|
دل تنگي هاي يك لنگه هر جا كه مي روم باران مي گيرم . گل مي گيرد به روزگارم . دارم از همين جايم مي نويسم . درست نوك انگشتانم . بايد به سر به نيست بروم و يك كمي راه به دردم بخورانم . تمام اين مطالب به زعم يك كفاش است و دور نيست اگر بگويم چند خيابان بالاتر از تمام شما تازه احداث شده ام و مدتي طول مي كشد كه جا بيافتم و ديگر پاهاي تان را نزنم . هدف از اين مقالات و بحث ها و نقد هايي كه در اين جعبه كار گذاشته مي شود انفجار نيست . من يك ديناميتم و از انفجار هدفي خاص را دنبال مي كنم . شايد رسيدن به يك بزرگراه و شايد هم با پيمانكاران مربوطه به اختلاف برسم . به پرداخت ها و ميخ هايي كه كوبيده مي شود حسابي توجه كنيد چرا كه تمامي آنها بدون ضمانت به شما تحويل داده مي شوند . از هفتاد شروع مي كنم . از سال هايي كه روايت مان از دريا به بركه و بعد از آن به استخرها و جكوزي ها كشيده شد . اما عده اي اين راه را با قايق پيمودند . عده اي با كفش هاي دهان باز و عده اي را هل دادند و آوردند . ابتدا به عده اي كه با قايق آمدند مي پردازيم . شمس لنگرودي داشت زندگي خودش را مي كرد بيچاره . از بد روزگار با من و هم نسلانم درگير نشد . يعني زياد تحويل مان نگرفت و باغبان جهنم شد . (اين مطالب اصلا به قصد يك شوخي ادبي نوشته نشده و كاملا به صورت جدي در مورد اشخاص بحث مي شود .) شمس را از وقتي شناختم كه تاريخ تحليلي اش را خواندم و ديدم كه چگونه به قصد اشتهار شخصي خود در آن وادي قلم مي زند . شمس در بيراهه هايي كه در تاريخ تحليلي شعر معاصر رفته كفش هاي زيادي پاره كرده بود يعني به سمت و سو بندي و انگاره سازي هايي كه شخصا تبحر خاصي هم در اين زمينه دارد راه پيدا كرده و خود را به دست حوادث سپرده بود . اما شعرش حاكي از چيز ديگري بود و آن هم اينكه شمس علاوه بر پرداخت شعر هاي دهه هاي اخيرش در پي ايجاد نوعي واكنش در برابر شعر هم عصرانش بود . شعر لنگرودي را نمي توان پس زمينه اي براي شعر دهه ي هفتاد دانست چرا كه آگاهان از اين امر به خوبي مي دانند كه شمس به نوعي زبان به قهقهرا رفته ي شاملويي آن زمان را از ته چاه بيرون كشيده و خود با تزريق نوعي از دموكراسي شعري به شعر افكار زيادي را به خود معطوف كرد . بررسي هاي جداگانه اي نشان مي دهند كه شمس در پس زدن عقده هاي ننوشتن شعر دستي به غايت توانا دارد اما اين توانايي در هر زمان كه وي به بن بست هاي معنايي مي رسيد گره از كار منتقدين باز مي كرد و نوعي فرمولاسيون معنايي را پيشكش اين طيف از جامعه ي ادبي كشورمان مي كرد . پرهيز از نوعي چالش پذيري در متن و عدم خطر در مبحث زبان شمس را به شاعري دست چندمي در آن روزگار تبديل كرده بود . نمي دانم به كدام تعريف از شعر رسيده اند اين اساتيد ايران زمين كه حتي به تعاريف ديگران هم از آوانگارديسم در شعر اعتقادي ندارند اما خودشان را شاعر اين نسل معرفي و عرضه مي كنند . از شمس همينقدر كه : دير آمدي موسي دوره ي اعجازها گذشته است عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن تا كمي بخنديم . تحليل ارگانيك اين شعر توالي يك سري از اسطوره ها را به دست مي دهد كه سنخيت شان را تنها مي توانيم در فرهنگي چندگانه جستجو كنيم . فرهنگي كه هنوز نتوانسته در درون مردمان خود دروني شود اما داعيه ي جهاني شدن آن را داريم و دارد به كشمكش در موسيقي دروني سطرهاي خود مي بالد و دائما به دنبال گرفتن تحليلي مدرن از متن است . اين شعر به انضمام چند شعر ديگر از شمس را مي توان در ژانر شعرهايي قرار داد كه انگار به گونه اي با ادبيات به امضاي قرار داد پرداخته اند و دارند به دروازه هاي اين ادبيات به قول براتيگان عزيز مشت مي كوبند . اما شمس بيچاره را فداي اين سلسله از بحث هايمان كرديم نه به اين دليل كه خصومتي بوده باشد . اما چه