگی " خواندیدنی " هایش می نویسد ؟ نه گمانم.
خواندیدنی ها یی که این جا می بینید ... نه ، می خوانید ... نه ، می خوانبینید... نه ، می بیخوانید ( می بینید ! محال است از شعر گفتن ) ، اول کاری که کرده ، نوشتن و ساختن یک مولف " دیگر " است که آن مولف دیگر ( مهرداد فلاح ) را به همان زادگاهش در " دارم دوباره کلاغ می شوم " دیپورت کرده انگار و یا به "از خودم " . همان گونه که شعر های " کلاغ " ، آن یکی مهرداد را به " چهار دهان و یک نگاه " . مولف دیگری هم هست که در " بریم هواخوری " ساخته شده و هم خونی بیشتری با این آخری دارد شاید . من این طور گمان می کنم . من کیست ها ؟و خنده دار این که همه ی این ها یک نام دارند : مهرداد فلاح !این دیگر چه جور اداره ی ثبت احوالی ست ؟ثبت احوال که هیچ ، اداره ی ثبت نام هم نیست . چیست پس ؟چه می دانم ؟!حرف همین است لابد : چه می دانم ؟! ولی با " چه می دانم " و " نمی دانم " که کار پیش نمی رود . کدام کار ؟

دوم کاری که کرده این شعر ها " پلکان شکنی " ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخواندشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد این " خواندیدنی " ها . دارد ؟
سه دیگر آن که صورت روایی در این شعر ها طور عجیبی عوض شده انگار. انگاری در ژن این ها دست برده اند. سازمان ژنتیکی دیگری دارند . وقتی اول و آخری در بین نباشد ، روایت با کدام پا راه می رود ؟ نمی دانم! یکی سر از دهان من ( من ؟ ) در می آورد همین حالا و می گوید : خوانبیننده می تواند ( اگر که دلش خواست ) پلکانش را بیاورد این جا و به کارش بگیرد . می گویم : این جوری ولی سخت می شود کارش. چند پلکان نیاز دارد و با یک دست مگر چند پلکان می شود برداشت ها ؟ خلاصه این که این جا مختاریم ( مجبوریم ؟ ) همزمان به چند زمان و مکان روایی گام بگذاریم . بگذاریم ؟ یکی در می آید از توی من می گوید : کوبیسم در شعر که شاخ و دم ندارد ! می گویم : کوبیسم که مال عهد بوق است رفیق!
چهارم این که گفته بودم و بودند انگار : یک شعر می نویسم و چند بر می دارم . چند می نویسد و یک بر می دارد . یک چند می نویسم و چندین یک بر می دارم . چندین و چند این جا جایی جای ها می سازند...
پنج این که "شما" در این شعر ها مولف است اید .
شش...
هفت...
هشت...
نه...
ده ...
قصه ی " ما " به سر رسید / کلاغه به خونه ش نرسید !
..
..
..
1 - اما چرا نقد و نوشته ات را نگذاشته ای در هواخوری ؟

دوست دارم یک بار دیگر به نوشته ات در با ره ی خواندیدنی ها بر می گشتی و باز خوانی اش می کردی . جالب است ( متاسفانه ) که مدام حکم داده ای ، ولی هیچ کجا برهان و استدلالی اقامه نکرده ای .چرا ؟!
پرسیده ای : چرا زبان در شعر های شما به بن بست رسیده ؟
بد نیست نخست اثبات می کردی ( دست کم از دید خودت ) که چه گونه در خواندیدنی زبان به بن بست رسیده ؟ و اصلن چه طور می شود که زبان جایی به بن بست می رسد! این که زبان در خواندیدنی دارد از حالت همیشگی اش در شعر خروج می کند و علاوه بر آن چه که تاکنون داشته ، به داشته های دیگری هم می رسد ، کجایش به بن بست رسیدن است جانم ؟
پرسیده ای :چرا برای زبان که خود را در شعر مدیون آن می دانید، رقیبی به غایت معنا سخت و دشوار و بی نام و نشان انتخاب کرده اید که زبان را در خود به تمسخر می گیرد ؟
جدا از کدر بودن این پرسش ( به لحاظ تالیف)، باید پرسید کدام رقیب ؟ این که در خواندیدنی وجه گرافیکی زبان و نوشتار ( که از وقتی خط باب شده، با زبان عجین بوده ) برآمده تر شده و در رفاقت با زبان دیداری ، به قلمروی ناشناس تر سفر کرده ، کجایش " رقیب تراشیدن " است برای زبان شعر ؟!