مي شود كرد با اين ضرب المثل هاي آشغال ايراني كه هر چه كند به خود كند اين پير بي مراد . در برهه اي كه از آن تحت عنوان دهه ي هفتاد ياد كرديم بررسي و تجزيه و تحليل نقد هاي ارگانيك و ساختاري در ادبيات و شعر ايران با ورود ترجمه هاي بي عيب و نقص اساتيد آغاز شد . با برهنگان اروپايي چاي نوشيديم و از پرچين هاي اسكانديناوي خواستيم رد شويم كه شلوارمان پاره شد و خياطي هم اي داد بيداد . جوانان كه به نوعي تشنه ي اين تئوري هاي وارداتي بودند و از شاملو ي بد اخلاق و سيگاري و از شمس پا در ركاب اتو و امثال سيد علي صالحي و شعر خالي از گفتارش دل خوشي نداشتند با يك باد كاملا چند دقيقه اي چرخيدند و دوري قمري زدند اسلافشان را و اعتقادشان را . برهنه انگاري در برخي از آثار ارائه شده باعث شد تا به جنسيت هاي مختلف در شعر حالي حسابي داده شود . اما نگاهي به همين آثار ما را به كنكاشي چندباره در حوزه ي متن و معنا مي كشاند . بايد سري به ديوار بزنيم . سري به فلاح . شما هم موافقيد . فلاح هم داشت مثل بقيه زندگي اش را مي كرد . اما مشخص نيست چظور يك دفعه سر و كله ي جعفر خادم پيدا شد و او را به راه آورد و او هم او را . در بند ناف به زندگي اش ايمان دارد در سن به ائتلافي بزرگ دست زده - دارد بر مي گردد صبر كنيد !!!!!!!!!!!!! منم مهرداد . اين ماه است در دست چپ و اين خورشيد كه دست راستش را هم بلد نيست . فلاح را با گمانه زني هايش در حوزه ي آشنايي زدايي هاي حرفه اي در يافتيم . به نظر فلاح نبايد انسان زود رنجي باشد . از شمس خيالمان راحت بود كه اهل اينترنت نيست و نمي خواند اما با فلاح نمي شود چنين شوخي هايي كرد پس بنابراين : سلام جناب فلاح عزيز احتراما به استحضار مي رساند از آنجايي كه خود به جنبش آوانگارديسم معتقديد و از انجا كه به زعم گراهام آلن آوانگارديسم به پرداخت هاي ذهني كلاسيك پشت پا زده و دارد با نگاهي به روز و حال دوران خود را سپري مي كند پس به هفتادتان هيچ كاري نداريم و تنها و تنها در باب حال و روز شما حرف مي زنيم . من با چشم هاي خودم ديدم كه ميخكاري هاي شما از هنگامي آغاز شد كه سعي در ارائه ي نوعي شعر به واسطه ي كمك از هنري ماشيني به نام گرافيك داشتيد . چندين سوال مطرح است . يك : چرا زبان در شما به بن بست رسيده ؟ دو : چرا براي زبان كه خود را در شعر مديون آن مي دانيد رقيبي به غايت معنا سخت و دشوار و بي نام و نشان انتخاب كرده ايد كه زبان را در خود به تمسخر مي گيرد ؟ سه : چرا به زبان خودتان شعر نمي گوييد ؟ چهار : چرا شعر نمي گوييد ؟ از شما تقاضا مي شود كه حتي الامكان جواب برخي از اين سوالات را به صوت كامنت داده تا به بحث هاي كفاشي رونق بيشتري بدهيد . شما را به عنوان شاعري كه شعر زبان كار كرده و گوي سبقت را از هم نسلان بي زبانش ربوده مي شناسيم . چطور مي شود از شما انتظار داشت كه خود زبان را به چالش بكشيد در حاليكه از همراهانتان هنوز هم كه هنوز است داريم شعر زبان و به نوعي درگير تر در معنا را مشاهده مي كنيم ؟ شعر هايتان در بستري رخ مي داد كه گوياي نوعي تحرك و ايجاد چند آوا و صدا در شعر بود اما يك دفعه در زبان به بن بست خورديد و داريد از بحثي تحت عنوان خوانديدني ارتباط برقرار مي كنيد . اگر بگوييم شعر نيست كه خب به شما بر مي خورد . اگر بگوييم تابلو نيست كه به گرافيكي ها بر مي خورد . چيزي نمي گوييم . اصلا با خودتان روبروييم كه ادعايتان اين است در حال سرايش شعريد . به نحوي درگير تمام كارهايي بوده ام كه در يك سال اخير انجام داده ايد و اكثر آرا و عقايدي را كه دوستان برايتان نوشته اند را خوانده ام . به نظر سعي بر اين است كه نام ها نامي تر شوند و اسم ها اسمي تر . بحث از عبور از زبان را نمي شود به همين راحتي ها پذيرفت . شما چيزي به ظرفيت هاي زبان اضافه نكرده ايد و تنها داريد نقصان ها ي زبان را از هنري ديگر الگو برداري كرده و به شعر مي خورانيد . مي دانم لابد الان داريد بحث زبان هاي ديداري را پيش خود مرور مي كنيد كه به نظرتجربه هايي كه قبلا صورت گرفته هم نتوانسته اند باري از روي دوش اين شعر فارسي بردارند . اما معنا در شعر شما تنها و تنها از روي متن دنبال نمي شود و اين با كمك تصويري است كه رسم كرده ايد . به نظر هم نمي رسد كه موفقيتي در اين زمينه كسب كرده باشيد حتي در نزد خودتان . چرا كه تجربه هاي اخير اين را نشان مي دهد كه بار خود را از اين ميدان برداشته و دنبال استراحتگاهي ديگريد . همين پست آخرتان را مي گويم كه از تا بسامد گرفته ايد آن هم نه در حوزه هاي ساختاري متن كه در حوزه هاي ساختاري تصوير . به دليل طولاين بودن اين نوشتار ادامه ي بحث را به پست هاي بعد مي سپارم كه ببينم اين كيبورد و اين چكش در دستان ام چه مي كنند . رسما خداحافظ بازارتان رواج ............................................................. نظرات درج شده در كامنت سرا مهرداد فلاح به کفاش ناشناس! بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی هام ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟ - حرف این نیست که شعر را به نقاشی برسانیم . نکته این است که قیافه ی شعر را نو کنیم و او را از مرز های مسلمی که قابش ( عذابش ) شده اند، برهانیم. چرا ؟ چون زیست انسان امروز می طلبد. همه ی تجربه ی من به من می گوید: تو مالتی مدیایی! در کلاغ... شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟ باری ! اما آن چه حالا در این کار ها می بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در قلمرو شعر کالیگراف. 1 - نام شاعر را اگر از پیشانی شعر برداریم ، چه می شود ؟ این صندلی در خور افتادن است ، نه نشستن! مثل زیستن که پیامدی دارد ، شاعری کردن هم . انگار که نوشتن شعر کافی نیست . از شعر نویسی لازم . دوم کاری که کرده این شعر ها " پلکان شکنی " ست . کلاسیک و نیمایی و سپید و حجم و موج و... همه روی پلکانی ایستاده بودند که وقتی خواننده می خواست بخواندشان ، چاره ای نداشت جز این که از پله ی اول به دوم و از دوم به سوم و ... برود . راه و تعداد گام ها از پیش معین شده بود . این جا اول شعر و ... آن جا آخر بود . اول و آخری ندارد این " خواندیدنی " ها . دارد ؟ دوست دارم یک بار دیگر به نوشته ات در با ره ی خواندیدنی ها بر می گشتی و باز خوانی اش می کردی . جالب است ( متاسفانه ) که مدام حکم داده ای ، ولی هیچ کجا برهان و استدلالی اقامه نکرده ای .چرا ؟! كفاش به فلاح پس از سلام به جناب فلاح اوضاع شعری مهرداد فلاح را نمی شود در همین چند وقتی که تازه تجربه ای را آغاز کرده به صورت کامل بررسی کرد . شعر در مهرداد فلاح درونی است و این بر کسی پوشیده نیست . اما آیا به این توانمندی رسیدن را می توان زمینه ای جهت بر هم زدن ساختاری متعارف و ذهنیت پذیر دانست . در هیچ کجای ادبیات ملل پارا از همان چند تغییر ابتدایی در نویسش خود فراتر نگذاشته اند . من این تغیییر را شبیه واوی می دانم که سیمین بهبهانی به غزل معاصر اضافه کرد و نه بیشتر . ما در برهه ای به شعر می پردازیم که شعر های شنیداری و دیداری مان خالی از تئوری نیست و کوشش هم به نحوی در تمام آنها دخیل است . و این چقدر مزخرف است که بگوید کسی شعرم در کل جوشش است که از نهادم برآمده . من چاره ای به جز اینکه شعرهایم را به کاغذ بیاورم دارم باز و آن اینکه در کامنت بالایی ام گفتم . اما عرف ذهنی جامعه ای که هم خرد عام و هم خاص را شمل می شود چه می گوید . ما نمی توانیم به ذهنیت غیرمتعارف شما و دیگرانی که آن را می پسندند پلی بزنیم و از آن بدون توجه بگذریم . شعر را نمی خواهم تعریف کنم ولی آنقدر هم که این