پرسیده ای :چرا به زبان خودتان شعر نمی گویید ؟
"زبان خودم " یعنی چه ؟ پس این ها که دارم می نویسم ، از زبان من نیست و من خبر نداشتم ؟! آیا زبان "مهرداد فلاح" را تو برای من تعیین می کنی یا ...؟ اگر یکی مثل مهرداد فلاح پس از سال ها شعر نویسی امروز دارد به این شکل شعر می نویسد ، یعنی که دیگر " مهرداد فلاح" نیست ؟ بهتر نیست فکر کنیم مهرداد فلاح تغییر کرده و نمی خواهد مدام در جا پای دیروزش راه برود امروز هم ها ؟
پرسیده ای : چرا دیگر شعر نمی نویسید ؟
این دیگر از همه پا در هوا تر و مضحک تر است رفیق همولایتی ! اول بیا ثابت کن ( دست کم از نگاه خودت ) شعر چیست تا بعد ببینیم آیا خواندیدنی شعر هست یا نه ؟

كفاش به فلاح

پس از سلام به جناب فلاح
به نظر قبل از 7 کامنت اولی که گذاشته اید اصلا کفاشی را نخوانده اید و تنها آمده اید و اسمتان را دیده اید و دیده اید که در مورد خواندیدنی ها نوشته شده و گفتید که بیایم و باز حرف های همیشگی ام را بنویسم . اما حالا انگار خوب خوانده اید و تازه به این سوالات برخورده اید .گفتم که شما چرا شعر نمی نویسید . بله درست شنیده اید .
درست است که برای شعر تعریف مشخص و چارچوبی تعین پذیر نیست اما نیایید که یکباره شکل و ساختار ظاهری آن را به نحوی تغییر دهید که نشود در حوزه ی شعر آن را بررسی کرد . این را من نمی گویم بسیاری از کسان گفته اند بارها و بارها . همین چند کامنت بالاتر بهزاد خواجات هم نظرش همین بوده اما ای کاش که علمی تر به تبیین قضیه می پرداخت .
بحث درباره ی زبان مهرداد فلاح هم نباید بحثی تحمیلی باشد این را تمام ما می دانیم که نباید زبانی را به شما تحمیل کرد و شمایید که بایست به زبان و هر نوع از آن که دلتان میخواهد دست یابید .
من تمام بحثم بر سر این است که زبان در شما به کمبودهایی دست پیدا کرده و هیچ مقامی برای زبان در این آثار نمیشود قائل شد بلکه تنها و تنها وجه تصویری آنهاست که به کارها التزام معنایی خاصی را می بخشد .
شما اگر قرار باشد هرچه را که مهرداد فلاح می نویسد نام شعر را برویش بگذارید پس واویلایی است در کار این شعرزار فارسی .
می توانید اینگونه برداشت کنید که این سوالم پادرهوا و مضحک است . اما این پادرهوایی و مضحکه را نه شما باید تشخیص می دادید و نه من که در مقام نقد برآمده ام . شما وقتی صحبت از شعر بودن این کار ها می کنید و حکمی به قطعیت صادر می کنید پس مرگ مولف را هم ندیده نگیرید و بگذارید ذهنیت پخته و در حال جستجوی شعر امروز این نظر را درباب خواندیدنی هایتان بدهند .

اوضاع شعری مهرداد فلاح را نمی شود در همین چند وقتی که تازه تجربه ای را آغاز کرده به صورت کامل بررسی کرد . شعر در مهرداد فلاح درونی است و این بر کسی پوشیده نیست . اما آیا به این توانمندی رسیدن را می توان زمینه ای جهت بر هم زدن ساختاری متعارف و ذهنیت پذیر دانست . در هیچ کجای ادبیات ملل پارا از همان چند تغییر ابتدایی در نویسش خود فراتر نگذاشته اند . من این تغیییر را شبیه واوی می دانم که سیمین بهبهانی به غزل معاصر اضافه کرد و نه بیشتر .
این خواندیدنی ها چاره ای ندارند جز اینکه اینگونه به دنیا سلام بگویند خب .
ولی چرا شعر باید این تهمت را بپذیرد . پس من هم به صحنه ی تئاتر خواهم رفت و چند کلمه و جمله از شعرهایم را آویزان پرده خواهم کرد و نامی بر آن خواهم گذاشت ببینم چه کسی جلودار است .