شعور واکسی به من میفهماند می دانم که شعر را نباید سر و ته کنم و بخوانم . و یا حداقل اگر روزی خودم چنین کاری انجام بدهم دیگر به عنوان شعر ارائه نخواهم کرد و از دیگران هم برای خواندیدن شعر دعوت نمی کنم . شما چه مبنایی برای زبان های دیداری دارید جز اینکه تجربه هایی را در اروپا و یا ایران شاهد بوده اید که اصلا هم موفق نبوده . یکی را دیدم به جای آنکه بنویسد مانتو شکلش را کشیده بود و این چقدر بر سر زبان می زند . بهزاد خواجات مطلب را خواندم . به گمانم لحن خوبی نگرفته ای اگر مقصودت نقد علمی بوده . اما آن چه گفته ای قابل تامل است و نه کاملن قابل قبول . من شعرهای جدید مهرداد را نمی پسندم . این خط نگاری ها هم در ادبیات خودمان سابقه دارد ( مثلن در طاهره صفار زاده ) و هم در ادبیات دیگر ملل ( مثلن در آپولینر ) . مرزبرداری از شعر برای نو نفس کردن آن البته قصد مبارکی است اما نتیجه است که مورد ارزیابی قرار می گیرد و به نظر من نتیجه ی کار مهرداد خوب نیست . او کارهای باشکوهی دارد و نمی دانم چرا به این تفنن ها دست می زند . تمام شا عرانی که از این دست کارها خلق کرده اند مداومتی در آن نداشته اند و برای شان فقط ممارستی بوده در حیطه ی زبان و شکل ذهنی شعر و والسلام . از شمس هم که می گویی - مهربان آهسته تر بگو که در واقع بزرگی است از قبیله ی ما . راستی چرا کتمان اسم می کنی ؟ تو که درشتی بار نکرده ای بر کسی پس پلاکت را بر گردن بینداز . جواب مهرداد هم ستودنی است که با صبر و حوصله تو ضیح دارد و می دهد . عليرضا عاشوري سلام و ممنون از حضورت.نقد مفصلی را خواندم.البته گاهی این نقد احساسی عمل کرده که بعید هم نیست خصومت شخصی در میان باشد.اما همین که به نقطه ای که به ظاهر خود را قله می داند دست انداخته ای خودش نوعی دموکراسی واقعیست .و اینکه برای شمس و امثال شمس که خود را در این وادی تابوی نسل من می دانند بسیار مفید است شکی نیست کاش که مستقیمن شمس می توانست یا به اطلاعش می رساندند که چنین نقدی درموردش شده و بیاید و بیاموزد.اما بعد از این را کفاش باش که خیلی های دیگر در این قطار منتظرند تا تیغ نقد گردنشان را بزند.اما دوست دارم که نقد یکسویه نباشد و اینکه ما همه به این باور برسیم که شاعر تابوی نسلی نیست که بخواهد با دوست و رفیق بازی تبلیغات برای خودش راه بیاندازد.تا همین چند وقت پیش هر روزنامه ی زرد و سفید و سیاهی را که می خواندی صفحه ی ادبی اش مربوط میشد به این آقایان یعنی من و نسل من در ادبیات تاثیرگذار نبودیم یا بهتر بگویم زبانی که آفریده شده دردهه ی 70 زاییده ی تفکر گروهی و تقدیم آثار نسل من نبوده؟اینها را وقتی می خوانی فقط پوچ میشوی که چرا این نسل سوخته جایگاهش معلوم نیست ؟چرا این نسل صدایش به جایی نمی رسد.به نظر من با شکستن تابوهای پوشالی میشود این حق از دست رفته را باز ستاند واینکه از تو رنجیده ام به خاطر اینکه نام واقعی ات را به عنوان منتقدی که سرش به تنش می ارزد پانوشت وبلاگت نکرده ای و این را از تو می خواهم تا شهامت حضورت را همگانی کنی.تو قابل هستی تينا پيرسرايي به لحن کاری ندارم که مسلما جزئی لاینفک از وجود شماست و کاریش نمی شود.جسارت شمارا در پرداختن به چنین موضوعاتی فعلا به شهامت تعبیر می کنم.امید بسیار دارم که در بخش های بعدی مقاله تان با روندی اخلاق گراتر،منصفانه تر و مستدل تر به کنکاش بپردازید.تا اینجاش که برای هر ذهنی تداعی گر خصومت شخصی است.ببینیم از این به بعد چه می کنید.در ادامه راه پرسنگلاخی که درپیش گرفته اید موفق باشید.در ضمن شخصا معتقدم که فلاح در حال پایه گذاری و خلق یک هنر است.حال هرچه می خواهد و می خواهید اسمش را بگذارید
جلیل قیصری
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 16:56 توسط اسماعیل مهران فر |
|
| ||||||