ما در برهه ای به شعر می پردازیم که شعر های شنیداری و دیداری مان خالی از تئوری نیست و کوشش هم به نحوی در تمام آنها دخیل است . و این چقدر مزخرف است که بگوید کسی شعرم در کل جوشش است که از نهادم برآمده . من چاره ای به جز اینکه شعرهایم را به کاغذ بیاورم دارم باز و آن اینکه در کامنت بالایی ام گفتم . اما عرف ذهنی جامعه ای که هم خرد عام و هم خاص را شمل می شود چه می گوید . ما نمی توانیم به ذهنیت غیرمتعارف شما و دیگرانی که آن را می پسندند پلی بزنیم و از آن بدون توجه بگذریم . شعر را نمی خواهم تعریف کنم ولی آنقدر هم که این شعور واکسی به من میفهماند می دانم که شعر را نباید سر و ته کنم و بخوانم . و یا حداقل اگر روزی خودم چنین کاری انجام بدهم دیگر به عنوان شعر ارائه نخواهم کرد و از دیگران هم برای خواندیدن شعر دعوت نمی کنم . شما چه مبنایی برای زبان های دیداری دارید جز اینکه تجربه هایی را در اروپا و یا ایران شاهد بوده اید که اصلا هم موفق نبوده . یکی را دیدم به جای آنکه بنویسد مانتو شکلش را کشیده بود و این چقدر بر سر زبان می زند .
خدا بیامرزد حسین پناهی را
گاهی حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند
و این هم تابلوست اما نه قاب دارد . نه درخت و نه کلاغی که بتوان دیدش
شما با تک تک این عناصر می توانید قابی برای ذهنتان تجسم کنید .
چه کسی می گوید من دروغ می گویم ؟

بهزاد خواجات

مطلب را خواندم . به گمانم لحن خوبی نگرفته ای اگر مقصودت نقد علمی بوده . اما آن چه گفته ای قابل تامل است و نه کاملن قابل قبول . من شعرهای جدید مهرداد را نمی پسندم . این خط نگاری ها هم در ادبیات خودمان سابقه دارد ( مثلن در طاهره صفار زاده ) و هم در ادبیات دیگر ملل ( مثلن در آپولینر ) . مرزبرداری از شعر برای نو نفس کردن آن البته قصد مبارکی است اما نتیجه است که مورد ارزیابی قرار می گیرد و به نظر من نتیجه ی کار مهرداد خوب نیست . او کارهای باشکوهی دارد و نمی دانم چرا به این تفنن ها دست می زند . تمام شا عرانی که از این دست کارها خلق کرده اند مداومتی در آن نداشته اند و برای شان فقط ممارستی بوده در حیطه ی زبان و شکل ذهنی شعر و والسلام . از شمس هم که می گویی - مهربان آهسته تر بگو که در واقع بزرگی است از قبیله ی ما . راستی چرا کتمان اسم می کنی ؟ تو که درشتی بار نکرده ای بر کسی پس پلاکت را بر گردن بینداز . جواب مهرداد هم ستودنی است که با صبر و حوصله تو ضیح دارد و می دهد .

عليرضا عاشوري

سلام و ممنون از حضورت.نقد مفصلی را خواندم.البته گاهی این نقد احساسی عمل کرده که بعید هم نیست خصومت شخصی در میان باشد.اما همین که به نقطه ای که به ظاهر خود را قله می داند دست انداخته ای خودش نوعی دموکراسی واقعیست .و اینکه برای شمس و امثال شمس که خود را در این وادی تابوی نسل من می دانند بسیار مفید است شکی نیست کاش که مستقیمن شمس می توانست یا به اطلاعش می رساندند که چنین نقدی درموردش شده و بیاید و بیاموزد.اما بعد از این را کفاش باش که خیلی های دیگر در این قطار منتظرند تا تیغ نقد گردنشان را بزند.اما دوست دارم که نقد یکسویه نباشد و اینکه ما همه به این باور برسیم که شاعر تابوی نسلی نیست که بخواهد با دوست و رفیق بازی تبلیغات برای خودش راه بیاندازد.تا همین چند وقت پیش هر روزنامه ی زرد و سفید و سیاهی را که می خواندی صفحه ی ادبی اش مربوط میشد به این آقایان یعنی من و نسل من در ادبیات تاثیرگذار نبودیم یا بهتر بگویم زبانی که آفریده شده دردهه ی 70 زاییده ی تفکر گروهی و تقدیم آثار نسل من نبوده؟اینها را وقتی می خوانی فقط پوچ میشوی که چرا این نسل سوخته جایگاهش معلوم نیست ؟چرا این نسل صدایش به جایی نمی رسد.به نظر من با شکستن تابوهای پوشالی میشود این حق از دست رفته را باز ستاند

واینکه از تو رنجیده ام به خاطر اینکه نام واقعی ات را به عنوان منتقدی که سرش به تنش می ارزد پانوشت وبلاگت نکرده ای و این را از تو می خواهم تا شهامت حضورت را همگانی کنی.تو قابل هستی

تينا پيرسرايي

به لحن کاری ندارم که مسلما جزئی لاینفک از وجود شماست و کاریش نمی شود.جسارت شمارا در پرداختن به چنین موضوعاتی فعلا به شهامت تعبیر می کنم.امید بسیار دارم که در بخش های بعدی مقاله تان با روندی اخلاق گراتر،منصفانه تر و مستدل تر به کنکاش بپردازید.تا اینجاش که برای هر ذهنی تداعی گر خصومت شخصی است.ببینیم از این به بعد چه می کنید.در ادامه راه پرسنگلاخی که درپیش گرفته اید موفق باشید.در ضمن شخصا معتقدم که فلاح در حال پایه گذاری و خلق یک هنر است.حال هرچه می خواهد و می خواهید اسمش را بگذارید

جلیل قیصری

معمولن به کامنت ها و وبلاک های مستعار پاسخ نمی دهم اما در اینجا سوا از سویه های کمی افراطی اش نقد خوبی خواندم و نظر دوستان را دیدم و حالا گمان من:در کامنت های متعددی که برای کارهای اخیر آقای فلاح گذاردم نظرم را کم و بیش گفتم و آن این که شعر یک مقوله ی کلامی است و بعنوان هنر متعالی هنر هایی مثل -نمایش-سینما خط و ربط نقاشی و گرافیکی و...را در خود دارد و...گمان می کنم هر نو ع هنجار گریزی و یا برجسته سازی و قاعده افزایی در شعربهتر است از طریق کلام صورت پذیرد .درست است که هنر های دیگر را هم از طریق ترجمان کلامی تأویل و تفسیر می کنیم اما فرق این است که ان هنر های دیگر سرشت کلامی ندارند و بعد با توصل به کلام به تأویل در می آیند اما سرشت شعر زبان و کلام است اگر چه به قول هایدگر شعر است که به خود زبان هم امکان وجود می دهد و عالی ترین نمونه ی کلامی است وعالی ترین تجلی بخش هستی .مورد دیگر مقوله ی ضمیر نا خو آگاه است و الهام (منظورم الهام به معنای سنتی ان نیست )و...شعر اگر چه به صورت پلکانی نوشته می شود هستی شعری و شعریت آن بیشتر از طریق ضمیر نا خود اگاه حاصل می شود در صورتی که در هنرهای تصویری و گرافیکی کلیت پیش رو بیشتر با چربش خود اگاه خود را نشان می دهد .واما...آقای فلاح شاعر حواس نا جمعی نیست و گویا به این ذهنیت رسیده است که از طریق نمونه هاو کارهای اخیر خود پوست بیندازد و تازگی کارش را با این روش به دید بنشاند .من خود فلاح را کلمه باز ماهری می دانم و دوست دارم در کنار این کار شعر خالص کلامی هم بگوید ولی اصل دمو کراسی در این است که بگذاریم ایشان به داشته ها و یافته های خود بپردازد چه بسا که در این پوست اندازی های مکرر در آتیه به روش های دیگری دلمشغول شود .دیگر این که به ملوک الطوایفی شعری در دهه ی هفتاد اشاره شد که فکر می کنم تا حد زیادی چنین بوده واین را من و همگنان و هم کسوتان شهرستانی ام بیشتر حس کرده ایم و می کنیم و... این روال ادامه دارد باور نمی کنید سری بزنید به گوهران و نگاه نو و...باقی این که توصیه ی من به صاحب محترم این وبلاک این است که به نام و نشان بیاید تا شاهد بحث های خوب ادبی در این زمانه ی عسرت باشیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 16:56 توسط اسماعیل مهران فر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تو لنگه ی خودمانی
بیا خودمان را سیاه نکنیم
چیزی مشخص نیست
بیا برق بزنیم !!!
بیا از این طرف برویم !!!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

مهرداد فلاح هواخوري
مهرداد فلاح قار قار
بهزاد خواجات و سپس هيچ كس نبود
حافظ موسوي
احسان مهديان هجوم
جليل قيصري سولار
اسماعيل مهران فر اسماعيل آباد
عليرضا پنجه اي پيامبر كوچك
رجب بذر افشان
تينا پير سرايي شيطان كوه من
ثريا كهريزي !اين ... ؟
مازيار عارفاني آوارستان
كوروش همه خاني
حبيب شوكتي نيا دلپرسه
مهدي حسين زاده منگنه
مينو نصرت واژگان خيس
فردين شهبازي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin